کردی.اسلامی.تاریخی
..هر گونه استفاده از مطالب وبلاگ medie کاملا آزاد است..
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه
|
![]() زندگینامه
میرزا یونس معروف به میرزا کوچک فرزند میرزا بزرگ، اهل رشت، در سال ۱۲۵۹
شمسی، دیده به جهان گشود. سال های نخست عمر را در مدرسه ی حاجی حسن واقع در
صالح آباد رشت و مدرسه ی جامعه آن شهر به آموختن مقدمات علوم دینی سپری
کرد. در سال ۱۲۸۶ شمسی، در گیلان به صفوف آزادی خواهان پیوست و برای سرکوبی
محمدعلی شاه روانه ی تهران شد. هم زمان با اوج گیری نهضت مشروطه در تهران،
شماری از آزادی خواهان رشت کانونی به نام «مجلس اتّحاد» تشکیل دادند و
افرادی به عنوان فدایی گرد آوردند. میرزا کوچک خان که در آن دوران یک طلبه
بود و افکار آزادی خواهانه داشت به مجلس اتحاد پیوست. در سال ۱۲۸۹ شمسی، در
نبرد با نیروی طرفدار محمد علی شاه در ترکمن صحرا شرکت داشت و در این نبرد
زخمی و چندی در بادکوبه در یک بیمارستان بستری گردید. در سال ۱۲۹۴ شمسی،
به جای «مجلس اتّحاد» «هیأت اتّحاد اسلام» از یک گروه هفده نفری در رشت
تشکیل گردید. بیشتر افراد این گروه روحانی بودند میرزا کوچک خان عضو مؤثّر
آن بود. این هیأت هدف خود را خدمت به اسلام و ایران اعلام کرد و به زودی
میرزا کوچک خان رهبری هیأت را بر عهده گرفت. پس از اشغال نواحی شمالی ایران
از سوی روسیه ی تزاری، هیأت اتّحاد اسلام به مبارزه با ارتش تزار پرداخت و
یک گروه مسلح به عنوان فدایی تشکیل داد و روستای کسما را در ناحیه ی فومن
مرکز کار خود قرار داد و در آن جا سازمان اداری و نظامی به وجود آورد. هیأت
اتّحاد اسلام، پس از چندی به کمیته ی اتّحاد اسلام تبدیل شد و اعضای آن به
۲۷ نفر افزایش یافت و رهبری کمیته را میرزا به عهده گرفت و تا پایان سال
۱۲۹۶ شمسی، بخش وسیعی از گیلان و قسمتی از مازندران، طارم، آستارا، طالش،
کجور و تنکابن زیر نفوذ کمیته درآمد. این کمیته «نهضت جنگل» و «حزب جنگل»
نیز نامیده شده است. فعالیتهای نظامی نهضت جنگل در فروردین ۱۲۹۷، فداییان
نهضت جنگل، پس از چند درگیری با نیروهای انگلیسی مواضع مهم راه رشت – منجیل
را در اختیار خود گرفتند. در خرداد ۱۲۹۷، نیروی «کلنل پیچرا خوف» افسر
روسی که قصد بازگشت از ایران را داشت با«ژنرال دانسترویل» انگلیسی که او
نیز می خواست از طریق انزلی به بادکوبه برود هم پیمان شدند و نیروهای روسی
در منجیل با فداییان «کمیته ی اتحاد اسلام» به نبرد پرداختند، در حالی که
زره پوش ها و هواپیماهای انگلیس هم برای کمک به او به حرکت درآمده بودند.
«پیچراخوف» راه منجیل تا رشت و انزلی را گشود و پس از گشوده شدن این راه،
نیروهای انگلیسی در دو طرف راه مستقر شدند. در این میان نیروی «کمیته ی
اتحاد اسلام» رشت را تصرف کرد، امّا پس از ده روز نیروهای انگلیسی به کمک
زره پوش ها و هواپیماها رشت را تسخیر نمودند. در ۲۷ مرداد ۱۲۹۷، میان
نمایندگان کمیته ی اتحاد اسلام با نمایندگان انگلیس در رشت قراردادی امضا
شد. امضای این قرارداد چنان اختلاف نظر پدید آورد که میرزا کوچک خان به
ناچار انحلال کمیته ی اتحاد اسلام را اعلام داشت و کمیته انقلابی گیلان را
تشکیل داد. شماری از سران کمیته اتحاد اسلام کناره گیری کردند و شماری از
افراد تندرو در کمیته ی انقلابی گیلان عضویت یافتند. برای از بین بردن نهضت
جنگل، وثوق الدوله در بهمن ۱۲۹۷، به وسیله ی سید محمد تدین پیام صلحی برای
کوچک خان رهبر نهضت فرستاد و از او خواست که نیروی مسلح خود را در اختیار
دولت قرار دهد، میرزا نپذیرفت. وثوق الدوله در ۱۸ اسفند ۱۲۹۷، تیمور تاش را
با اختیارات تام به استانداری گیلان فرستاد و در خرداد ۱۲۹۸، کلنل
«استاروسلسکی» فرمانده ی نیروی قزاق با اختیارات تام، مأمور سرکوب نهضت
گیلان شد. در عملیات تسخیر رشت توپخانه و هواپیماهای نظامی انگلیس هم شرکت
داشتند. پیش از حمله ی «کلنل تکاچینکف» از تهران نامه ی تأمین برای میزرا
نوشتند، ولی میرزا نپذیرفت و پس از درگیری های فراوان عده ای از سران نهضت
از جمله دکتر حشمت که پزشک بود و به واسطه ی خدمات پزشکی محبوبیت زیادی در
لاهیجان کسب کرده بود و در آن جا یک گروه چند صد نفری به نام «نظام ملی»
گرد آورده بود، تسلیم نیروی دولتی در رشت شد. نیروهای دولتی تصمیم گرفتند،
او را به واسطه ی نزدیک بودن به میرزا آزاد کرده تا او میرزا را ترغیب به
تسلیم کند و اگر موفق شد یا نشد خود را پس از ده روز معرفی نماید، امّا
دکتر حشمت، پس از بازگشت به لاهیجان دچار تردید شد و چون بازگشت او به
تأخیر افتاد، یک گردان مأمور دستگیری او شد. او با گردان دولتی درگیر و
شماری از افراد «نظام ملی» کشته شدند و دکتر حشمت دستگیر و در دادگاه نظامی
در ۴ اردیبهشت ۱۲۹۸، محکوم به اعدام شد. نهضت جنگل و رهبران انقلاب اکتبر
روسیه جنگلی ها در دوران تزارها قیام خود را آغاز و به مخالفت با آنان
پرداختند، امّا در آغاز پیروزی انقلاب اکتبر، روابط جنگلی ها با روس ها
حسنه شد. پس از چندی روس ها سیاست خود را تغییر و از حمایت نهضت جنگل دست
کشیده و سرانجام به آن خیانت کردند. در ۲۸ اردیبهشت ۱۲۹۹ شمسی، ارتش سرخ
تحت عنوان سرکوبی به اصطلاح ضدّ انقلابیون وارد بنادر انزلی و غازیان شد.
نهضت جنگل که حضور نیروهای بیگانه در خاک کشور برایش قابل تحمل نبود و حضور
آنان را به زیان استقلال ایران می دید، اسماعیل آقا جنگلی خواهرزاده ی
میرزا را به عنوان نماینده به دیدار فرمانده ی ارتش سرخ فرستاد. وی قبل از
هر سخنی سراغ میرزا را گرفت و تمایل شدید خود را برای دیدار با او اعلام
کرد. بنابراین میرزا در رأس هیأتی به انزلی رفت و در آن جا با فرمانده ی
ارتش سرخ دیدار و مذاکره کرد و نسبت به چند موضوع توافق کلی حاصل شد. اعلام
حکومت جمهوری پس از توافق جنگلی ها با روس ها، سران نهضت به رشت آمدند و
در این شهر اعلام حکومت جمهوری کردند. آنان ضمن انتشار اعلامیه ای با عنوان
«فریاد ملت مظلوم ایران از حلقوم فداییان جنگل» به مفاسد دستگاه حاکمه ی
ایران و جنایات انگلیسی ها اشاره کردند. و در پایان نظریات خود را به شرح
ذیل اعلام داشتند: ۱- جمعیت انقلاب سرخ ایران، اصول سلطنت را ملغی کرده،
جمهوری را رسماً اعلام می نماید. ۲- حکومت موقت جمهوری، حفاظت جان و مال
عموم اهالی را به عهده می گیرد. ۳- هر نوع معاهده و قراردادی را که قدیماً و
جدیداً با هر دولتی منعقد شده است، لغو و باطل می شناسد. ۴- حکومت موقت
جمهوری، همه ی اقوام بشر را یکی دانسته، تساوی حقوق درباره ی آنان قائل است
و حفظ شعایر اسلامی را از فرایض می داند. کودتای حزب عدالت پس از ورود
ارتش سرخ به ایران، چند تن از اعضای حزب کمونیستی عدالت باکو نیز از روسیه
وارد گیلان شدند. این افراد در رشت دست به تشکیل حزبی به نام «عدالت» زدند و
رفته رفته، ضمن برگزاری اجتماعات و سخنرانی ها، عملاً موارد توافق شده
میان جنگلی ها و روس ها را زیر پا گذاشتند و تبلیغاتی را علیه میرزا آغاز
کردند. میرزا در تیر ۱۲۹۹، معترضانه رشت را ترک کرد و اعلام کرد تا زمانی
که حزب عدالت از کارهای خلاف و حمله به اسلام و تبلیغ کمونیسم دست بر ندارد
به رشت باز نخواهد گشت. به دنبال این حادثه اعضای حزب عدالت که بعضی از
آنان همچون احسان الله خان و خالو قربان قبلاً از دوستان نزدیک میرزا
بودند، درصدد بر آمدند کودتایی را انجام دهند که طرح آن را قبلاًٌ ریخته
بودند. نقشه ی کودتا این بود که میرزا یا باید کشته شود و یا دستگیر و از
رهبری انقلاب کنار رود. میرزا که تا حدی از هدف اعضای حزب و نقشه ی خائنانه
ی آنان مطلع شده بود، به جنگل رفت و در این درگیری ها بسیاری از جنگلی ها
دستگیر یا کشته شدند. شکست نهضت و شهادت میرزا کوچک خان جنگلی پس از تسلیم
خالو قربان، نیروهای دولتی وارد رشت شدند و چون مذاکرات صلح با جنگلی ها
به نتیجه نرسید، نیروهای دولتی به تعقیب جنگلی ها پرداختند. برخی از نیروها
متفرق، برخی تسلیم و تعدادی نیز کشته شدند. با چنین وضع سخت و دردناکی
میرزا در سرمای شدید زمستان از همسرش خداحافظی کرد و در اعماق جنگل عقب
نشست تا بتواند نیروهای پراکنده را در فرصت مناسب جمع آوری و سازماندهی
کند. امّا در اثر سرما مرگ به سراغش می آید. روزنامه ی جنگل ارگان نهضت
درباره هدف نهضت چنین نوشته است:(۱) «ما قبل از هر چیز طرفدار استقلال
مملکت ایرانیم. استقلال به تمام معنای کلمه، یعنی بدون اندک مداخله ی هیچ
دولت اجنبی، [و طرفدار] اصلاحات اساسی مملکت و رفع فساد تشکیلاتی دولتی، که
هر چه بر سرایران آمده از فساد تشکیلات است. ما طرفدار یگانگی عموم
مسلمانانیم. این است نظریات ما که تمام ایرانیان را دعوت به هم صدایی کرده،
خواستار مساعدتیم.» رهبر نهضت جنگل یک روحانی و مرد دین بود. او انقلاب
جنگل و همه ی مظاهر آن را از دریچه ی اندیشه های سیاسی که از اسلام آموخته
بود، می نگریست. او یک باره دست به قیام مسلحانه نزد، همه ی راه ها را
آزمود و پس از یأس وارد عمل و مردانه پا به صحنه ی کارزار نهاد. او شاهد به
توپ بسته شدن مجلس شورای ملی، توسط محمد علی شاه و تحصن علما در سفارت
عثمانی بود. او به امید نجات مشروطه به مجاهدین پیوست و در فتح قزوین شرکت
کرد و با مشاهده ی اعمال خلاف بعضی از مجاهدین به موطن خود رشت بازگشت، اما
بار دیگر به مجاهدین پیوست و در فتح تهران شرکت نمود و با قوای استبداد
جنگید. علی رغم تلاشی که در تحریف چهره ی میزرا به عمل آمده، به شهادت
تاریخ، وی از مجاهدان مشروطیت و از هواداران جناح اعتدالیون مجلس و وفادار
به اسلام بود. او سخت به اتحاد جهان اسلام عشق می ورزید. تاخت و تازهای
خارجی در صحنه ی سیاست و اقتصاد کشور و سیاست بازی عناصر منافق و خود
فروخته، وضع آشفته گیلان و بی کفایتی دولتمردان، انگیزه هایی بود که این
روحانی جوان، حساس و دلسوخته را به میدان سیاست و سپس به صحنه ی کارزار
کشاند. نخست در برابر استبداد محمد علی شاه ایستاد و سپس با شخصیت های با
نفوذ تماس گرفت و در آخرین مرحله از تلاش خود سلاح به دست گرفت و در برابر
نیروهای بیگانه به مقاومتی جانانه پرداخت. او بارها در برابر مردم گیلان
هدف از نهضت خود را احیای قوانین اسلام اعلام کرد و یادآور شد که میرزا
کوچک هرگز اسلحه را از خود دور نمی کند، مگر وقتی که مطمئن باشد، افراد
ایرانی از تجاوز متجاوزان بیگانه و ستمکاران داخلی مصون و از امنیت و رفاه
برخوردار هستند. ![]() ![]() ![]() برچسبها: میرزا, کوچک خان جنگلی, سردار جنگل, میرزا کوچک خان جنگلی نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه
|
نظر آلفرد هیچکاک: «هیچکاک» فیلمساز مشهوری است. وی میگوید: «من معتقدم که زن هم باید مثل فیلمی پرهیجان باشد. بدین معنی که ماهیت خود را کمتر نشان دهد و برای کشف خود، مرد را به نیروی تخیل و تصور زیادتری وادارد. باید زنان پیوسته برهمین شیوه رفتار کنند. یعنی کمتر ماهیت خود را معرض نمایش قرار دهند نشان دهند و بگذارند مرد برای کشف آنها بیشتر به خود زحمت بدهد. زنان شرقی تا چند سال پیش به خاطر حجاب و نقاب و روی بندی که به کار میبردند خود به خود جذاب مینمودند و همین مساله، جاذبة نیرومندی بدانها میداد. اما بتدریج باتلاشی که زنان این کشورها برای برابری با زنان غربی از خود نشان میدهند؛ حجاب و پوششی که دیروز بر زن شرقی کشیده شده بود، از میان میرود و همراه آن از جاذبة جنسی او هم کاسته میشود». - برتراند راسل میگوید: « از لحاظ هنر، مایه تاسف است که بآسانی به زنان بتوان دست یافت و خیلی بهتر است که وصال زنان دشوار باشد، بدون آنکه غیرممکن گردد.» - ویل دورانت میگوید: «آنچه بجوییم و نیابیم عزیز و گرانبها میگردد. زیبایی به قدرت میل بستگی دارد و میل با اقناع و ارضا، ضعیف و با منع و جلوگیری، قوی میگردد.خودداری از انبساط و امساک در بذل و بخشش، بهترین سلاح برای شکار مردان است. اگر اعضای نهایی انسان را در معرض عام تشریح میکردند، توجه ما به آن جلب میشد، ولی رغبت و قصد به ندرت تحریک میگردد. مرد جوان به دنبال چشمان پر از حیاست و بیآنکه بداند، حس میکند که این خودداری ظریفانه از یک لطف و رقت عالی خبر میدهد.» - توصیه چارلی چاپلین به دخترش: وی که یکی از بازیگران مشهور جهان است درنامهای به دخترش مینویسد: «برهنگی بیماری عصر ماست و من پیرم. شاید حرفهای خندهآور میزنم، اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست داری» - جودیت میلر: خبرنگار روزنامه نیویورگ تایمز طی مقالهای با عنوان «زنان در آغوش اسلام امنیتی تازه مییابندی با اشاره به گرایش روز افزون زنان مسلمان به حجاب مینویسد: چه چیزی این بازگشت را میسر ساخته است؟ بازگشتی که به معنای واقعی در آزادیهای شخصی و سیاسی صورت گرفته است؟ پاسخ آن در ارمغانهاست که اصول گرایان اسلامی به روح و روان جامعه مدرن خاور میانه و به زن و مرد آن تقدیم کردهاند. پوشش(حجاب) برای زن این امکان را فراهم ساخته که در شهرهای شلوغ بتواند براحتی فعالیت کند و از مزاحمت مردان جوان و نوجوانانی که در جستجوی کار از اطراف و اکناف کشور به پایتخت سرازیر شدهاند درامان بماند. این لباس یک پیام غیرقابل تردید به اطرافیان میفرستد. حجاب میگوید: این زن نجیب است. با او کار نداشته باشید. و به وی اجازه میدهد بدون اینکه مورد آزار جنسی قرار گیرد در اتوبوسهای شلوغ شهر سوار شود. نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه
|
تا كمتر از دو قرن پيش، زنان در انگلستان همچون كالا جزو ميراث قرار مي گرفتند، در حالي كه قرآن جاودان (در سوره نساء) يك هزار و چهارصد سال پيش اين رسم جاهليت را ملغي ساخت.اسلام یکهزار و چهارصد سال پیش به زنان استقلال اقتصادی داد؛ «...مردان را از آنچه کسب می کنند و به دست می آورند بهره ای است و زنان را از آنچه کسب می کنند و به دست می آورند بهره ای است...»،[120]در حالی که زنان اروپایی تا اواخر قرن نوزدهم محجور و از حق مالکیت محروم بودند. ویل دورانت می نویسد: «...آزادی زن از عوارض انقلاب صنعتی است...یک قرن پیش در انگلستان، یافتن کار بر مردان دشوار گشت. اما اعلان ها از آنان می خواست که زنان و کودکان خود را به کارخانه ها بفرستند... کسانی که ناآگاه بر «خانه براندازی» توطئه کردند، کارخانه داران وطن دوست قرن نوزدهم انگلستان بودند. نخستین قدم برای آزادی مادر بزرگان ما، قانون 1882 بود. به موجب این قانون زنان بریتانیای کبیر از آن پس، از امتیاز بی سابقه ای برخوردار می شدند و آن این که پولی را که به دست می آوردند حق داشتند برای خود نگه دارند. این قانون اخلاقی عالی را کارخانه داران مجلس عوام وضع کردند تا بتوانند زنان انگلستان را به کارخانه ها بکشانند. از آن سال تا كنون، این سودجویی آنان را از بندگی و جان کندن در خانه رهانیده، گرفتار بندگی و جان کندن در مغازه و کارخانه کرده است».[121] در مورد تفاوت سهم الارث زن و مرد از عالمی سؤال شد که فرمود كه؛«برای آن است که اسلام سربازی را از عهدۀ زن برداشته و مهر و نفقه را به نفع او بر مرد لازم داشته است و در بعضی خسارات جانی که خویشاوندان محکوم باید دیه بپردازند، زن از پرداخت دیه و شرکت با دیگران معاف است...». *از نظر اسلام زن باید آرامش روحی داشته باشد تا کانون خانواده را گرم نگاه داشته و زمینۀ رشد و پرورش اعضای آن را فراهم سازد، بنابر این هزینۀ زندگی وی و مسئوليت ادارۀ خانواده بر عهدۀ مرد قرار داده شده است و زن در صورت عدم تمایل، ملزم به کار و فعالیت اقتصادی نیست. اسلام زنان را از حکومت و قضاوت معاف نموده است چرا که این گونه مسئولیتهای سخت به دلیل درگیریها و مشکلات اجتماعی با طبع ظریف و عاطفیِ زنان سازگار نیست. عطوفت بسیار زیادِ زنان که ایشان را شایستۀ مقام مادری نموده است با مسئولیت قضاوت و صدور احکام مبنی بر اجرای حدود الهی سنخیت ندارد. در جوامع غربی که امکان قضاوت زنان وجود دارد، زنان بیش از ده الی پانزده درصد قضات را تشکیل نمی دهند. این خود نشان می دهد که فطرت زنان با امر قضاوت سازگاری ندارد. و به همین ترتیب در مورد مسألۀ شهادت دادن، به دليل شدت و غلبۀ عاطفه و احساس در زنان و احتمال تأثیرپذیری بیشتر از اظهارات کذب فریبنده و ملتمسانۀ مجرمین برای فرار از مجازات و...، شهادت دو زن در برابر یک زن قرار گرفته است. در مورد نصف بودن دیۀ زن نیز باید گفت که دیه آن گونه که بیگانگان ادعا می کنند مطلقاً قیمت گذاری زن و مرد نمی باشد. چگونه می توان برای یک انسان قیمت تعیین نمود؟... دیه مرهمی است برای پر کردن بخشی از خلأ اقتصادی که در زندگی اولیای دم پدید آمده است(از بین رفتن مردان که معمولاً نان آور خانواده هستند، فشار اقتصادی بیشتری بر خانواده تحمیل می کند). متأسفانه رسانه های صهیونیستی با شعارهای دلفریب اما دروغین و القای شبهات بسیار بی اساس، کمر به ايجاد اختلافات واهي بين زوجين و دلسرد کردن زنان از دین الهی و زندگي خانوادگي بسته اند. سران صهيونيزم جهاني كه براي فروپاشي بنيان خانواده(به عنوان حلقۀ اصلي جامعه) و ايجاد هرج و مرج اجتماعي، «جنبش فمنيسم» را ابداع نموده اند، براي زنان و حقوق ايشان كوچكترين ارزشي قائل نمي باشند چنان كه براي کل «بشريت» حقوق و ارزشي قائل نيستند- خارج از منبع. و در مورد حقوق زوجیت، می فرماید:«حق طلاق (و رجوع) دو نوبت بیش نیست. از آن پس، یا نگهداری به شایستگی است و یا رها کردن به نیکی...».[122] «هرگاه زنان را طلاق دادید و موقع عدۀ آنها رسید، یا از آنها به خوبی نگهداری کنید و یا به خوبی رهایشان سازید. مبادا برای این که به آنها ستم کنید آنها را به شکل زیان آوری نگه دارید. هر که چنین کند باید بداند که بر خویشتن ستم کرده است...».[123] اسلام به حکم اصلِ«اِمساک بِمَعروف اَو تَسریح بِاِحسان... به نیکو وجهی نگهداری، یا به نیکو وجهی رهاسازی»و به خصوص به موجب تأکیدی که با جملۀ«مبادا برای این كه به آنان ستم كنید، آنان را به شكل زیان آوری نگه دارید»فرموده است، اجازه نداده است که مرد از خدا بی خبری از اختیارات خود سوء استفاده کرده و زنی را به خاطر در مضیقه قرار دادن او در قید ازدواج نگه دارد. یکی از مسائلی که رسانه های صهیونیزم علیه آن تبلیغ می کنند، آیۀ 34 سورۀ نساء است که در رفتار با برخیزنان تنها در شرایط نشوز جنسی و انحراف، پس از اندرز و سپس ترک ایشان در خوابگاهها، در مرحله سوم «اَضرِبوا هُنَّ» توصیه شده است. از امام صادق(ع) درباره میزان این ضرب سوال شد و ایشان فرمودند که ضرب باید در حدی باشد که هیچ گونه اثری(حتی تغیر رنگ) بر جای ننهد. بدیهی است که این میزان ضرب تنها در حد اشاره و دست نهادن بر زنان است. این در واقع یک تکان و تلنگر است که از نظر روانشناختی اثر قابل توجهی در بازیابی تعادل انسان دارد. در تفسیر این آیه، نقش برجسته اوصیای پیامبر اسلام(ص) در تبیین کلام وحی(که صرفاً در اختیار ایشان است) نیز مشخص می گردد. کلمات رسول خدا(ص) و امامان، تفسیر دقیق قرآن است.زنان، پس از اندرز و ترک ایشان در خوابگاهها، در مرحلۀ سوم «اضرِبواهُنَّ» توصیه شده است. بدیهی است که این میزان ضرب، تنها در حدِ اشاره و دست نهادن بر زنان است. در تفسیر این آیه، نقش برجستۀ اوصیای پیامبر اسلام(ص) در تبیین کلام وحی(که صرفاً در انحصار ایشان است) نیز مشخص می گردد. پیامبر اسلام(ص) فرمود:«گرامی نمی دارد زنان را مگر کریم، و اهانت نمی کند به ایشان مگر لئیم». *در مسیحیت و یهودیتِ تحریف شده، بدترین اهانتها نسبت به زن صورت گرفته است. به عنوان نمونه در «سِفر پیدایش» می خوانیم: «چون زن از دندۀ چپ مرد آفریده شده است، پس کژی و ناراستی جزو طبیعت اوست». قرآن جاویدان خلقت زن را از جنس مرد می داند و نه از دندۀ چپ او. در اسلام، ارزش انسان به جنسیت نیست بلکه به تعالیِ نفس است که ملاک آن تقوا و پرهیزگاریست و قرآن در این راستا حضرت مریم(س) و آسیه همسر فرعون را مورد تکریم قرار می دهد. اسلام و مسئله تعدد زوجات: تعدد زوجات پيش از اسلام در جوامع گوناگون از جمله ايران به صورت بي قيد و شرط وجود داشته است اما اسلام آن را محدود به چهار همسر نمود و شرط عدالت مطلق را در ميان آنان قرار داد كه عملاً مانعي جدي در راه افرادي قرار مي دهد كه نگرشي هوسبازانه به مسئله تعدد زوجات دارند. از نظر اسلام تك همسري بر چند همسري ترجيح قطعي دارد، اما اگر ضرورت ايجاب نمايد* براي ممانعت از نابسامانيهاي اجتماعي چند همسري مجاز اعلام شده است. *از آن رو كه مردان به سبب اشتغال و فعاليتهاي خارج از منزل به طور معمول بيش از زنان در معرض حوادث قرار دارند و همچنين وظيفه شركت در جنگها را نيز بر عهده دارند، جمعيت زنان نسبت به مردان از فزوني نسبي برخوردار است. مسألۀ حجاب[124] «برهنگی بیماری عصر ما است. من پیرمردم و شاید حرفهای خنده آور بزنم. امّا به گمان من تن عریان تو باید از آنِ كسی باشد كه روح عریانش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشۀ تو در این زمینه به ده سال پیش تعلّق داشته باشد؛ به دوران پوشیدگی. نترس این ده سال تو را پیرتر نخواهد كرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین كسی باشی كه تبعۀ جزیره لُختی ها شوی...». * از نامۀ چارلی چاپلین به دخترش. لازم به ذکر است که چارلی چاپلین، یهودی زادۀ فقیری بود که در ابتدای کار، تصویری جذاب از «یهودی سرگردان» به نمایش گذاشت(در دوره ای که صهیونیزم بین المللی بسیار بدان نیاز داشت). اما هنگامی که از قالب یهودی سرگردان بیرون آمد و در نقشهایی چون «انسان ماشینی» یا «ثروتمند خوشگذران» ظاهر شده و نظام ارزشی غرب صهیونی را به سخره گرفت، از سوی صهیونیستهای حاکم بر آمریکا طرد شده و متهم به داشتن گرایشات کمونیستی شد. وی سفری به اروپا کرد و در بازگشت به آمریکا متوجه شد که دولت، وی را ممنوع الورود کرده است. زندگی وی تا هنگام مرگ با رنج و اندوه توأم بود. تاریخچۀ حجاب: در ایران باستان و در میان قوم یهود حجاب وجود داشته و از آنچه در قانون اسلام آمده سخت تر بوده است. اما در جاهلیت عرب حجاب وجود نداشته است و به وسیلة اسلام در عرب پیدا شده است. ویل دورانت در صفحة 30 از جلد دوازدهم «تاریخ تمدن» راجع به قوم یهود و قانون تلمود می نویسد: «اگر زنی به نقض قانون یهود می پرداخت چنان که مثلاً بی آن که چیزی بر سر داشت به میان مردم می رفت و یا در شارع عام نخ می رشت یا با هر سنخی از مردان درد دل می کرد یا صدایش آن قدر بلند بود که چون در خانه اش تکلّم می نمود همسایگانش می توانستند سخنان او را بشنوند، در آن صورت مرد حق داشت بدون پرداخت مهریه او را طلاق دهد». ویل دورانت در جلد اول تاریخ تمدن، صفحه 552 ،راجع به ایرانیان قدیم می نویسد: «...پس از داریوش، مقام زن مخصوصاً در طبقة ثروتمندان تنزّل یافت. زنان فقیر چون برای کارکردن ناچار از آمد و شد در میان مردم بودند، آزادی خود را حفظ کردند ولی در مورد زنان دیگر،گوشه نشینیِ زمان حیض که بر ایشان واجب بود رفته رفته امتداد پیدا کرد و سراسر زندگی اجتماعی شان را فرا گرفت و این امر خود مبنای پرده پوشی در میان مسلمانان به شمار می رود. زنان طبقات بالای جامعه جرأت آن را نداشتند که جز در تخت روانِ روپوش دار از خانه بیرون بیایند و هرگز به آنان اجازه داده نمی شد که آشکارا با مردان معاشرت کنند. زنان شوهردار حق نداشتند هیچ مردی را ولو پدر یا برادرشان باشد، ببینند. در نقشهایی که از ایران باستان بر جای مانده هیچ صورت زنی دیده نمی شود و نامی از ایشان به نظر نمی رسد...». چنان که ملاحظه می كنیم، حجاب سخت و شدیدی در ایران باستان حکمفرما بوده که حتی پدران و برادران نسبت به زن شوهردار نامحرم شمرده می شده اند. * آثار این پوشیدگی در لباسهای کنونیِ زنان زرتشتی به چشم می خورد. در ایران قدیم، حتی درب منازل دو کوبه داشت؛ یک کوبۀ ریز ویژۀ زنان و یک کوبۀ درشت مخصوص مردان. اگر کوبۀ ریز به صدا در می آمد، زن در خانه را می گشود و اگر کوبۀ درشت به صدا در می آمد، مرد در را باز می کرد. نبودن حریم میان زن و مرد و آزادی معاشرتهای بی بند و بار، هیجان ها و التهاب های جنسی را فزونی می بخشد و تقاضای سکس را به صورت یک عطش روحی و یک خواست اشباع نشدنی در می آورد. غریزة جنسی غریزه ای نیرومند، عمیق و دریا صفت است، هر چه بیشتر اطاعت شود سرکش تر می گردد، همچون آتش که هر چه به آن بیشتر خوراک بدهند شعله ورتر می شود. کشانیدن تمتعات جنسی از محیط خانه به اجتماع، نیروی کار و فعالیت جامعه را تضعیف می کند. بر عکسِ آنچه که مخالفین حجاب خرده گیری کرده اند و گفته اند: «حجاب موجب فلج کردن نیروی نیمی از افراد جامعه است»، پوشانیدن بدن مانع هیچ گونه فعالیت فرهنگی یا اجتماعی یا اقتصادی نیست. آنچه موجب فلج کردن نیروی اجتماع است آلوده کردن محیط کار به لذّت جویی های شهوانی است. اگر رعایت پاره ای مصالح اجتماعی، زن یا مرد را مقیّد سازد که در معاشرت روش خاصی را اتخاذ کنند و طوری راه بروند که آرامش دیگران را بر هم نزنند و تعادل اخلاقی را از بین نبرند، چنین مطلبی را نمی توان منافی حیثیت انسانی و اصل آزادی فرد دانست. شرافت زن اقتضا می كند كه متین، سنگین و با وقار باشد، و در طرز رفتار و لباس پوشیدنش هیچ گونه عمدی كه باعث تحریك و تهییج شود به كار نبرد و عملاً مرد را به سوی خود دعوت نكند. هیچ غریزه ای به سرکشی و حساسیت غریزة جنسی نیست. اسلام هرگز نیروی تقوا و ایمان را با این که قوی ترین نیروهای اخلاق است، یک ضامن کافی در برابر تحریکات و دسیسه های این غریزه ندانسته است. * آزادی، حتی با معیارهای غربیِ آن تا جایی محترم شمرده می شود كه منجر به تجاوز به حقوق دیگر اعضاء جامعه نشود. تأثیرات منفی تحریك مردان،كل جامعه از زن و مرد را دچار آسیب می سازد. امروز شاهدیم که اشاعۀ فرهنگ بی بندوباری و فحشاء از طریق رسانه های ماهواره ای در جامعه چنان موجبات تحریک منحرفین را فراهم آورده است که آمار ربایش زنان و دختران تکان دهنده است. می بینیم که زنان نخستین قربانیان این ناهنجاری هستند(بر اساس آمار، 98 درصد زنانی که مورد آزار خیابانی قرار می گیرند زنان بدحجابند). حجاب در فطرت بشری بوده و حاکمیت آن در جامعه یک ضرورت عقلی است. جلوگیری از آنچه که موجب بیماری روح و فکر می شود، بسیار خطیرتر و جدی تر از جلوگیری از فعالیت یک واحد صنفی متخلف است که با عرضۀ غذای فاسد و مسموم، جسم مردم را بیمار می کند. حجاب بر زن و مرد واجب است. تمامی ادیان معتبر به مسئلۀ حجاب پرداخته اند.اما حجاب با ديدگاه سودجويانۀ صهيونيزم از جذابيتهاي جنسي زنان و ترويج فساد اخلاق و فحشاء در جوامع همخواني ندارد بنابر اين با آن مخالفت مي شود.آيا اين براي زن ارزش محسوب مي شود كه خصوصيات انساني اش تحت الشعاع جاذبۀ جنسي اش قرار گيرد و مردان به او از بُعد منفعت جنسي بنگرند؟ متأسفانه صهيونيستها با نفوذ و سلطۀ رسانه اي خود استفادۀ ابزاري محض از زنان را «دفاع ليبراليزم از حقوق زن» معرفي مي كنند!-خارج از منبع. «و به زنان مؤمنه بگو: چشمان خويش فرو گيرند و دامان خويش حفظ نمايند و زينت خود را جز آن مقدار كه نمايان است آشكار نسازند و كناره هاي روسري هاي خود را بر سينه افكنند...» -نور؛ 31. «ای پیامبر، به زنان و دخترانت و نیز به زنان مومنان بگو خود را با پوشش سراسری بپوشانند تا (از دیگر زنان) شناخته شده و مورد اذیت قرار نگیرند، و خداوند آمرزنده مهربان است»- احزاب؛ 59. برچسبها: حقوق زنان, حقوق زنان در اسلام, زنان در اسلام, اسلام و حقوق زنان نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه
|
عده ای تحت عنوان دفاع از حقوق زنان و برای ایجاد شک و شبهه در ذهن مسلمانان خصوصا کسانی که آگاهی کامل از دین مقدس اسلام ندارند این شبهه را مطرح میکنند و مواردی از باب ارث و قوانین حقوقی را هم بعنوان مثال یا بقول خودشان مشت نمونه خروار ذکر میکنند ، که مثلا ارث زن نصف مرد است یا دیه یک زن نصف دیه مرد است و یا اینکه شهادت دو زن به اندازه شهادت یک مرد است . آیا این موارد و نظایر آن در قوانین اسلامی وجود دارد ؟ و اگر وجود دارد جواب اسلام از این شبهات چیست ؟
جواب دین مقدس اسلام دین عدل و عدالت است و در هیچ قانونی از قوانین اسلامی اعم از عبادی و سیاسی و حقوقی و جزائی بهیچ عنوان اجحافی نسبت به هیچ کسی صورت نگرفته بلکه در جمیع جهات کاملا جنبه عدل و انصاف رعایت شده است . زنان نیز که نصف جمعیت جهان را تشکیل میدهند از تمام مزایا و حقوق در تمام زمینه ها چون مردان بهره مند هستند . در مسئله اجر و پاداش و مترتب شدن ثواب بر اعمال شان خداوند متعال هیچ فرقی بین زن و مرد قائل نشده بلکه بالصراحه میفرماید : « وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ أَكْبَرُ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ " خداوند به مردان و زنان باايمان، باغهايى از بهشت وعده داده كه نهرها از زير درختانش جارى است; جاودانه در آن خواهند ماند; و مسكنهاى پاكيزهاى در بهشتهاى جاودان (نصيب آنها ساخته); و (خشنودى و) رضاى خدا، (از همه اينها) برتر است; و پيروزى بزرگ، همين است! " » . و در جای دیگر میفرماید : « مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ " هر كس كار شايستهاى انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالى كه مؤمن است، او را به حياتى پاك زنده مىداريم; و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مىدادند، خواهيم داد " » . در دو آیه فوق الذکر مشاهده میکنید که بهیچ عنوان در گرفتن اجر و پاداش فرقی بین زن و مرد نیست ، بلکه هردو در گرو اعمال خویشند که اگر خوب باشد اجر و ثواب و اگر بد باشد بستگی به لطف خدا دارد که ببخشد یا عقاب کند . هم چنین در موارد حقوق و مزایا نیز بهیچ عنوان حقی از زنان ساقط نشده و یا نادیده گرفته نشده است و مواردی که در سؤال مطرح شده اگر درست موشکافی و دقت شود ، متوجه میشویم که خداوند متعال کاملا با عدالت کامل حکم فرموده است . مثلا در مورد ارث باید بگوئیم که اولا در همه جا ارث زن کمتر از مرد نیست بلکه فقط در مورد برادر و خواهری که از پدر و مادر ارث میبرند و در مورد زنی که از شوهر ارث میبرد ، ارث زن نصف مرد است ، اما نه به آنجهت که زن نصف مرد تصور شده باشد بلکه چون نصف دیگر یا گاهی حتی بیشتر از نصف از جای دیگری تأمین گردیده است ، و اگر ارث زن در دو مورد فوق برابر ارث مرد بود یقینا حق مردان بمراتب ضایع شده بود . اما در مسئله ارث از پدر یا مادر که دختر اگر برادری داشته باشد سهم او نصف سهم برادرش هست ، به این جهت است که خداوند برای زنان مهریه را بر شوهرانشان واجب نموده و هیچ حد و حدودی هم در شریعت بعنوان الزام برای آن ذکر نشده است و زن اگر چه در ارث نصف برادر خود ارث برده است اما گرفتن مهریه این نصف را جبران میکند و گاهی هم بیشتر از نصف از دست رفته میباشد . در مورد ارث زن از شوهر هم باز مطلب ازین قرار است که نفقه اعم از خوراک و پوشاک و مسکن زن در دین مقدس اسلام بر شوهر او واجب است و اگر یک زن ملیونر هم باشد ، باز نفقه او به عهده شوهر است و او در مدتی که باشوهرش زندگی کرده یقینا بیشتر از نصفی که تصور میشود به مصرف رسانیده است . ممکن است گفته شود در مورد زنانی که شوهر میکنند و مهریه میگیرند و هم چنین زنانی که سالیان متمادی و طولانی با شوهر خود سپری میکنند ، جواب قابل قبول است ، اما گاهی دخترانی هستند که هرگز شوهر نمیکنند یا زنانی هستند که بسیار مدت کم با شوهرانشان زندگی کرده اند مثل چند ماه یا حتی چند روز و بعد در اثر سانحه و اتفاقی شوهر را از دست داده اند ، در این دو صورت نصف دیگر چگونه جبران خواهد شد ؟ . در جواب باید گفته شود که قوانین دینی نظر بر اغلبیت افراد دارد و اصل در دختران آنست که ازدواج کنند و اگر خود او ازدواج نمیکند یا شرایط به او اجازه نمیدهد این امور ربطی به اسلام و دین ندارد بلکه یا خود او مقصر است یا نزدیکان او که شرایط را سخت و دشوار کرده اند و در رابطه با زنانی که شوهرانشان را نیز در سن جوانی و پس از چند ماه یا چند روز از دست میدهند ، راه ازدواج مجدد باز است و میتوانند با ازدواج مجدد کمبود را جبران کنند ، حال اگر خود او دوباره ازدواج نکرد یا رسم و رواج های غلط اجتماعی به او این اجازه را نداد یا بستگان او مانع شدند در تمام این موارد مقصر یا خود او یا جامعه و یا بستگانش میباشند و باز این مشکل ارتباطی به اسلام ندارد . اما در مورد دیه که برای زنان نصف مردان مقرر شده در صورتیکه از ثلث دیه تجاوز کرده باشد باید گفت که دیه نوعی غرامت است و برای زنده ها میباشد نه برای کسیکه مثلا کشته شده است زیرا او دیگر دستش از دنیا کوتاه است و نفعی برای او نخواهد داشت و چون در اسلام چرخ اقتصاد خانواده بدست مرد سپرده شده و بتعبیر واضح تر نان آور خانواده مرد است البته نه به آن جهت که زن نتواند کار کند بلکه حتی اگر زن سرمایه دار هم باشد باز نان آور مرد خواهد بود بنا بر این با از بین رفتن مرد شکست اقتصادی فاحش و چشم گیری به خانواده او وارد می آید ، به همین لحاظ دیه او دو برابر دیه زن است تا این خانواده دچار مشکل اقتصادی نشوند ، اما در موردی که زن ازبین میرود مشکل اقتصادی بزرگی برای خانواده پیدا نمیشود و به همین جهت دیه او نصف دیه مرد است . ممکن است گفته شود این جواب در مورد خانواده های که سر پرست مرد دارند معقول و منطقی است اما اگر خانواده باشد که هرگز مرد نداشته باشند و نان آور خانواده هم زن باشد ، آنگاه چگونه باید این معضل را حل نمود ؟ . در جواب میگوئیم همانطور که گفته شد اولا قوانین و احکام در رابطه با اغلبیت است و ثانیا در مورد مذکور تأمین مخارج اقتصادی آن خانواده بعهده حکومت و بیت المال میباشد تا زمانیکه نان آور جدیدی جانشین نان آور گذشته شود . در مورد شهادت هم درست است که شهادت دو زن به اندازه شهادت یک مرد است اما این بجهت آنکه زن نصف مرد باشد نیست بلکه بخاطر بعضی از خصوصیات زنان این قانون وضع گردیده است . همه میدانیم که زن بخاطر آنکه بتواند مادر خوبی برای فرزندان خود باشد نیاز به قوه عاطفه بیشتری نسبت به مردان دارد و همین قوه عاطفه است که زن را وادار میکند گاهی شب را تا صبح نخوابد و به مراقبت از فرزند خود بپردازد . بنا بر این دلسوزی و محبت و احساسی فکر کردن در زنان بیشتر است تا مردان چنانکه خشونت و قساوت قلب در مردان بیشتر از زنان دیده میشود ، زن قبل از آنکه فکر کند عاطفه و احساسش او را در محاصره خود در میاورند و بهمین لحاظ فکرش و نظرش نیز بیشتر جنبه احساسی و عاطفی دارد . در شهادت علیه مجرمی که ممکن است زندان شود یا یکی از اعضای بدنش قطع شود یا حتی اعدام شود ، زنی که شهادت میدهد تحت تأثیر عاطفه و احساس قرار گرفته و ممکن است حقیقت را کتمان کند و اگر دو زن باشند احتمال این کتمان کمتر و کمتر خواهد بود به همین لحاظ دین مقدس اسلام برای آنکه هیچ حقی ضایع نشود این قانون را جعل و وضع نموده است و وضع این قانون هیچ گونه دلالت بر نقص زن از نگاه عقل و فکر ندارد بلکه بیانگر تأثیر عاطفه و احساس است و بس . *****
برچسبها: حقوق زنان, حقوق زنان در اسلام, زنان در اسلام, اسلام و حقوق زنان نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه
|
بعضی از مخالفان اسلام با طرح این سؤال و استدلالات غیر عقلی و منطقی میخواهند بگویند که در اسلام آزادی بیان و اندیشه وجود ندارد و هیچ مسلمان یا غیر مسلمانی که در کشور اسللامی زندگی میکند حق ندارد که به عنوان انتقاد یا سؤال یا مخالفت مطلبی را بگوید یا بنویسد ، و هم چنین در اندیشه اش خلافی را تصور کند ، حال آیا واقعا در اسلام آزادی بیان و اندیشه وجود دارد ؟ . جواب بزرگترین و برترین دستور اسلام قرآنکریم است و اگر قانونی در قرآن کریم به عنوان یک اصل مطرح شده باشد ، دیگر کسی حق ندارد که بیاید و بگوید چنین چیزی در اسلام وجود ندارد یا دارد . برای جواب از شبهه فوق نیز به قرآن کریم مراجعه میکنیم تا ببنیم خداوند متعال آیا بیان و اندیشه را آزاد گذاشته است یا خیر ؟ . خداوند میفرماید : فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ " پس بندگان مرا بشارت ده! همان كسانى كه سخنان را مىشنوند و از نيكوترين آنها پيروى مىكنند ، آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آنها خردمندانند " » . با دقت در آیه فوق دیگر جای هیچ اشکال و ایرادی باقی نمیماند و اشکال مخالفین نیز باطل میشود ، برای آنکه خداوند طبق این آیه مبارکه میفرماید : سخن هرچه باشد و از هرکه باشد بشنوید ، یعنی بگذارید مردم حرف خودشان را بگویند حتی اگر با شما مخالف هم باشند یا از شما در حال انتقاد باشند ، و این مطلب بعینه همان آزادی بیان است و باز خداوند طبق آیه فوق میفرماید رستگار کسانی هستند که پس از شنیدن سخنها و گفته ها ، خوبش را میگیرند و مطابق آن عمل میکنند که این مطلب هم بعینه آزادی اندیشه را بیان میکند ، زیرا اگر کسی بتواند خوب را انتخاب کند حتما میتواند بد را هم انتخاب کند و انتخاب یکی از دو طرف بدون اندیشه و تفکر امکان ندارد ، پس انسان آزاد است که چگونه بیندیشد . منتها دین مقدس اسلام درس درست اندیشیدن را بما می آموزاند و مسلم است که ارشاد دیگران کار بسیار پسندیده و عاقلانه است مخصوصا که اگر انسانی درست نیندیشد هم خودش را دچار مشکل میکند و هم جامعه اش را و بقول مولوی در مثنوی : ای برادر تــو همان اندیشه ای مابقی خود استخوان و ریشه ای گر گلست اندیشه تو گلشنی ور بــود خاری تـــو هیمــه گلخنی گـر گلابی بـر سر و رویت زننـد ور تــو چــون بولی بــرونت افگنند و هیچ جای تردید نیست که راهنمائی برای درست اندیشیدن یا سخن خوب گفتن غیر از جلوگیری از اندیشیدن و سخن گفتن است و مسلماً هیچ انسان عاقلی با راهنمائی و ارشاد مخالفت نخواهد کرد . ***** برچسبها: آزادی بيان و انديشه نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه
|
گفته میشود : در اسلام دموکراسی وجود ندارد و اساسا اسلام با دموکراسی در تضاد و تناقض است ، چون به هیچ عنوان انسانها از نظر اسلام اجازه انتخاب ندارند بلکه مجبور هستند به همان دستورات دینی بدون چون و چرا عمل کنند . جواب واژه دموکراسی از واژه Demos که یک کلمه یونانی و به معنی مردم است مشتق شده و تقریبا واضح ترین معنی که برای این کلمه میتوان ذکر کرد حکومت ملی یا مردم سالاری است به این معنی که در نحوه انتخاب حکومت حق با مردم باشد . پس در درجه اول این کلمه مربوط به حکومت میشود نه به ادیان و دیانت ها و در مرحله دوم اسلام نیز با این کلمه در تضاد نیست بلکه خود دین مقدس اسلام یکی از امتیازاتی که دارد اینست که به آراء و انظار مردم احترام قائل است . وانگهی در رابطه با جواب از شبهه فوق باید گفت : در اتخاذ عقاید و اندیشه ها انسان در وحله اول آزاد است و به همین لحاظ قرآن کریم میفرماید : « لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ " در قبول دين، اكراهى نيست. (زيرا) راه درست از راه انحرافى، روشن شده است " » . در رابطه با شأن نزول آیه فوق مفسر معروف اسلامى طبرسى در مجمع البيان در شان نزول آيه نقل مى كند: مردى از اهل مدينه بنام ابو حصين دو پسر داشت برخى از بازرگانانى كه به مدينه كالا وارد مى كردند هنگام برخورد با اين دو پسر آنان را به عقيده و آيين مسيح دعوت كردند، آنان هم سخت تحت تاثير قرار گرفته و به اين كيش وارد شدند و هنگام مراجعت نيز به اتفاق بازرگانان به شام رهسپار گرديدند ابو حصين از اين جريان سخت ناراحت شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اطلاع داد و از حضرت خواست كه آنان را به مذهب خود برگرداند و سوال كرد آيا مى تواند آنان را با اجبار به مذهب خويش باز گرداند؟ آيه فوق نازل گرديد و اين حقيقت را بيان داشت كه : در گرايش به مذهب اجباری و اکراهی در کار نیست . در تفسير المنار نقل شده كه ابو حصين خواست دو فرزند خود را با اجبار به اسلام باز گرداند، آنان به عنوان شكايت نزد پيغمبر آمدند ابو حصين به پيامبر عرض كرد من چگونه به خود اجازه دهم كه فرزندانم وارد آتش گردند و من ناظر آن باشم آيه مورد بحث به همين منظور نازل شد . از آنجا كه دين و مذهب با روح و فكر مردم سر و كار دارد و اساس و شالوده اش بر ايمان و يقين استوار است خواه و ناخواه راهى جز منطق و استدلال نمى تواند داشته باشد و جمله لا اكراه فى الدين در واقع اشاره به همین نکته است . به علاوه همانگونه كه از شان نزول آيه استفاده مى شود، بعضى از ناآگاهان از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مى خواستند كه او همچون حكام جبار با زور و فشار اقدام به تغيير عقيده مردم (هر چند در ظاهر) كند، آيه فوق صريحا به آنها پاسخ داد كه دين و آيين چيزى نيست كه با اكراه و اجبار تبليغ گردد، به خصوص اينكه در پرتو دلائل روشن و معجزات آشكار، راه حق از باطل آشكار شده و نيازى به اين امور نيست . بلکه حرمت تقلید و قبول قول دیگران در رابطه با پذیرش اعتقادیات بر همین نکته استوار است ، زیرا اگر انسانی خودش با دلیل و برهان عقایدی نپذیرد ، دیگران نمیتوانند او را مجبور به این کار کنند و اگر با برهان و دلیل راهی را پذیرفت دیگران نمیتوانند او را از آن راه باز دارند . حال اگر کسی با دلیل و برهان معتقد به اسلام شد و پس از اعتقاد به خداوند یکتا و نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم،اسلام را به عنوان دینی که میتواند سعادت او را در دنیا و آخرت تأمین کند قبول کرد ، دیگر در احکام و قوانین اسلام جا برای چانه زدن باقی نمی ماند که مثلا بگوید من این قسمت را می پذیرم و آن قسمت را نمی پذیرم زیرا برای او از اول ثابت شده بود که اسلام دینی است الهی و ضمانت کننده سعادت بشر و روی همین اعتقاد هم به اسلام روی آورده بود . آیا میشود فردی تابعیت کشوری را بپذیرد و بعد از قبول تابعیت بگوید که من فلان قانون را قبول دارم و فلان قانون را قبول ندارم و چون قول ندارم پس خودم را ملزم به عمل کردن به آن قانون نمیدانم و اگر دستگاه حاکمه آن کشور او را در اثر مخالفت بعضی از قوانین تحت باز پرسی قرار دادند ، داد و فریاد راه بیندازد که دموکراسی وجود ندارد ؟ . پس قبول اسلام از روی اعتقاد یعنی قبول تمام جزئیات آن زیرا کسی که عام را پذیرفت خاص را هم پذیرفته است . و اما در نحوه حکومت که مثلا سلطنتی باشد یا جمهوری بشکل فدرال باشد یا شکل های دیگر ، یقینا مردم میتوانند دخالت کنند و نحوه حکومت را با انتخاب آراء خود معین نمایند . مسلماً مسلمان چون معتقد به اسلام است ، اگر در جامعه ای اکثریت مسلمان بودند ، قوانین حکومتی هم قوانین اسلامی خواهد بود و اقلیتی که یا آن قوانین را قبول ندارند یا به نحوه حکومت انتخاب شده از طرف اکثریت رأی نداده اند ، باید به آراء اکثریت احترام داشته باشند ضمن آنکه حقوق آنها هم پامال نشده و از بین نرود ، چنانکه امروزه در تمام دنیا هم معمول است که اقلیت مخالف حزب حاکم یا مخالف حکومت نمیتوانند قوانینی را که به امضای اکثریت به تصویب رسیده است مورد نقض و ابرام قرار دهند . برچسبها: اسلام دموکراسی, دموکراسی در اسلام نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه
|
یکی دیگر از شبهه های پوچ مخالفین اسلام در طول تاریخ اسلام و مخصوصا در زمان ما همین شبهه بزور تحمیل شدن دین مقدس اسلام است كه پشت سرهم تکرار میشود ، آنها میگویند : اگر حمله مسلمانان صدر اسلام به مناطق مختلف نبود اسلام گسترش پیدا نمیکرد و بر تعداد مسلمانها افزوده نمیشد بلکه منحصرا در همان منطقه جزیرة العرب باقی میماند ، اما حمله مسلمانها در صدر اسلام به کشور های فارس و روم و خراسان و آسیای میانه سبب شد تا مردم این مناطق مجبور به پذیرش اسلام به عنوان دین همیشگی خود شوند پس اسلام دینیست که بزور شمشیر بر مردم تحمیل شده است نه بخاطر چیز دیگر . جواب گرچه تا کنون جوابهای خوب ، صحیح و قناعت بخشی برای این شبهه داده شده است اما یا مخالفین آن جوابها را ندیده اند یا بسبب غرور بیجائی که دارند ، نخوانده اند و یا اگر خوانده اند بخاطر جهل و تعصب درک و هضم نتوانسته اند . ما برای اینکه یک جواب ساده و قابل فهم عموم برای دفع این شبهه بیان کنیم ، ناگزیریم که به چند مطلب بطور مختصر اشاره ای گذرا داشته باشیم . الف : محل اعتقاد و جائی که انسان میتواند در آنجا مطلبی را قبول یا رد کند ، قلب انسان است و از آنچه که در قلب یک انسان وجود دارد هیچ کس جز خداوند و کسانی که خداوند به آنها خبر داده باشد ، خبر ندارد و نمیتواند خبر شود ، پس یک انسان میتواند در قلبش قسمی فکر کند و در ظاهر خود را قسمی دیگر معرفی نماید ، بنا براین قلب هیچ انسانی را نمیشود بزور شمشیر تسخیر کرد و اگر کسی قلبا مسلمان شده یا میشود ، فقط به انتخاب خود او بوده است وبس . ب : در هیچ جائی از تاریخ اسلام یا مسلمانان صدر اسلام نوشته نشده است که آنها بالای سر مردم شمشیر گرفته باشند و از آنها خواسته باشند که مسلمان شوند یا آنها خواهند کشت . مخالفان میگویند : چون مسلمانان عرب ده ها سال در این سر زمین ها پس از فتح و تسلط یافتن باقی ماندند ، خود همین بقای آنها به عنوان حاکم در آن سرزمینها سبب شد که کم کم مردم بسوی اسلام روی بیاورند . جواب میدهیم که اولا : اگر خود آن مردم به اختیار خود بسوی اسلام روی آورده باشند که مشکلی نیست و اگر بزور بوده باشد که دلیلی برای این جهت وجود ندارد و ثانیا مگر شوروی سابق بیشتر از هفتاد سال در کشور های تحت اشغال خود که در آسیای میانه واقع است باقی نماند ، پس چرا نتوانست مردم آن مناطق را از اسلام بسوی مارکسیسم سوق دهد بلکه به مجرد فروپاشی شوری سابق صدای رسا و بانگ گویای توحید دوباره در آن سر زمینها طنین انداز شد و ساکنان آن مناطق که سالیان دراز مورد تهاجم فرهنگی و لادینی مارکسیست ها قرار گرفته بودند پس از آزادی از قید استعمار و اسارت دین رسمی خود را با اختیار کامل اسلام اعلام نمودند . ج : عمل بعضی از مسلمانان هیچ وقت بیانگر اسلام و مبین اسلام نمیتواند باشد و اگر در جائی مسلمان یا مسلمانانی بزور بر عده ای بعضی از عقاید را تحمیل کرده باشند باید اشکال از نظر عقلی و عقلائی متوجه همان عده باشد نه اصل دین و اسلام . د : جنگ های مسلمانان در صدر اسلام یا برای رهائی مستضعفان و محرومان از تحت ظلم و ستم زور گویان و ظالمان بوده است و یا برای دفع تهاجم دشمنان اسلام که یا با لشکر کشی و یا با توطئه های دیگر مانع پیشرفت اسلام و رسیدن صدای آن به گوش محرومان میشدند و در هر دو صورت ، جنگ به صورت دفاع بوده و نه تهاجم . هـ : در هیچ تاریخی نیامده است که مسلمانان در اوایل اسلام با مردم عادی جنگیده باشند بلکه جنگ آنها با حکومت ها بوده است که همیشه مانعی بر سر راه مردم بودند و اجازه نمیدادند که آنها از حق اختیار و انتخاب خود استفاده کنند . پس از بیان این مطالب به این نتیجه میرسیم که زور و تحمیلی در پذیرش دین اعمال نشده است ، و اگر مخالفان این مطالب را قبول نکرده و رد میکنند باید با دلیل و مدرک خلاف آنچه را که نوشتیم به اثبات برسانند وگرنه شعار دادن تنها دردی را دوا نخواهد کرد . وانگهی کشورهای بزرگی وجود دارند که هرگز در تاریخ نیامده است که توسط مسلمانان فتح شده باشد ولی مردم آن کشورها امروزه مسلمانان هستند مثل کشورهای شرق آسیا و بویژه کشور اندونیزیا که بزرگترین کشور اسلامی است و هم چنین امروزه در چین و بعضی کشورهای غیر اسلامی تعداد قابل توجهی از اتباع آنها را مسلمانان تشکیل میدهند که صدها سال است دین اسلام را پذیرفته اند و به عنوان مسلمان زندگی میکنند بدون آنکه در جنگی بزور مسلمان شده باشند . و از همه مهمتر اینکه حتی تسخیر سرزمینها توسط مسلمانها در اوایل اسلام بیشتر بسبب کمک های خود مردم ساکن آن مناطق و دلسردی آنان از حکومت ها و قوانین غلط آنان بوده است . و گرنه هرگز امکان نداشت چند هزار مسلمان که از ساز و برگ جنگی هم بنحو کافی بر خور دار نبودند بتوانند بر لشکرهای عظیم و قدرتمند این مناطق فایق بیایند . شوروی سابق با تمام قوا و تجهیزاتش و بالا یکصد و پنجاه هزار نفر ارتش تا دندان مسلحش نتوانست بر افغانستان و بر اراده آن ملت فایق آید ، چطور امکان دارد چند هزار نفر مسلمان بتوانند اراده ملتهای بزرگی را تسخیر کنند و دین خود را بر آنان بقبولانندبرچسبها: اجبار در دین, اجباری, اختیاری, لا اکراه فی دین نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه
|
عده از کسانی که مطالعه دقیق از اسلام و هم چنین قواعد علمی فلسفی ندارند ، گاهی تحت تأثیر تبلیغات سوء دیگران قرار گرفته و ادعا میکنند که بعضی از آیات قرآن کریم با بعضی دیگر تناقض دارند و حتی بعضی از آنها ادعا میکنند که تعداد این گونه آیات به هشتاد آیه میرسد ،آیا واقعا وقوع یا امکان تناقض در قرآن کریم قابل تصور است ؟ . جواب قرآن کریم یکی از دلایل بسیار متین و محکمی را که برای اثبات کلام خداوند بودنش ارائه میکند ، عدم وجود تناقض در آنست زیرا که کلام بشر خالی از تناقض نیست و خداوند این چنین میفرماید : " أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيرًا آيا درباره قرآن نمىانديشند؟! اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مىيافتند " . این آیه مبارکه خطاب به تمام كسانى است كه در حقانيت قرآن مجيد شك و ترديد دارند که آيا آنها درباره وضع خاص اين قرآن انديشه نمى كنند و نتايج آن را بررسى نمى نمايند اين قرآن اگر از ناحيه غير خدا نازل شده بود حتما تناقضها و اختلافهاى فراوانى در آن مى يافتند اكنون كه در آن هيچگونه اختلاف و تناقض نيست بايد بدانند كه از طرف خداوند نازل شده است . وقتی قرآن کریم با این صراحت از خود نفی تناقض میکند و از همه میخواهد که در آیات این کتاب آسمانی تدبر کنند تا برای آنها این هم خوانی و همسوئی بین تمام آیات روشن شود ، دلیل بسیار قوی و متین بر عدم وجود تناقض در قرآن کریم است ، و گرنه کسانی در همان زمان میتوانستند حرکت کنند و بگویند که مثلا این آیه با آن آیه تناقض دارد ، در حالیکه تا امروز هم این شبهه از طرف دانشمندان و انسانهای آگاه مطرح نشده است بلکه بیشتر مطرح کنندگان این شبهه کسانی هستند که از تعریف تناقض و شروط متناقض بودن قضیه ای با قضیه دیگر کاملا بیخبر و نا آگاه هستند . تناقض عبارت از تقابل دو قضیه بنحو سلب و ایجاب با هم است و در صورتی تحقق پیدا میکند که هشت شرط معروف تناقض که از آن در فلسفه به ( وحدات ثمانیه) یاد میشود متوفر و موجود باشد . در تناقض هشت وحدت شرط دان **وحدت موضوع و محمول و مکان وحدت شـرط اضافــه جـــزء و کــل **قـــوه و فعـل است در آخر زمان یعنی بدون توفر و وجود این هشت شرط محال است که بین دو قضیه تناقضی تحقق پیداکند . پس اگر بگوئیم زید زنده است و خالد مرده است ، بین این دوقضیه تناقض نیست زیرا که موضوع در قضیه اول زید و در قضیه دوم خالد است و چون وحدت موضوع وجود ندارد پس همه شروط متوفر و موجود نیست . و اگر بگوئیم زید ایستاده است و زید غذا میخورد باز تناقضی وجود ندارد زیرا که محمول در قضیه اول ایستادن و در قضیه دوم غذا خوردن است پس در محمول با هم متحد نیستند . و اگر بگوئیم زید امروز هست و زید دیروز نبود تناقضی نیست چون وحدت زمانی وجود ندارد . زید در کابل است و زید در قندهار نیست ، اینجا وحدت مکانی وجود ندارد پس تناقض منتفی میباشد و همین قسم در رابطه با شروط دیگر که در ضمن بیان هشت شرط گذشت . حالا هرکه ادعا کرد که در قرآن کریم بعضی از آیات با بعضی دیگر متناقض هستند ، باید از آنها بخواهیم که ضمن تعریف فلسفی تناقض تمام شروط تناقض را یک بیک در مورد شبهه توضیح بدهند و گرنه عرض خود برده اند و زحمت شنوندگان یا خوانندگان را روا داشته اند .برچسبها: قرآن کريم, آيات متناقض, وجود آيات متناقض نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه
|
در زمینۀ خدا و خدا پرستی از سوی منکران سؤلات مشابهی مطرح شده و میشود و یکی از آن سؤالات این بوده که چون ما خدا را نمی بینیم ، پس نمیتوانیم بوجود خدایی در عالم هستی اذعان و اعتراف کنیم بلکه خود ندیدن دلیل بر نبودن خداوند است جواب جوابی که از این شبهه میشود عرض کرد بطور ساده اینست که انسان بوجود اشیاء زیادی اعتراف دارد در حالیکه نمیتواند آن اشیاء را با چشم ببیند یا با دیگر حواس پنجگانه درک نماید از جمله میتوان به عقل و وجدان اشاره کرد . زیرا تمام منکران خدا و ماوراء طبیعت ، قائل بوجود عقل و وجدان هستند ، اما قادر بدیدن عقل و وجدان و نشان دادن آن بدیگران نیستند پس یا باید وجود عقل و وجدان را انکار کنند و یا اینکه قبول کنند چیزهایی در عالم وجود دارد که فوق ماده و جهان ماده بوده و با حواس مادی قابل درک نمیتوانند باشد . وانگهی انکار بهیچ عنوان نفی واقعیت و حقیقت نیست وگرنه هرکسی هرچیزی را مطابق میل و هوای خود انکار نموده و راحت از زیر بار قبول آن میتواند شانه خالی کند . البته برای اثبات وجود خداوند دلیلهای عقلی زیادی وجود دارد که به ذکر یکی دوتا از آن دلیلها اکتفا میکنیم . الف : برهان نظم که عبارت است از رابطه بین دو یا چند چیز که بیانگر وجود را بطه علیت نیز هست به این معنی که هرجا نظم وجود دارد اصل علیت نیز مشاهده میشود ، منتها باید دانست که نظم را گاهی از جهت فاعلی در نظر میگیریم و گاهی از جهت غائی ، آنچه که در بحث خدا شناسی ملاک و معیار قرار میگیرد ، نظم غائی است نه فاعلی زیرا نتیجه بحث از نظم فاعلی عبارت از وجود علتی قبل از معلول است که مؤثر در پیدایش معلول بوده و از نظر رتبی بر معلول مقدم است ، اما آیا این علت فاعلی دارای آگاهی ، اراده و اختیار هم هست یا خیر ؟ این نکته را به اثبات نمی رساند ، در حالیکه نظم غائی علاوه بر اینکه وجود علت و تقدم آنرا بر معلول ثابت میکند ، وجود شعور و آگاهی و علم را نیز در علت فاعلی به اثبات میرساند ، زیـرا وجود رسیدن پدیـده ای به هـدف نهائی در میان صـدها و هزارها احتمال بیانگر وجود فاعلی دانا و انتخاب گر است . مرحوم شهید مطهری میگوید : » نظم ناشي از علت غايی به اين معنی است که معلول، وضع و حالتی دارد كه از وجود انتخاب در علت حكايت ميكند، يعنی وضع و حالتي داشته كه می توانسته معلول را به شكلهای ديگری به وجود آورد، ولی برای منظور خاصی كه داشته است آن را به يك شكل معين موجود نموده است. پس بايد در ناحية علت، شعور ادراك و اراده وجود داشته باشد ، كه هدف را بشناسد ، و وسيله بودن اين ساختمان و اين وضع را برای آن هدف تميز دهد، و اين معلول را برای آن هدف بوجود آورد. اصل عليت غائي در جايي ممكن است واقع شود كه يا خود آن علتي كه اين معلول را به وجود آورده داراي شعور و ادراك و اراده باشد يا آن كه اگر خود فاعل ، داراي شعور و ادراك و اراده نيست ، تحت تسخير و تدبير اراده يك فاعل بالاتري باشد كه او را تدبير مي كند و به سوي هدفش هدايت مي نمايد. نظمی كه در عالم وجود دارد و دليل بر وجود خداوند است همين نظم است . « ب : برهان حدوث که از دو مقدمه ، جهان حادث است و هر حادثی نیاز به پدید آورنده دارد ، تشکیل یافته و نتیجه مترتب بر دو مقدمه عبارت از نیاز جهان به پدبد آورنده میباشد . اصل حدوث جهان نیز با یک برهان عقلی دیگر به اثبات میرسد و آن اینکه جهان متغیر است و هر متغیری حادث است پس جهان نیز حادث است . مقدمه دوم در هر دو هردو برهان ـ حدوث عالم و تغیر آن ـ از بدیهات است و نیاز به اثبات ندارد ، زیرا هر عاقلی میداند که هر حادثی قبل از حدوث و پدید شدن بین حدوث و عدم آن قرار داشته و انتخاب یکی از این دو طرف بدون عامل بیرونی ناممکن است ، زیرا آن حادث قبل از حدوث نبوده تا بتواند خود را محکوم به حدوث یا عدم آن کند چناچه ثبوت تغیر در هر حادثی نیز دلالت بر حدوث آن میکند برای آنکه حدوث یعنی وجودی که قبلا نبوده و حادث شده است ، پس هر لحظه در حال تغییر و تحول است و قرار و ثبات ندارد ، پس هر حالتی از آن مسبوق به عدم میشود و در حدوث هر حالتی نیازمند به علت و عامل بیرون از خود است ، با بدیهی بودن دو مقدمه دوم در هردو برهان مقدمه های اول هر دو برهان نیز نیاز به استدلال خاص ندارد ، زیرا هم اصل حدوث جهان و هم اصل تغییر آن هردو با مشاهدات و تجربه امری ثابت و غیر قابل انکار است . ***** برچسبها: اثبات وجود خداوند نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه
|
(وأضلهم السامرى) أي دعاهم إلى الضلال باتخاذ العجل والدعاء إلى عبادته ، وكان من قوم يعبدون البقر ، فدخل فى دين بنى إسرائيل فى الظاهر وفى قلبه حنين لعبادة البقر ، فأطاعه بعض وامتنع آخرون. (فرجع موسى إلى قومه غضبان أسفا) أي فانصرف موسى إلى قومه بنى إسرائيل بعد انقضاء الليالى الأربعين - مغتاظا من قومه ، حزينا لما أحدثوا من بعده من الكفر باللّه. روى أنه لما رجع موسى سمع الصياح والضجيج وكانوا يرقصون حول العجل فقال للسبعين الذين كانوا معه هذا صوت الفتنة. قال القرطبي : سئل الإمام أبو بكر الطرشوشى عن جماعة يجتمعون ويكثرون من ذكر اللّه وذكر رسوله صلّى اللّه عليه وسلّم ، ثم إنهم يضربون بالقضيب على شىء من الطبل ويقوم بعضهم يرقص ويتواجد حتى يقع مغشيا عليه ، ويحضرون شيئا يأكلونه ، فهل الحضور معهم جائز أم لا ؟ فأجاب : يرحمك اللّه ، مذهب الصوفية بطالة وجهالة وضلالة ، وما الإسلام إلا كتاب اللّه وسنة رسوله صلّى اللّه عليه وسلم وأما الرقص والتواجد فأول من أحدثه أصحاب السامري لما اتخذ لهم عجلا جسدا له خوار فقاموا يرقصون حوله ويتواجدون ، فهو دين الكفار وعبّاد العجل وأما الطبل فأول من اتخذه الزنادقة ليشغلوا به المسلمين عن كتاب اللّه ، وإنما كان مجلس النبي مع أصحابه ، كأنما على رءوسهم الطير من الوقار ، فينبغى للسطان أن يمنعهم من الحضور فى المساجد وغيرها ، ولا يحل لأحد يؤمن باللّه واليوم الآخر أن يحضر معهم أو يعينهم على باطلهم ، وهذا مذهب مالك وأبى حنيفة والشافعي وأحمد بن حنبل وغيرهم من أئمة المسلمين اه. فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ 159 عمران از پرتو رحمت الهي است كه تو با آنان ( كه سر از خطّ فرمان كشيده بودند ) نرمش نمودي . و اگر درشتخوي و سنگدل بودي از پيرامون تو پراكنده ميشدند . پس از آنان درگذر و برايشان طلب آمرزش نما و در كارها با آنان مشورت و رايزني كن . و هنگامي كه ( پس از شور و تبادل آراء ) تصميم به انجام كاري گرفتي ( قاطعانه دست به كار شو و ) بر خدا توكّل كن ؛ چرا كه خدا توكّلكنندگان را دوست ميدارد . برچسبها: عجل, أضلهم السامرى, سامرى نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه
|
می گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. و از خود می پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاورانش میگوید: «کتابهایشان را بسوزان، بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکان شان تجاوز کنند».یکی دیگر از مشاوران پاسخ میدهد: «نیازی
به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمی فهمند و کم
سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک
و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه
توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای
دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از
آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».
برچسبها: اسکندر, مشاوران اسکندر نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه
|
شهر باستاني اندركش حوالي روستايي به همين نام در 10 كيلومتري حومه مهاباد قرار دارد و به دوران مادها تعلق دارد. در كنار شهر دخمه اي به نام راكا قرار دارد و از نظر سبك معماري به گور دخمه هاي نقش رستم هخامنشيان شبيه است.بطلميوس از اين شهر باستاني،به نام داروشاه نام برده است و راولينسون آنرا دارياسي مي نامد برچسبها: مادي اندركش نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه
|
محوطه باستاني هگمتانه با مساحت قريب به 40
هكتار در داخل بافت كهن شهر همدان قرار دارد. با توجه به اينكه اين محوطه
داخل شهر قرار دارد از سال 1349 تا 1354 تعداد هزار واحد خانه كه در اين
منطقه واقع بودند خريداري شد و حدود پانزده هكتار از آن آزاد گرديد و حفاري
در آن شروع شد. طي اين حفاري ديوار ده متري حصار شهر مشخص گرديد و داخل
شهر خانه هاي متعددي با معماري زيبا از دل خاك بيرون آورده شدند. اشياي
باستاني مكشوفه در موزه هگمتانه در معرض ديد عموم قرار گرفته اند |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
ايران در دوران پارينه سنگي -جمع آوري غذا |
||||||
شروع اين دوره در ايران به طور دقيق مشخص نيست ولي پايان آن دوازده هزار سال پيش تخمين زده شده است انسان شناسان اين دوره كه در آن انسانها به جمع آوري غذا مشغول بوده اند را به سه دوره قديم،ميانه و جديد تقسيم كرده اند.در اين دوره آدمي پس از سنگ از چوب و استخوان براي ساختن ابزار مورد نياز استفاده ميكرد.قديمي ترين اثري كه از انسان باقي مانده است در كشور اتيوپي كشف شده است كه متعلق به چهار ميليون و دويست هزار سال پيش است.از اين انسان نما فسيلي از آرواره هايش به دست آمده است |
||||||
| قديم
ترين آثار اين دوره در ايران متعلق به دوره زيرين پارينه سنگي جديد است و
بين دويست هزار تا صدهزار سال قدمت دارد. ايران در دوران پارينه سنگي جديد
مورد توجه قرار گرفته است كه در گوشه و كنار آن گروههاي كوچكي ميزيسته
اند.اين دوره را به سه قسمت زيرين ،مياني و زبرين تقسيم كرده اند. تعدادي
از آنها كه شناسايي شده است عبارتند از مناطق پارينه سنگي جديد-دوره زيرين |
||||||
اين
كشفيات در ايران متعلق به دوره پارينه سنگي جديد،زيرين ميباشند. پس از اين
دوره پارينه سنگي جديد،مياني شروع ميشود. در اين دوره از طريق شكار
حيوانات سم دار ، نظير آهو غزال، گورخر و احتمالا بز گوسفند و گاو اهلي
نشده غذاي آدمي تهيه ميشده است.نمونه هايي از اين مناطق در ايران عبارتند
از
|
||||||
|
غار ملاورد |
هوليلان |
هرسين |
||||
دوره
هاي پارينه سنگي جديد زبرين را نميتوان به طور دقيق از دوره مياني جدا
نمود زيرا مكانهايي كه آثار آنها كشف شده است نزديك هم هستند و همچنين سير
تكاملي ابزار بسيار كند بوده است.يكي از مهمترين مناطق كوههاي زاگرس بوده
است. البته مناطق شرقي ايران نيز از اين لحاظ كمتر از زاگرس نيست ولي
تاكنون بيشتر حفاريهاي علمي در زاگرس انجام گرفته است.
|
||||||
ايران در دوران نوسنگي - توليد غذا |
||||||
پس از دوران پارينه سنگي انسان ازجمع آوري غذا دست كشيد وبه توليد غذا پرداخت.به اين ترتيب دوران فرهنگي نويني براي بشر شروع شد كه هم اكنون ما آنرا ادامه ميدهيم.اين دوره در ايران و خاور ميانه حدود 9000 سال پ م شروع شد و در بيشتر نقاط جهان تا هزار سال ديرتر آغاز شد.در اين دوره انسان كوچ را كنار گذاشت تا در يك مكان سكني گزيند.در اين دوره سه انقلاب بزرگ در زمينه توليد غذاساخت سفال و ايجاد نظم در معماري به وقوع پيوست. ابزارهاي سنگي به سرعت پيشرفته شدند.در اين دوره هاونهاي سنگي ، دسته هاون ، ساينده و ساطور درست شد.اين دوره به دو قسمت بدون سفال و با سفال تقسيم ميشود. آثار كشف شده از غارهاي هوتو و كمربند و همچنين تپه سراب و گوران نيز به دوره بدون سفال تعلق دارند. در تپه گوران اولين نشانه هاي معماري و اسكان ثابت ديده ميشود.ديگر مناطق عبارتند از تپه موسيان ، علي كش ، تپه آسياب، تپه سيابيد، گنج دره ، علي كش، زيويه، سيوان ، دالما، پيزدلي، حاجي فيروز، سيلك، چشمه علي، زاغه منبع:http://www.iranatlas.info/regional%20prehistoric/_period/parinesangi.htm | ||||||
تاريخ ماد از نظر دين به دو دوره قبل و بعد قرن هفتم پيش از ميلاد تقسيم ميشود.
![]()
منبع:اطلس تاريخ ايران

ريتون طلايي مكشوفه از هگمتانه - نگهداري در موزه ايران باستان

الحمد لله والصلاة والسلام على رسول الله وعلى آله وصحبه أما بعد:
حديث: "من أحيا سنتي بعد فساد أمتي فله أجر مائة شهيد".
لم نجده بهذا اللفظ.
ولكن ورد الحديث بلفظ: "من تمسك بسنتي عند فساد أمتي فله أجر مائة شهيد".
وفي رواية: "فله أجر شهيد". رواها الطبراني من حديث أبي هريرة.
ذكر الحديث ابن عدي في كتابه الكامل، ورواه البيهقي في كتابه الزهد الكبير، وذكره الذهبي في كتابه ميزان الاعتدال.
وذكره
الشيخ الألباني في كتابه سلسلة الأحاديث الضعيفة والموضوعة المجلد الأول
رقم (326) وحكم عليه بأنه ضعيف جداً. أما رواية الإفراد فذكرها برقم(327)
وحكم عليه بأنه ضعيف فقط.
والحديث مشتهر على ألسنة بعض الوعاظ والخطباء
، فينبغي أن ينبهوا على أنه لا يجوز أن يعزى إلى النبي صلى الله عليه وسلم
ما دام لم يثبت بإسناد صحيح أو حسن.
والله أعلم.
(( كورته یه ك له ژیانى زاناى كورد (سه عید نوورسى) (بدیع الزمان) ))
له كتیبى
ژیانى ماموستا سعیدى نوورسى
نووسینى حبیب محمد سعید وه رگیراوه
به مه به ستى زیاتر ئاشنابوونى مسولمانانى كورد به ژیانى ئهم زانایه,به پیوویستم زانى ژیانى ئه م كه سایه تى یه بخه مه وه روو,ئه توانم بلیم ئه گه ر سه لاحه دینى ئه یوبى و ئیبن ته یمیه كه له یه كه مین كه سایه تى یه كان بن, كه ئیمه به كورد بوونى یه وه شانازى بكه ین ,ئهوه ئه م زانایه ش گه ر هاوشانى ئه و كه سایه تى یانه نه بى كه شانازى پیوه بكات كه متر نى یه, چونكه به توانایى ئه م كه سایه تى زورله كه سایهتى یه روژئاوایه كانى یشى سه رسام كردوه وه ,وه ده یان نامه ى ماسته رو دكتوراله چه ندین زانكوى ناوخوى و جیهان هه رله مالیزیاوه تاده گاته فه ره نسا له سهرژیانى ماموستاو په یامه كانى نوور له سهرى نووسراوه كه دوا تر له خوارهوه ئا ماژه ى پى ده كه ین:
( له دایك بوون)
له سالى 1873زاینى له گوندى نوورسى سهر به قهزاى هیرانى كوردستانى توركیا له دایك بووه له سالى 1885ى زاینى له ته مه نى 12 سالى دابروانامه ى زاناى وه ر گرت, ,ماموستا له ماوه ى ژیانى دا پینج جار ده رمان خوارد كراوه وه زیندانى زورى بینى وه ,وه له به ر ئهوه ى كاته كانى ژیانى به ههول و كوششه كانى بو قیامه ت ته رخان كردو سه رقالى نوسین و په روه رده ى دل و خواناسى بوو بوارى نهبوو خیزان پیك بهینى , له بهروارى 23_3_1960 له شهوى قهدرى پیروزى مانكى رهمه زانداكوچى دواى كرد, دواى خوى له مالى دنیادا كاتژمیریك وجبه و میزهریك و بیست لیره ى جى هیشت,وه له پاش مردنیش چه ند جاریك له گوره گه ى ده رهینراو ئالوگورى پى كرا ,له لایه ن رژیمى ئهو كاته ى توركیاوه .
(پهروه رده ى له مالهوه)
له كاتیكدا قوتابى بوو لاى ماموستا( نوور محمد) له به ر زیره كى و به توانا ى به سه ر سورمانه وه سه یرى كردوه,بویه بریارى داوه سهردانى مالهوهیان بكات واته له گوندى نوورس,كاتیك له دایكى پرسى ئهو منداله ت چون پى گه یاندوه دایكى لهوهلامدا گوتى
:كاتیك كه سه عیدله سكم دابووه هیچ كاتیكم به بى ده ست نویژ به سه ر نه بردوه,له پاشدا كه باو كیان بینى له كیلگه هاتهوه بینیان ده مى ئاژه له كانی به ستراوه,له باوكى پرسى بوچى ده میانت به ستوه ,
باوكى ماموستا ووتى:
كیلگه كه كه میك دووره ,نا چار ده بم ئاژه له كان به پهرژینى باخى دراوسى كاندا تى په رینم,بویه ده مى ئاژه له كان ده به ستم تاكو له كیلگه ى گیاى دراوسى كان نه خون,چونكه نامه وى پاروى حه رام بیته ماله كهم,له پاشد ماموستاكه ى تى گه یشت كه ماموستا له نیوان رهوشت به لرزى و شهرمى خودا پهروهرده بووه.
(خهونى پیروزى ماموستا)
له تهمه نى نو سالى دا له زستانیكى سه خت دا ,خهونیكى پیروزى بینى له خهونیدا له روژى قیامه تدایه,ههموو خه لكى كوكرابوونهوه ,ئهمیش حه زی له دیتنى پیغهمبهر بوو( د.خ) لى بیت بویه چوه سه رپردى (سیرات) به لكو له وى بیغهمبه (د.خ) له سه ربى ببینى,به لام له وى پیغه مبه ره به ریزه كان سه لامى خودایان لى بیت یه كه یه كه به لایاندا تى په رین, ئهویش ده ستى یه كه به یه كه یانى ماچ كرد, وه له باشدا بیغه مبه رى ئیسلام (محمد د.خ) بینى پاش ئهوه ى ده ستى ماچ كرد,ماموستا داواى زانستى لى كرد,پیغه مبه ر(د.خ)فه رموو ى زانستى قورئانت پى شكه ش ده كریت,وه نابیت برسیار له كه س بكه یت,ئهویش بو هه میشه له ژیادا داواو پرسیارى نه كرد.
(( وینه و شوینى له دایك بوونى (ماموستا سه عید نوورسى)))


(كه رامه ت ى ماموستا)
ماموستا به دریژاى ژیانى سه ده ها كه راماتى پیوه بینراوه ده توانریت,ده تونریت نامیله كه یه كى تایبه تى له سهر بنوو سین وه قوتابى و دوسته كانى ته نانه ت دوژمنه كانیش بینویانه ,به لام ئهو زیاتر بایه خى به لایه نى ئیمانى داوه:
له نمونه ئهو كه رامه تانه وه ك ئهم رووداوه :
به ریوه بهرى ئهو كاته ى به ندیخانه ى( ئهسكى شههر) دهیگیریتهوه :
ده لى ده نگى ماموستاى گوى لى بووه كه ده یهویت ده رچى له به ندیخانه بو به جى هینانى نویژى هه ینى,له كاتى نویژدا سه ردانى به ندیخانه ده كات ده بینى له ژوورهكه دا نهماوه و پاسهوان له وین و قوفله كان به ده رگاكانهوه یهداخراوه,به ریوه بهر به په له ده جیت بو مزگهوتى (ئاق الجامع) ده بینى ماموستا له ریزى یه كه م لاى راستهوهیه ,له پاش نویژ بوى ده گه ریت ناى دوزیتهوه ,كه به ریوهبهر ده گه ریتهوه بو به ندیخانه ده بینیت ماموستا له ژورهوهیهو ده چیت به سوجده دا.
(هه لویستى ماموستا ده رباره ى ئاینه كانى تر)
ماموستا له گه ل قه شه و مه سیحى دا گفتوگوى كردوه, ده رباره یان ده لیت,ده گونجیت ئههلى رزگارى بن له قیامه تدا به مه رجیك ئه گه ر نه ێرانى راسته قینه بن ,وه خودا به راستى بناسن و دان بنین به پیغه مبه رایه تى سهروهرمان (محمد درودى خوداى لى بیت).
(له ووته كانى ماموستا)
· زور كه س هه ن سه ر به هیچ ته ریقه ت و ریبازیك نین و رزكار بوون له قیامه تدا .
· ئاموژگارى نرخى نابیت گهر كاریگه رى نه بیت,كایگه رى چاكیشى نایبت مه گه ر كاتیك به دلسوزى به جى بهینریت و مه به ست و تهماعى له پشتهوه نه بیت و دوریبت له به رژهوهندى.
·
(كاریگه رى ماموستاو په یامه كانى نوور له سه ر نووسه رانى كو مه لگه ى ئیسلامى و كومه لگهى روژئاوا)
له پاش خوى په یامه كانى نوورى نووسى كه نزیكه ى (130)په یام بووكه تا سالى 1950 له سه ر نووسینى به ردهوام بوو,له پاشدا سه رجه م په یامه كانى له چه ند په یامیكى سه ره كى دا بلاو كرده وه كه ئهمانه ن:
1_ووته كان
2_بریسكانهوهكان
3_تیشكه كان
4_نامه كان
5_پاشبه نده كان
له په یامه كانى نوور وه ك(بیماران_پیران_مهلائیكه_سروشتو هونه ر یان هونه رمه ند_ووته بچوكه كان_حیكمهت خو په ندان له شه یتان_ئیخلاس و برایه تى ..........هى تر
ئهم په یامانه وه رگیراوانه ته سه ر زمانى:
(عه ره بى _ئینگلیزى _ئه لمانى_فه رهنسى_ئیتالى _رووسى_فارسى_رومانى_كوجارانى _مالایه)
وه جى ى ئاماژه پى كردنه ماموستا (فاروق ره سو ل یه حیا )له م دوو ساله ى پیشتر وهرى گیرایه سهر كوردى سورانى
تائیستا چه ند كونگره یه كى جیهانى له توركیاو ده یان كورو سمینار له سهر ژیانى به ستراوه,كوروسیمینارى جیا له ئاسته ئه كادیمى یه كان له سه رى پیشكه ش كراوه له چه ندین شوینى وه ك(میسرو مه غریب و مالیزیا) ,پیوویسته بزانریت ئه م زانایه جگه له بوارى ئاینى شاره زاى ,كیمیاو فیزیاو بیركارى و فه له ك ,میژوو جو گرافیا وه كتیبیشى له هه ندیك یاندا داناوه ,
* له و كه سانه ى كهنامه ى دكتورایان له سهر وه رگرتووه وهك:
(د.سمیر رجب_د.محمدحربعبدول حمید_ له زانكوى عین شمس,وه چه ند نووسه ریكى جیا به چه ندین زمان ده رباره ى ژیانى نوو سیویانه له وانه (د.حامدئالگار له ئهمریكا_د.ئانا ماسالاله ئیتالیا_د.سهروه ت سهوله ت له پاكستان_قه شه ى ئه لمانى ئیلیاس كریستوفهر له ئه لمانیاى خورئاوا, وه دمحسین عبدل حمید ودكتورمحمد سعید ره مه زان.هى تر
(فرمان محمود) منبع http://www.kurdiu.org/wtard.php?pageid=1352
که ندلان سه ربه رزو شاده خو ی بشاریتو چیا
گول ئه گر ئه قلی ببی قه ت سه ر له خا ک ناکاته در
چونکه روژی درک و داله و گرمی بازاری گیا
باله هورا سه ر نگون بن مانگ یاروژی جوان
ئه ی فلک راستو نبی بو ره کو به کی ده وره کت
گورگ ئه بیته شوانی رانو دز ئه بیته ئه ولیا
فه یله سووفیکیش ئه خیته ژیر چه بوکی ئه شقیا
عزائي الأطفال...عندما تقرؤون عن "طرزان" أو " ما وكلي" وجميع
الأساطير التي على شاكلتها التي مثلت سينمائيا وعرض منها الكثير من الرسوم
المتحركة فاعلموا أن الفضل يعود فيها إلى أسطورة " حيّ بن يقظان" لمؤلفها
الأديب والعالم والطبيب والفيلسوف العربي الأندلسي "أبو بكر محمد بن طفيل"
الذي توفي عام
نشأ
(حي بن يقظان) في جزيرة من جزر الهند تحت خط الاستواء، منعزلا عن الناس،
في حضن ظبية قامت على تربيته وتأمين الغذاء له من لبنها وما زال معها, وقد
تدرج في المشي وأخذ يحكي أصوات الظباء ويقلد أصوات الطيور ويهتدي إلى مثل
أفعال الحيوانات بتقليد غرائزها، ويقايس بينها وبينه حتى كبر وترعرع
واستطاع بالملاحظة والفكر والتأمل أن يحصل على غرائزه الإنسانية وأن يكشف
مذهباً فلسفياً يوضح به سائر حقائق الطبيعة.
![]() ولتربية
الظبية لحيّ بن يقظان قصة تتلخص في أن حاكماً ظالماً كان يحكم جزيرة من
الجزر، و كان هذا الملك عقيماً لا ينجب أولاداً، وقد عزم على أن يقتل كل
صبي يولد من أقربائه حتى لا يجتمع الناس حوله ليخلعوه، لكنّ
أخت الملك تزوجت برجل من أهل الجزيرة اسمه (يقظان)، ثم ولدت صبياً . فخافت
عليه من أخيها الملك الظالم فأرضعته حتى شبع، ووضعته في صندوق، و تركته على
ساحل البحر ليأخذه المدّ إلى جزيرة اخرى.
ودعت الله أن يحفظه ويسلمه. حمل
المد الصندوق وفيه الطفل (حي ) حتى أرساه بين أشجار ملتفة على شاطئ جزيرة
كثيرة الخيرات، ولما جاع الطفل بكى، فلم يجبه أحد، ولما اشتد بكاؤه, سمعته
ظبية كانت قد فقدت وليدها فظنت أن الصوت الباكي هو صوته، فتتبعته حتى وصلت
إلى الصندوق، وحين رأت الطفل حنت اليه،
وأرضعته لبنا سائغا لذيذاً، واخذت تتعهده وتدفع عنه الاذى حتى قوي عوده.
مرت
حياة حيّ بسبع مراحل الأولى منها: إرضاع الظبية وحضانتها ورعايتها له حتى
بلغ عمره سبع سنوات. ثم بعد ذلك وفاة الظبية وتشريحها من قبل حيّ لمعرفة
سبب الوفاة، وهنا بدأت تتكون عند حي المعرفة عن طريق الحواس والتجربة. أما
المرحلة الثالثة فكانت في اكتشاف النار. أما المرحلة الرابعة فكانت في
تصفحه لجميع الأجسام التي كانت موجودة حوله، فكان بذلك يكتشف الوحدة
والكثرة، في الجسم والروح، واكتشف تشابه الكائنات في المادة واختلافها في
الصور. أما المرحلة الخامسة فكانت في اكتشاف الفضاء وهذا شجعه إلى الخروج
من رصده إلى معارف في العالم بقدمها وحداثتها. وعند بلوغه الخامسة
والثلاثين من عمره، بدأ حيّ يفكر في المرحلتين السادسة والسابعة بنظرة
عميقة حول الكون والحياة بنظرة فلسفية متعمقة.
![]() إنّ
قصة حيّ بن يقظان من القصص العريقة التي وصلتنا من أعماق التراث العربي،
وكانت سباقة في مجالها على المستوى الأدب الإنساني، لذا فقد أثّرت
في الآداب الأوروبية، وذاعت شهرتها بعد عصر النهضة، بعد ان ترجمت الى لغات
أجنبية مختلفة: اللاتينية، الهولندية، العبرية، الانكليزية، الالمانية،
الاسبانية، الفرنسية.
والقيمة
الحقيقية للقصة لا تقوم على فرادة فكرة موضوعها فحسب، بل أيضاً على ما
يتميز به بناؤها من ابتكار وما تتسم به معالجتها من براعة، في تنمية
الخيال، والغوص في الأبعاد النفسية والروحية والفلسفية للنفس البشرية.
![]() مؤلف القصة
![]() ابن طفيل
ابن طفيل ولد بمدينة (وادي آش) قرب غرناطة، ودرس الفلسفة والطب في غرناطة وكان يعدّ أعظم فلاسفة الأندلس ورياضيها وأطبائها في عصره.
يعدّ ابن طفيل معاصراً لابن رشد وصديقاً له، ولم يصل إلينا من كتبه سوى قصة (حي بن يقظان) أو (أسرار الحكمة الإشراقية)، وتوفي عن عمر يناهز 87 عاما .ً
![]() |
|---|
خواجه گوید که اتفاق افتاد مرا آن گاه که به شهر خویش بودم که بیرون شدم به نزهتگاهی از نزهتگاههایی که گرد آن شهر اندر بود با یاران خویش. پس به آن میان که ما آنجا همی گردیدیم و طواف همی کردیم ، پیری از دور پدید آمد زیبا و فره مند و سالخورده وروزگار دراز بر اوآمده . و وی را تازگی برنایان بود که هیچ استخوان وی سست نشده بود و هیچ اندامش تباه نبود و بر وی هیچ نشانی از پیری نبود جز شکوه پیران.
چون این پیر بدیدم، آرزومند گشتم به آمیختن با وی تقاضا کنندهای برخاست از اندرون مر مرا به آن که با وی آمیزش کنم و به نزدیک وی آْمد و شد کنم. پس با رفیقان خویش، به سوی او شدم.
چون به نزدیک وی رسیدم ، اوابتدا کرد و بر ما سلام کرد و تحیت کرد و سخنهای دلپذیر گفت.
بسیار حدیثها همی کردیم یا با دیگر، تا سخن ما به آنجا کشید که از او بپرسیدم حالهای وی همه و از او اندر خواستم که تا مرا راه خویش بنماید و پییشه و نام و نسب خویش بگوید، بل که شهر و ماوای خویش.
وی گفت که « نام من زنده است و پسر بیدارم و شهر من بیت المقدس است و پیشهی من سیاحت کردن است وگرد جهان گردیدن، تا همه احوال جهان بدانستم. و روی سوی پدر دارم و پدرم بیدار است و من علمها همه از او آموختهام و کلید همه علمها وی به من داد و راه کنارههای جهان مرا وی نموده است. تا از گردیدن من به گرد جهان چنان است که همهی جهان گویی پیش من نهاده است.»
دیری با آن پیر مسئلهها همی گفتم و از وی علمهای دشخوار همی پرسیدم و از وی اندر همی خواستم که مرا راه دانشها بنماید. پس، از آنجای به علم فراست رسیدیم. پس،از راست فراستی وی و تیز دیداری وی اندر آن علم آن دیدم که عجب بماندم، ازیرا که ابتدا کرد چون به علم فراست رسیدیم و به خبر وی آمدیم، گفت که « علم فراست آن علم است که فایدهی وی نفد است و منفعت وی اندر وقت است. و علم فراست دلیل میکند بر خوش خویی تو و بر علم پذیرندگی تو و نیز دلیل می کند که توچنانی که به هر سوی که تو را کشند ، آن سوی شوی و چون تو را بر راه راست بدارند و به آن راه خوانند، به صلاح گردی و پاک شوی و اگر فریبندهای تورا بفریبد ، فریفته شوی، و این یاران به گرد تو اندر آمدهاند و از توجدا نشوند، رفیقانی بدند و بیم است که تو را فتنه کنند و به بد ایشان اندر مانی. مگر که نگاه داشتن ایزدی به تو رسد و تو را نگاه دارد از بد ایشان.
اما این یار که پیش روی توست و اندر پیش تو ایستاده است دروغزن است و ژاژخای است و باطلها به هم آرنده است و زورها آفریبنده است و تو را خبرهایی آرد که تو از او اندر نخاسته باشی و از او نپرسیده بوی و خبر راست با دروغ بر آمیزد و حق را به باطل پلید کند، با آن که وی جاسوس و طلایهی تو است و به سبب وی بدانی خبر آن چیزهایی که از تو غایب است و به راه وی به تو رسد حالهای آن چیزها که نزدیک تو نیست و تواندر ماندهای به نقد کردن حق آن از باطلش و به برچیدن راستش از میان دروغش و پدید کردن صوابش از آن چه خطاست. با آن که تو را از او چاره نیست: گاه بود که توفیق ایزد تو را دست گیرد و از راه گمراهان تو را دور کند و گاه متحیر و خیره بمانی و گاه بود که گواهان مزور تو را غره کنند.
و اما این یار که بر دست راست تو است ناپاک و نادان است. چون بیاشوبد ، پند نپذیرد و نصیختش سود ندارد و مدارا کردن با وی آشفتگیاش را کم نکند.گویی که آتش است که اندر هیزم خشک افتاده بود یا آب بسیار است که از بالای بلندی فرود آید و یا اشتری مست است و یا شیری بچه کشته است.
واما این یار که بر دست چپ تو است چرکن است و بسیار خوار است و فراخ شکم است وجماع دوست است. هیچ چیز شکم وی پر نکند جز خاک و هیچ چیز گزسنگی وی ننشاند مگر گل و کلوخ. لیسنده است و چشنده و خورنده و حریص. گویی که خوک است که گرسنه کنندش و اندر میان پلیدی گمارندش.
و تو را ای مسکین، به این یاران بد باز بستهاند و با ایشان بردوسانیدهاند، چنان که از ایشان جدا نتوانی شدن، مگر که به غریبی شوی به شهرهایی که ایشان نتوانند آنجا آمدن. و اکنون که وقت غریبی نیست و به آن شهرها نتوانی شدن و از ایشان نتوانی گسستن و از دست ایشان نتوانی رستن، چنان کن که دست تو زبر دست ایشان بود و سلطان تو افراز سلطان ایشان بود و مکن که مهار خویش به دست ایشان دهی ومر ایشان را گردن نهی ، بل که به تدبیر نیکوکردن اندر کار ایشان مشغول شو تا ایشان را به راه راست بداری و ازیرا که هر بار که تو به زور باشی، ایشان را مسخر خویش کنی و ایشان تو را مسخر نتوانند کردن و بر ایشان نشینی و ایشان بر توننشینند.
از حیلتهای روان تو و از تدبیری نیکوی تو اندر کار این یاران و رفیقان آن است که به این بدخوی گردن کش مر این رعنای بسیار خوار را بشکنی و به سرش باز زنی نیک و مر آشفتگی این خشمآلوده و دشخوار کار را اندر یابی به فریفتن این رعنای چاپلوس و دمزن و مر او را بیارامی نیک. و اما این دروغزن یافه گوی: نگر که به او نگرایی و سخن وی استوار نداری و چنان کن که هیچ گونه گوش به سخن وی نکنی و آن چه وی آرد از خبرها ننیوشی و گر چند راست با دروغ آمیخته بود، ازیرا که اندر آن میان آن بود که باید پذیرفتن و نگاه باید داشتن و به حقیقت آن باید رسیدن.»
پس چون مرا از حال این رفیقان بگفت و وصف ایشان بکرد، سخت دلپذیر آمد مرا سخن او و بدانستم که راست همی گوید. پس چون دوباره به آزمایش ایشان مشغول شدم و اندر کار ایشان نظر کردم، نزدیک من درست شد آن چه وی گفت از حالهای این رفیقان. و من اندر دشخواریام از دست ایشان: گاه بود که دست مرا بود بر ایشان و گاه بود که دست ایشان بود بر من. و از ایرد همی یاری خواهم بر نیکویی همسایگی کردن و آمیختن با این رفیقان، تا آ» گاه که از ایشان جدا شوم.
از وی اندر خواستم که تا مرا راه نماید به سیاحت کردن و سفر کردن ، آن چنان سیاحتی که وی کند و راه جستن کسی که حریص بود بر آن و آرزومند بود بر آن.
آن پیر گفت که« تو و آن که به تو ماند این چنین سیاحت کردن که من کنم نتوانید کردن – که شما را از چنین سیاحت کردن بازداشتهاند و آن راه بر شما بستهاند ، مگر که نیکبختیات یاری کند به جدا شدن از این یاران. و اکنون وقت آن جدا شدن نیست – که وی را وقتی است معلوم که تو پیش از آن وقت جدا نتوانی شدن. پس، اکنون، بپسند به سیاحت کردنی آمیخته با آرام نشستن که گاهی سیاحت کنی و گاهی با این یاران آمیزش کنی. وهر بار که نشاط سیاحت کردن کنی به نشاط تمام و به جد، من با تو همراهی کنم و تو از ایشان برگردی و هر بار که تو را آرزوی ایشان آید ، به نزدیک ایشان شوی و از من برگردی.تا آن گاه که وقت آید که به تمامی از ایشان برگردی.»
حدیث من با وی به آنجا انجامید که از او بپرسیدم از احوال هر اقلیمی که وی آنجا رسیده است و آن را به علم اندر یافته است و خبر آن شنیده است.
وی گفت که « حد زمین سه حد است: یکی آن است که اندر میان مشرق و مغرب الست و این حد را بدانستهاند و خبر وی اندر یافتهاند و بشما رسیده است و از جایهای غریب نیز خبر آنچه اندر این اقلیم است به شما رسیده است. و دو حد دیگر است غریب: حدی سپس مغرب اندر است و حدی از آنئسوی مشرق و هر یکی را را از این دو حد جایگاهی و بندیست بازدارنده میان این عالم و میان آن حد که هر کسی به آنجای نتواند رسیدن و از آنجای نتواند گذشتن جز خاصگان مردمان که قوتی به دست آورند و آورده باشند خویشتن را که که ایشان را آن قوت به اول آفرینش نبود.
آن چه سود دارد به سوی بدست آوردن این قوت آن است که سر وتن بشویند به چشمهی آب روان که به همسایگی چشمهی زندگانی ایستاده است که هر بار که سیاحت کننده را راه نمایند به آن چشمه طهارت کند به آن آب و از آب خوش وی بخورد، اندر اندامهای وی قوتی نوپ�%8�ی8� آAFی8� که به آن قوت بیابانهای دراز ببرد، تا گویی که بیابانها درنوردند برای او، و بر سر آب دریای محیط بگذرد و فرو نشود و اگر بر کوه قاف شود ، رنجش نرسد و زبانیهی آن مر او را اندر مغاکهای دوزخ فرو نتوانند افگندن.»
او را گفتم که« مرا شرح این چشمه بیشتر کن»
گفت« شنیدهای و به تو رسیده است حال تاریکیها که به نزدیک قطب ایستاده است که آفتاب بر او هر سالی اندر وقتی معلوم بتابد.هر که اندر میان تاریکی شود و به دشخواری در اوشدن را سر باز نزند، به فراخنایی رسد که او را کناره نیست، به روشنایی آگنده. نخستین چیزی که اورا پ�%8�ی8� آAFی8� ، چشمهای روان بود که آب وی اندر جویی همی شود که بر بلندی همیرود. و هر که سر و تن به آن آب شوید ، سبک گردد، تا بر سر آب رود و غرقه نشود و بر سر کوههای بلند بر شود، بی آنکه رنجش رسد، تا از آنجای به یکی از دو حد رسد که از این عالم باز بریدهاند.»
او را گفتم که:« از حد مغرب مر آگاهی ده و باز نمای ـ که مغرب به شهر های ما نزدیک تر است ـ »وی گفت که:« به دورترین جایی از مغرب، دریایی ست بزرگ و گرم که اندر نامه ی الهی خدای او را چشمه گرم نام کرده است و آفتاب به نزدیک وی فرو شود و رودهاییی که به این دریا آیند از زمینی ویران بپا خیزند که کنارش پدید نیست و کس حد آن نتواند دانستن، از فراخی که هست. و آبادانی کنندگان آن زمین غربیان اند که از جایهای دیگر ایند و تاریکی بر روی آن زمین ایستاده است و آن کسها که به آن زمین شوند پاره ای روشنایی به دست آرند آن گاه که آفتاب فرو خواهد شدن. و زمیش شورستان است. هر بار که گروهی به آن زمین جای گیرند و آبادانی کنند، مر ایشان را نخواهند و ایشان را از آنجای دور کنند و دیگران بیایند و آبادانی کنند که در زبر آن آبادانی شود. چون آبادانی کنند، ویران شود و چون بنا کنند، بیوفتد. و میان آن کس ها کارزار دائم ایستاده است. بل که کُشتن، و هر گروهی که غلبه گیرند خان و مان آن دیگران بستانند و مر ایشان را از آنجای بیرون کنند. و خواهند که آنجای بیارمند و نتوانند. و این چنین حال، عادت ایشان است که از این نیاسایند. به این زمین، هر گونه جانوران و روندگان آیند، ولیکن چون آنجا بیارامند و آب و گیاش بخورند، بر ایشان چیزهایی پدید اید که به صورتهای انسان نمانند، تا مردمی بینی که بر وی پوست چهار پایان بود و بر وی پاره ای گیا روید. و حال دیگر چیزها و گونه ها همچنین بود. و این پاره ی زمین ویران است و شورستان و این زمین به فتنه و به جنگ و به خصومت و به کارزار آگنده است و نیکویی از جایگاهی دور به دست آرد و عاریت خواهد.
میان این زمین و میان زمین شما، زمین هایی دیگر است. ولیکن از آن سویِ این اقلیم که بنیاد آسمانهاست، زمینی ست که به این زمین ماند به چند چیز: یکی آن که وی هامون است و اندر او کس ننشیند جز از غربیان که از جایهای دور آمده باشند و دیگر آن که مر اینجای را روشنایی از جایی غریب آمده است و گرچه این جایگاه به روزنِ روشنایی نزدیکتر از آن جای پیشین است و دیگر که اینجا بنیاد آسمانهاست، چنان که آن جای پیشین بنیاد این زمین و قرار گاه وی است. و لیکن آبادانی اندر این زمین پاینده است و میان آن غریبان که آنجا آمده اند و جایگاه گرفته اند، جنگ نیست و خان و مان ِ یکدیگر به ستم نستانند و مر هر گروهی را جائیست پدید کرده که دیگری بر او غلبه نکند اندر آن جای.
نزدیکترین ابادانی آن زمین به ما جایگاهیست که آن کسان که آنجا نشینند مردمانی اند خُرد تن و زود رو. و شهرهای ایشان نه شهر است. و سپسِ این جایگاه، پادشاهی است که مردمان آن |ادشاهی خُرد تن ترند از اینان که پیشترند و گران روتر و دبیری و منجمی و طلسمان و نیرنجات دوست دارند و پیشه ها و کارهای باریک کنند. و شهرهای ایشان ده شهر است. و سپسِ این، پادشاهی ای ست که مردمانِ وی سخت نیکو روی اند و نشاط و شادی کردن دوست ارند و از اندوه دورند و رودهای خوش دانند زدن و گونه های بسیار دانند از او و زنی بر ایشان پادشاه است و بر نیکی کردن سرشته اند و هر بار که بدی بشنوند، از آن بگریزند. و شهرهاشان نُه شهر است. و سپسِ این، پادشاهی ای ست که مردمان او به تن سخت بزگ اند و به روی سخت نیکواند و از دور سودمندند و نزدیکی ایشان دشخوار و رنجناک است. و شهرهاشان پنج شهر است. و سپسِ این، پادشاهی ای ست که اندر آن زمین گروه هایی نشینند که اندر زمین تباهی کنند و خون ریختن و کشتن و دست و پای بریدن دوست دارند و شادی کننده و لهوناک اند و سرخ رویی بر ایشان پادشاه است که شیفته است بر بدی کردن و کشتن و زدن و گویند که بر آن زن پادشاهِ نیکور روی که پیشتر یاد کردیم، عاشق است. و شهرهای ایشان هشت شهر است. و سپسِ این، پادشاهی ای ست بزرگ و مردمانِ آنجای سخت دور اندرند به پرهیزگاری و عدل و حکمت و پارسایی و به فرستادن نیکی به هر کناره ای از جهان و اعتقادِ مهربانی دارند اندر هر که به ایشان نزدیک است یا از ایشان دور است و نیکی کردن به جایِ آن که او را شناسد و آن که نشاسد و سخت به راهند و نیکو روی. و شهرهای ایشان هشت شهر است. و سپس این، پادشاهی ای ست که جایگاه مردمانی ست دور اندیش و به بد گراینده و اگر به سوی نیکی گرایند، نیکی به غایت کنند و چون بدی کنند، به گُربُزی کنند و سبکساری نسازند و شتاب نکنند اندر آن که کنند و درنگ دست باز ندارند. و شهرهای ایشان هشت است. و سپس این، پادشاهی ای ست بزرگ و بی کناره و آبادی کنانش بسیرند و بیابانیان اند و اندر شهر ها ننشینند و زمین ایشان هامون است و اندر او بر افزودنی نیست و مر او را به دوازده پاره کرده اند و اندر او بیست و هشت منزلگاه است و هیچ گروهی به خان و مان دیگر نشوند، مگر آنگاه که آن پیش ایشان اندر بُوَند از جای خویش بیرون شوند. پس ایشان به جای ایشان آیند به شتاب. و آن مردمان که اندر آن پادشاهی پیشین اند، به غریبی به این زمین آیند و اندر این زمین بگردند . و سپسِ اینجای، پادشاهی ای ست که کناره های آن، کس ندیده است و به او نرسیده است تا به این وقت، اندر او هیچ شهر و ده نیست و آنجا ماوا ندارد کسی که به چشم سر بشاید دیدنش و آبادانی کنندگانش فرشتگان روحانیان اند، هیچ مردم آنجای جای نگیرد و به آنجا نرسد و از آنجا فرمان فرو آید بر آن کسها که زیرِ ایشان اند. و سپسِ آنجای، آبدانی نیست مر زمین را.
پس این دو اقلیم است که زمین و آسمان به ایشان پیوسته است از دست چپ ِ عالم که سوی مغرب است.
چون از اینجا روی سوی مشرق نهی، نخست اقلیمی پدید آید که اندر او آبادانی کُن نیست، نه از مردم و نه از درخت و نه از سنگ، بل که صحرایی ست فراخ و دریایی پر آب و بادذهایی ایستاده و آتشی پراگنده. و چون ار اینجا بگذری، به جایی رسی که آنجا کوه هایی بلند است و جوی هایی روان و بادهایی جنبان و ابرهایی باران بار. و به این جای اندر، زر یابی و سیم و گوهرهای بیش بها و کم بها، از همه گونه ها، و لیکن اندر او هیچ روینده نیابی. و چون از اینجا بگذری، به جایی رسی که آگنده است به این چیزها که یاد کردیم و اندر او گونه هایی روینده یابی از گیاه ها و درخت های بار آور و بی بار و دانه دار و تخم دار و لیکن اندر آن جا که بانگ کند از جانوران نیابی، به هیچ گونه. و از آنجا به جایی رسی که اندر او این که گفتیم همه هست و نیز جانوران گوناگون یابی آشنا کِنان و خزندگان نا گویا و پرندگان و پرواز کنان و راست پران زایندگان و انبوسندگان، و لیکن آنجا مردم نبود، و از آنجا به عالم شما رسی و دانسته اید حالهای آن چه اندر اینجاست به دیدن و شنیدن.
چون سوی مشرق شوی، آفتاب را یابی که به میان دو سُروی دیو بر همی آید، اَزیرا که دیو را دو سُرو هست: یکی پران و یکی روان. و این گروه که روان اند دو قبیله اند: قبیله ای به ددگان ماند و قبیله ای به چهار پایان. و میان ایشان همیشه کارزار است. و این هر دو قبیله بر دست چپ مشرق اند. و آن دیوان که پران اند بر دست راست مشرق اند. و همه بر یک آفرینش نه اند، بل که گویی که مر هر یکی از ایشان آفرینشی جداگانه است نادر. تا از ایشان، یکی از دو آفرینش است و یکیس از سه و یکی از چهار، چنان که مردمی پران و ماری که سرش به سر خوک ماند، و یکی نیمه ی آفرینشی و یکی پاره ای از آفرینشی، چنان که نیمی از مردم یا کفِ دستی از مردم یا پایی از مردم و جُز از این گونه از جانوران دیگر. و شاید بودن و دور نیست که این صورت های آمیخته که نگارگران بنگارند از آنجای آورده اند. و بر این اقلیم چیزی غلبه دارد و آن ، آن است که پمج کوی پیدا کرده است به سوی صاحب خبران و این کوی ها را نیز سلاح گاه پادشاهی خویش کرده است و سلاح داران را آنجا به پای کرده است تا هر که از این عالم آنجا رسد، بگیرندش و آن چیزها که با ایشان بود نگاه دارند و مر اسیران را به آن سپارند که مهتر از این پنج است که وی بر در اقلیم ایستاده است. و این چیزها که با ایشان بُوَد که بباید رسانیدن، اندر نامه ای پیچیده بود و مهر بر نهاده که آن دربان نداند که اندر آن نامه چه چیز است، بل که بر وی آن است مه آن نامه به خزینه دار سپارد تا وی بر مَلِک عرضه کند. و اما اسیران را این خزینه دار نگاه دارد و هر بار که گروهی از مردمان و جانوران دیگر و جز ایشان از این عالم شما اسیر کنند، از میان ایشان چیزهای دیگر پدید آرند یا آمیخته ای از ایشان یا پاره ای از ایشان. بُوَد که گروهی از این دو سروهای دیوان سفر کنند و به اقلیم شما آیند و به مردمان رسند و با دم زذدنشان تا به میانه ی دل ایشان در شوند. اما آن سُرو که به ددگان ماند از این دو سُروی رَوان، او گوش آن دارد تا اندکی از راز مردم به او رسد، پس او را از جای بجنباند و کارهای بد به نزدیک وی بیاراید، از کشتن و اندام ها بریدن و رنج نمودن، و کینه را اندر دلش بپروراند و برانگیزاند بر ستم کردن و تباهی نمودن زشتی ها و از کارها مر او را تحریص کردن بر ناشایست ها و آرزومند کردن او را به آن و لجاج اندر بسته است به شب و روز و پَژور همی کند اندر آن تا او را به آن سو کشد. و اما این سُروی پران ، مردم را بر آن دارد که تا هر چه نبیند به دروغ دارد و نزدیک وی نیکو گرداند پرستیدن آنچه آفریده بُوَد و اندر دل مردم افکند که سپس این جهان، جهانی دیگر نیست و بر نیکی و بدی پاداش نیست و این جهان را آفریدگار نیست.
از این دو سُروهای دیوان گروهی اند که نزدیک حدهای اقلیمی اند که سپسِ اقلیمی اندر است که آن اقلیم را فرشتگانِ زمینی آبادان کنند و راه راست یافته اند به راه نمودنِ فرشتگان ایشان را و بی راهیِ دیوان به آن از خویشتن جدا کرده اند و راهِ فرشتگان روحانیان گرفته اند و این دیوان با مردمان بیامیزند، ایشان را تباه نکنند و از راهِ راستشان نبرند و یاری کنند نیکو مر ایشان را بر پاک شدن. و اینها پریان اند و مر ایشان را به تازی جن و جن گویند.
هر که از اینجا بگذرد و به اقلیمی رسد که سپسِ این اندر است، اندر شود به اقلیم های فرشتگان. و از آن اقلیم ها، آنچه به زمین پیوسته است، اقلیمی ست که آنجا فرشتگان زمینی نشینند. و ایشان دو گروه اند: گروهی به دست راست نشسته اند و ایشان داناان اند، و فرمایندگان و برابِ ایشان گروهی دیگر نشیند بر دست چپ و ایشان فرمان بران اند و کار کنان. و ای%D�ز �روهی %8�وه ان؆ و �%8ه دسج٧ن1مانC%D�ز ��%و فاقلیم هاشی5D9� دD9� ب1رـ ءD9�ُ و ځرن و اقل2چ%D� ب1دسد ب�9� ای�A� %8�D8� بر آنج اندFرلتگا�9�؆9 اسشی5D9� دD9�% DB�5D98�D8�9 �%4د و کآنج ا%D� دان اجDD9�ت7ق�8�ر �%6 امد لD8� ک٧٨ان�A� %8�D8� بر ځ%D� ىه دست چپ %D�ت نشس8ندر نشه دست چپ و �%A فآن DB�5D98�ق�B9�آ%D�ن دان7�9� ای�D ا�D نن %0�9 است چپ %D�ت نشت نشت قشیایندگان و ب%D� نشس8�8�مD98�ار �%6 دب1دقلی8نشس8�8�ن�A� است چپ و ا%D� نشت قر کنD8�ن. و �%8%D� نشس8ر؆. ٍA�ا�9�1دقلی8نش.
%8��C/font>%وهآنج %D�8�8%6 ائ اكت �9�%8�ر تاج7ینجا رایم هاد، و ه�%Aد و به ا�8�ن�A%8د �%8ا�9��%8% D9�ُ شه %D�ن. %� و و�B3د ڧكاُ به اقواF8 �%8%D� ٌكِ ایند2چ%D� ب و�A78ه DB�اُۧن و ب�%8س؆د بن اج1D8� برA7ی،5D9� ج ا%D� دان اؐ �%F د%D� دبه ؆شر ن�%A ب هی،7مD98�شیاین؆. ٍA� اند فD8� برA7ۈؾ؆شاندDد�9�آن د�9��A7�9��%Aا فرد2ڨ�%8 د%D%8� �%8%D� نش�D ا�8%A �%F د%D�ن؆. ��آن %9�د �%F د%D�ن؆.�D ا�D%0 �%F د%D� دب1ازنD8�1 ت�aمC،7مD98�%D� �8�اقل انر کنج ا%D� ا�%F د%D�6د و اآنج ا%D� دان اجAاق�D%0 �%F د%D� دب1وقد�9%8آ D8�ن. �%�یشان دو %D�ه ان�D9��A7�9%8رذ �%F �%F کهD8� و �%A.�A� اقو ام7یػAD98�ان؆ �%6 دب1%D�8ن؆ �%6ا�9�1ه %D� %D�ُ ش�8%A %D�8�%8 دب1%D�8%D� �8%8%D�8%D�4س8�8�DB�5D9� ع،5D98�ل1و%D�ن. %� و7یشان دو %D� ا5D98�D8�9 �%4؆ �%6 دئد و ا%D�Aاقٯ2ڨ�%8 د%D%8� �%ه %D��9%8 دب1%D� �%F �%F نج اج7ینجا ؐ �%F د%D� دبه ه ا�8�نفرد8د%D%8� �ا�9�د و �%A.�B�شان دو %D� �8%8سشیند بطند و کاد و �%Aش݆9 �%8%D� ډ ؈�A7�9%8ر�D ؤو کاد8بطو8�A7�9%8رذAن%D�9 �%8 DB�ند بو اآنج و �%Aش و �%Aگا�9�ن؆Fیؤٌش2ندC8�A7�9%8�9��A78�%F نف %D� %D�ُ ش�8��%8 دئج و �%Aر�D ا�A�و �%Fو %D� �%Aگا�9�واF8 �3ت، ا�A� اقل انرFیؤٌقلیم ها، آه DB�5D9� ب�%8ن؆. �%�ی�D اЯ8بطو8�A7ؐ �%F %D�گا�9�لA�a٪، اج7ین2ڨگ�9%8به8ه ی٧ُ ق%D�8%D�4س8�8%A قشی7مD98��9� %D�Aننو8�A7�A� ا٨دب1%D�اF8 �%8فD8� D8�F8 �ن1D9�A�a٪8%D�8%D�1A7ی،5D9� ج ا%D� دان ا�8�D8�5D9� D8� آه �%8ه %D�7ینF%D%8� �Fئج و �%Aر؆7د و �%Aش�8%F ک%D�ُ��%8مD9� D8�1 �%6 اجAاج ا%D� داٌ7ینج؆ داٌF%D�8%D�4݆9 %A%6 دئد و ا�8%8 DB��9�D98�%D�1و ا�8%5نشۃِ اینا انگ%D%8� �1ه �%8ه %D�7ی�9�ر کن؆ج؆ داٌ2ڨ�%8 د%D%8� �%8%D� �%6 دب1ب ب�%8�8%F �%F نج نشس8ساین؆. ٍA� د%D%8� �1ه.
%8��C/font>و سپس ایشان گروهی اند که پادشاه آمیخته ترند و ایشان را به خدمت پادشاه بداشته اند و به کار کردنشان خوار نکرده اند و از این حالشان صیانت کرده اند و بگزیده اندشان مر نزدیکی را و راه داده اندشان به نگریدن به سوی نشستگاه بزرگ تر و به گِردِ آن نشستگاه اندر گردیدن و برخوردارشان کرده اند به نگریدن اندر روی پادشاه، پیوسته، ـ چنان پیوسته که اندر او جدایی نبود ـ و بیاراسته اند ایشان را به پیرایه ی چابکی اندر نهاد و تیز هوشی و راست نمایشی و به دیدار خیره کننده و نیکوییِ تمام. و مر هر یکی را حدی پدید کرده اند جداگانه و جایگاهی معلوم و پایگاهی پیدا کرده اند که اندر آنجا به وی همبازی نکنند ـ که هر که جز اوست، یا برتر از اوست و یا دلش به فروتری خوش است. و نزدیکترین پادشاه[ نزدیکترین فرد به شاه] یکی ست از ایشان که او پدر ایشان است و ایشان فرزندان و نبیرگان وی اند و بر زبان وی، فرمان پادشاه به ایشان آید. و از غریب حالهای ایشان آن است که پیر و فرتوت نشوند به روزگار و پدرشان هر چند که به سال بیشتر است، وی قوی تر است و جوان روی تر. و همه بیابان نشین اند و از جای و پوشش بی نیازند.
پادشاه بیابانی تر است از ایشان و هر که وی را به اصلی باز خواند، از راه بشد و هر که گفت او را بستایم به سزای وی، ژاژ خایید. و توانایی صفت کنندگان از وی دور است و وی را به چیزی مانند کردن نشاید و هیچ کس طمع ندارد که وی را به چیزی ماننده تواند کردن. وی را اندام ها نیست پاره پاره، بل که همه نیکوییِ رویِ وی اند و جودِ دستِ وی. نیکویی وی بیفزاید بر همه ی نیکویی ها و کرم وی حقیر کند مر همه ی کرم ها را هر بار که یکی از آ«ان گِرد بساط وی اندرند خواهد که وی را نیک تامل کند، از خیرگی چشم ایشان فراز شود، تا متحیر باز گردند از آنجای و هم بود که چشم ایشان بشود، پیش از آن که به وی نگرند. پنداری که نیکوییِ وی پرده ی نیکویی وی است. چنان که آفتاب اگر چند اندکی پنهان شد، بسیار آشکارا شد و چون سخت پیدا شد، اندر پرده شد. پس روشنیِ وی پرده ی روشنی وی است.
و این پادشاه پدید آمده است مر کسهای خویش را و بخیلی نکند بر ایشان به دیدار خویش. و ایشان که وی را نتوانند دیدن، از اندکی قوت خویش نتوانند دیدن. و وی نیکی کُن است و عطا دهنده است. و هر که نشانی از نیکویی وی بیند، همیشه به وی همی نگرد و هرگز چشم از وی بر نگیرد. بود که یکی از مردمان به نزدیک وی شود، چندان نیکی با او بکند که در زیر نیکی های وی گران بار شود. و او را از حقیری چیزهای این جهانی آگاه کند. و چون از پیش وی باز گردد، با کرامت بسیار باشد.»
خواجه گوید که این پیر گفت که:« اگر نه آن استی که من به این سخن که با تو همی گویم به آن پادشاه تقرب همی کنم به بیدار کردن تو، والا مرا خود به او شغلهایی ست که به تو نپردازم و اگر خواهی که با من بیایی سپسِ من بیا»
او را در نیویورک ملاقات کردم… مردی که دوستدار دعوت بود و فرصتی را نمییافت مگر آنرا در راستای نشر خیر غنیمت میشمرد، حتی پلیس نیویورک را نگه میداشت و آنها را بسوی اسلام فرا میخواند چنانکه خود با چشمان خودم میدیدم، برای مناظره به کلیساهای مسیحیان میرفت تا حجت را بر آنها اقامه نماید.
شغلی عالی با دستمزی خوب داشت، اما آنرا ترک کرده و به پیشهای کم درآمدتر مشغول شد، وقتی علت را از او پرسیدم گفت: من در شغل جدیدم با تعداد بیشتری از انسانها برخورد میکنم و در نتیجه میتوانم مخاطبان بیشتری برای دعوت داشته باشم.
همواره این جمله را تکرار میکرد: “فرایشان خوانید پیش از اینکه فرایتان خوانند”. بارها و بارها او را به قتل تهدید کرده بودند اما هیچگونه سستی در وی بوجود نیامد چنانکه تا امروز همچنان راه خود را ادامه میدهد.
او هشام است… جوانی که قلبش برای یاری دین اسلام می سوزد. روزی از او پرسیدم آیا کسی توسط تو مسلمان شده؟ پاسخ داد: الحمدلله تاکنون توانستهام سبب وارد شدن پنجاه نفر به اسلام شوم.
همیشه از مساجد نیویورک میخواست شیوهی Open House یا خانه آزاد را در پیش گیرند. (یعنی دعوت غیر مسلمانان به مسجد و سخن گفتن با آنان پیرامون اسلام و دادن نوارهای سخنرانی و کتابهایی دربارهی دین اسلام به آنها) بعضی از ائمه مساجد پیشنهادش را میپذیرفتند و بسیاری نیز به مخالفت بر میخواستند.
خداوند چنین تقدیر نمود که من از این ایالت سفر کنم، پس از دوسال او را همراه با فرزندش دیدم، به محض دیدنش اشک از چشمانم جاری شد… چرا که نه؟! کسی را میدیدم که تمام وقت خود را برای دعوت داده و پیشهاش را رها کرده بود، و قبل از همه چیز قلبش آتش میگرفت از اینکه انسانی با عقیدهی کفر از دنیا برود، چرا اشک نریزم درحالی که نامههایی را بیاد میآورم که در آن وی را تهدید به قتل نموده بودند اما او از دعوتش باز نایستاده بود، چرا اشک نریزم که من امتی را در قالب یک مرد میدیدم و او را از کسانی میپندارم که رسول الله صلی الله علیه و سلم در موردشان میفرماید: «پروردگار همواره برای دینش بذری میکارد که آنها را در فرمانبرداری از خود به کار می گمارد».
از او پرسیدم آیا همچنان بر مسیر خود پایدار هستی؟ با اعتماد کامل گفت: “آیا کسی این راه را ترک میکند؟!” سپس به فرزندش که سمت راستش ایستاده بود اشارهای کرد و گفت: “این فرزند من است و اکنون به امور تازه مسلمانان میپردازد و از طریق اینترنت با آنها نامهنگاری میکند و احوال آنها را جویا میشود”.
سپس خود و خانوادهاش سوار ماشین من شدند… در راه از او پرسیدم: به یاد داری دو سال پیش وقتی از تو پرسیدم چند نفر بدست تو مسلمان شده اند؟ گفتی پنجاه نفر، الآن تعداد آنها چقدر است؟
لبخندی زد و گفت: الحمدلله؛ بیش از صد نفر.
در پایان سخنی که هر مسلمانی را که برای دینش غیرتی نشان نمی دهد تکان میدهد، سخنی که افقها را بر کسی که به گام نهادن خویش بر خوبی اکتفا نموده و و دمی به آن نیندیشده که خوبی را منتشر نماید، میگشاید را که در واقع همان سخن اوست که همواره به من میگفت یاد آور میشوم که: “فرایشان خوانید پیش از اینکه فرایتان خوانند”.

امام ابن شبه در کتاب تاریخ مدینه نقل می کند: امیرالمؤمنین عمر فاروق رضی الله عنه عیاض بن غنم را به فرمانداری شام گمارد، پس از مدتی به امیرالمؤمنین عمر فاروق رضی الله عنه خبر رسید که عیاض برای خویش مجلس ویژه تشکیل داده و دربانانی بر آن گمارده است، پس نامه ای به او نوشت و وی را طلبید…
هنگامی که عیاض به خدمت ایشان رسید عمر فاروق رضی الله عنه او را بمدت سه شبانه روز زندانی نمود، سپس او را خواست و پالتویی پشمین طلبید و به او گفت: بپوش و نیز بقچهٔ چوپانی و سیصد گوسفند به او داد و گفت: آنها را بچران. او نیز چنین کرد.
هنگامی که کارش به پایان رسید عمر فاروق رضی الله عنه او را طلبید. عیاض دوان دوان به خدمت امیرالمؤمنین رسید؛ فاروق رضی الله عنه به او گفت: گوسفندان را بردار و برو چنین و چنان کن. زمانی که عیاض اندکی فاصله گرفت: عمر رضی الله عنه او را فراخواند و آنقدر او را اینطرف و آنطرف فرستاد که عرق بر پیشانیاش جاری شده بود.
سپس عمر رضی الله عنه فرمود: فلان روز گوسفندان را نزدم من بیاور، و چون روز موعود فرا رسید عیاض به نزد امیرالمؤمنین آمد. عمر رضی الله عنه فرمود: برو برای گوسفندان از چاه آب بکش. عیاض هم چنین کرد و پس از سیراب کردن گوسفندان آبشخور را پر از آب نمود سپس عمر رضی الله عنه فرمود گوسفندان را به چراگاه ببر و فلان روز به نزد من بیا. و همچنان او را این سو و آن سو می فرستاد تا اینکه دو ماه گذشت.
عیاض که خسته شده بود به همسر عمر رضی الله عنه که از نزدیکانش بود روی آورد و گفت: برو از امیرالمؤمنین بپرس چرا با من چنین میکند؟
وقتی عمر رضی الله عنه به خانه آمد همسرش گفت: ای امیرالمؤمنین چرا با عیاض اینگونه رفتار میکنی؟ عمر رضی الله عنه فرمود: از کی تا به حال در امور مسلمین دخالت میکنی؟!!
عیاض کسی را به نزد همسر عمر رضی الله عنه فرستاد تا از نتیجه امر آگاه شود. همسر امیرالمؤمنین فرمود: ای کاش تو را نمیشناختم! آنقدر عمر مرا توبیخ کرد که آرزو کردم زمین باز شود و مرا ببلعد.
مدتی گذشت و عیاض روی به عثمان آورد و گفت: ای عثمان برو از امیرالمؤمنین بپرس چرا با من اینگونه رفتار میکند؟ عثمان به نزد امیرالمؤمنین عمر فاروق رضی الله عنه آمد و گفت: ای امیرالمؤمنین چرا با عیاض اینگونه رفتار میکنی؟
عمر رضی الله عنه فرمود: پس عیاض به نزد تو هم آمده است. عثمان رضی الله عنه فرمود: ای امیرالمؤمنین عیاض یکی از بزرگان قریش است چرا با او اینگونه برخورد میکنی؟ عمر رضی الله عنه دو یا سه ماهی او را رها کرد سپس او را طلبید و خطاب به وی گفت : وای بر تو برای خویش مجلس ویژه تشکیل میدهی و پاسبان میگماری؟!! آیا دوباره مرتکب چنین کاری میشوی؟ عیاض گفت: خیر ای امیرالمؤمنین، سپس امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه فرمود: اکنون به پست خودت بازگرد.
گویند پس از آن عیاض بن غنم یکی از بهترین فرمانداران امیرالمؤمنین عمر فاروق رضی الله عنه شد.

دین اسلام برای خود رسالتی جهانی و بشری قائل بود و پیامبر(ص) بارها تاکید می کرد که دین اسلام مختص قوم و قبیل ی خاصی نیست، بر همین اساس لزوم دعوت سایر قومیتها و کشورها به دین اسلام از سوی پیامبر مورد توجه قرار گرفت. هرچند قبل از لشکرکشی مسلمان به ایران گزارشاتی از ایمان آوردن عده ای از کردها موجود می باشد. به عنوان مثال جابان کردی یکی از اصحاب کُرد رسول الله(ص) و از راویان حدیث است که نام او در کتابهای«اسد الغابة» و«الإصابة فی تمییز الصحابة» ذکر شده است؛ اما متأسفانه معلومات تاریخی در مورد زندگی وی اندک است؛ ولی منابع تاریخی از پسرش میمون کردی ذکر کردهاند که پدرش ده بار حدیث از پیامبر روایت کرده و کمتر روایت میکرد، مبادا که حدیث را با زیاده و نقض بازگو کند و این نشان میدهد که اهل ورع بوده است و بیم داشته از اینکه چیزی را به پیامبر نسبت دهد که از اصل کلام او نیست.
همچنین می توان به ورود هیئت نمایندگی کردها به مدینه در زمان پیامبر اشاره کرد، در آغاز ظهور اسلام زمانی که هنوز دین اسلام از مکه و مدینه فراتر نرفته بود مردم جزیره بوتان(جزیره ابن عمر کردستان ترکیه) هیئتی را تدارک میبینند و در پوشش بازرگانی به خدمت رسول خدا در مدینه میرسند و در آنجا اسلام خود را اعلام میکنند و به میان قوم خود بر میگردند و اخبار اسلام را بهسوی آنها میآورند. این گروه چون از طائفه باجن بودند به هیئت بازرگانان باجن معروفند(نصری، 1388) اما جدای از این مهمترین عامل نفوذ اسلام به مناطق کردنشین لشکرکشیهای مسلمانان بود. در این میان امپراتوری رم و ایران به خاطر نزدیکی به مرزهای مسلمین بیش از هر منطقه ی دیگری مورد توجه قرار گرفت، به همین دلیل مسلمانها برای فتح قلمرو امپراتوری ساسانی به سوی ایران لشکرکشی کردند و سر انجام در سال 16 ه ق تیسفون پایتخت ساسانی سقوط کرد و باقی مانده ی سپاه ساسانی در حلوان(منظور سرپل ذهاب می باشد که در حال حاضر در تقسیمات کشوری جزء شهرهای کرمانشاه می باشد) به جمع آوری سپاه و مقاومت در برابر مسلمانان نمود. در واقع ایرانیان اطراف آخرین پادشاه ساسانی(یزگرد سوم) گرد آمده و آخرین مقاومت های خود را در منطقه کردستان در مقابل سپاه اسلام انجام دادند و سرانجام ماومت های نومیدانه ی آنها در سال 18 ه ق در هم شکسته شد و این اولین برخورد ایرانیان و کردها با مسلمانان بود( به نقل از: صالحی امیری،1385: 169) مینورسکی در این باره می نویسد: « کردها علیه تهاجم اعراب در ارتش ساسانی خدمت می کردند(به نقل از : احمدی، 1379: 84) اما با پیشروی مسلمانان، کردستان بخشی از قلمرو سلسله های بنی امیه و بنی عباس شدند. کردها در این مدت نقش مهمی در ارتش خلفای اموی و عباسی داشتند و برخی از خانواده ها نظیر شدادیان بر امارتهای کردستان حکومت کرده اند( سه جادی، 1375: ج 2، 14). در کل بعد از حمله اعراب مناطق کردنشین یا تحت حکومت خلیفه ی بغداد بودند یا تحت حکومت دولتهای محلی ( مثل آل بویه) و ترکهای مهاجم(غزنویان، سلجوقیان،خوارزمشاهیان، مغول،تیموریان، و..) در این میان دوران سلجوقیان از دو جهت برای کردها حائز اهمیت است، نخست نام گذاری این منطقه و ثبت آن برای اولین بار در دفاتر ایرانی با نام کردستان است که در زمان آخرین پادشاه سلجوقی( سلطان سنجر) بود و دوم ظهور صلاح الدین ایوبی دلاور کرد بود که در قامت یک کرد مسلمان به جنگ صلیبون رفت و توانست بیت المقدس را از صلیبیون بازپس بگیرد(صالحی امیری،1385: 169). بعد از خوارزمشاهیا نیز مناطق کردنشین همواره مورد حمله متجاوزانی چون مغول و تیموری بود( کنان،1365: 27). اما به نظر می رسد مهمترین رخدادی که بعد از اسلام بیشترین تاثیر را بر کردها گذاشت تشکیل امپراتوری سنی مذهب عثمانی و امپراتوری شیعه مذهب صفوی بود.زیرا مهمترین جنگهای این دو امپراتوری قدرتمند در مناطق کردنشین اتفاق افتاد( رضائی، 1379: 228) به دلیل اختلاف مذهب این دو امپراتوری کردها همواره درگیر رقابت دیرپای آن دو بودند. مورخان بزرگترین ضربه بر پیکر کردستان را به جنگ چالدران بر می گردانند. چرا که در 23 اوت 1514 در دشت چالدران واقع در شمال غربی دریاچه ی ارومیه سپاه عثمانی به رهبری شاه سلطان حسین، سپاه صفویان رابه رهبری شاه اسماعیل شکست داد و دیاربکر و قسمت بزرگی از کردستان را به تصرف خود در آورد. و اینگونه بود که اولین تقسیم کردستان صورت گرفت. چرا که این منطقه در تمام ادوار بعدی در تصرف دولت عثمانی بود(پارسادوست، 1370: ج5، 34_33). البته کردها بنا به هویت سنی مذهب خود بیشتر سر سازگاری با عثمانیان داشته اند. به نظر می رسد تقابل دو امپراتوری سنی و شیعه در ناخودآگاه ذهنی کردهای اهل سنت تاثیر گذاشته است.
اما با سقوط خلافت عثمانیان در 1924 م اتفاق تاثیر گذار دیگری بر مسیر تاریخ تحولات سیاسی_اجتماعی آینده ی کردستان نهاد، و آن به وجود آمدن سه دولت ترکیه، عراق، و سوریه و تقسیم کردها در میان این کشورها در کنار کردهای ایران بود،به طوری که شاهد تقسیم کردها در چهار قسمت هستیم. این رخداد تاثیر بسزائی بر جریان های ناسیونالیستی کردستان نهاد، که بحث و بررسی آن در اینجا نمیگنجد. به هر صورت سیر تحولات بعد از اسلام باعث شد که اکثر قریب به اتفاق کردها به اسلام ایمان بیاورند، و دین اسلام به یکی از منابع جدا ناپذیر هویت اجتماعی کردها تبدیل شده است به طوری که منطقه کردستان در دورههای اسلامی اهتمام ویژه ای به علوم دینی داده و دانشمندان بزرگی را در دامن خود پرورانده است که خدمات ارزشمندی به فرهنگ و تمدن اسلامی نمودهاند که آثار آنان تا به امروز مورد استفاده مسلمین است از بارزترین آنها: میمون بن مهران از تابعین ،اهل جزیره، ابناثیر صاحب کتاب الکامل فی التاریخ، ابناثیر صاحب کتاب النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ابنخلکان صاحب کتاب وفیات الأعیان، ابنحاجب آلانی نحوی، ابو حنیفه دینوری، ابن قتیبه دینوری، ابنتیمیه حرانی، ابنصلاح شهر زوری،بدیع الزمان همدانی و.... .و از جمله متأخرین میتوان: دکتر محمد سعید رمضان البوطی، دکتر علی محیالدین قرهداغی، ملاعبدالکریم مدرس، امجد زهاوی، خیرالدین زرکلی، بدیع الزمان سعید نورسی، محمد مردوخ کردستانی، و.... نام برد.

دکتر «مارتین وان بروین سن» در مقاله ای تحت عنوان « کردها و اسلام» می گوید: « اسلام در کردستان یک خصلت متمایز و مشخص داشته و زادهی مواجههی تاریخی جامعهی کردی با تعالیم و رویههای اسلامی است، به طوریکه تنش راست آئینی (ارتدوکسی)و چپ آئینی (هترودوکسی) به طورخاصی در کردستان اثر گذاشته است. کردستان به طور متناقضی هم مرکز یک راست آئینی سنی متعصب گردید و هم سکونتگاه برخی از کژآئینترین اجتماعات خاورمیانه از قبیل مذاهب ایزدی و اهل حق و ... که به ترتیب در مرکز و جنوب کردستان پدیدار گشتند. در کردستان مذاهب تلفیقی و آيینهای متفاوت در کنار هم زندگی میکنند و روابط بین پیشوایان روحانی سنی کرد اکثریت با شیعیان و ایزدیان، اهل حق، ارامنه، مسیحیان و یهودیان به صورت همزیستی مسالمتآمیز بوده است. فرقههای صوفی به طور چشمگیری در کردستان حضور داشتند و شیوخ صوفی بیشتر نمایندهی اسلام کردی بودهاند. در قرن گذشته عرصهی تحت نفوذ فرقههای قادریه و نقشبندیه بوده است که در مواقع خاص نقشهای سیاسی و اجتماعی مهمی در کردستان ایفا کردهاند زیرا آنها نمایندهی الگوی سازمان اجتماعی مستقل از قبیله (و نیز دولت) بودند. نزد بسیاری از کردهای سنی مذهب دیندار، اسلام بخش مهمی از هویت کردی است و جنبشهای اسلامی در کردستان نسبت به گذشته به طور آشکار، بیشتر هویت کردی پیدا کردهاند(بروین سن، 1386).
در کل باید گفت کردها خدمات فراوانی به اسلام کرده ان اما اين امر اغلب بدون توجه باقي مانده چرا كه آنها آشكارا خود را با خواستگاههاي قوميشان يكي نميدانستند و هر گاه آنها خود را در نوشتار نشان ميدادند، آن را معمولاًً از طريق يكي (يا بيشتر) از سه زبان همسايه عربی، ترکی و فارسی انجام ميدادند. كردستان، منطقهاي كوهستاني است كه اكثريت كردها در آن به سر ميبرند و براي مدتهاي طولاني يك منطقه حايل بين مناطق تركي- عربي و فارسي زبان جهان اسلام بوده است. كردستان به لحاظ سياسي در هر يك از اين مناطق فرهنگي- سياسي يك حوزه حاشيهاي را تشكيل ميداد، ليكن نقش واسطه فرهنگي مهمي نيز در اين بين داشته است. كردهاي دانشآموخته همواره به سان پلي مابين سنتهاي فكري مختلف در جهان اسلام عمل ميكردند و علماي كرد سهم عمدهاي در پژوهش اسلامي و ادبيات مسلمانان به عربي، تركي و فارسي داشتهاند. اسلام نيز عميقاً بر جامعهی كردي تاثير گذاشت وحتي به لحاظ ظاهري جنبههاي غير مذهبي حيات سياسي اجتماعي به وسيله آن قالببندي شده است و شبكههاي مدارس و فرقههاي صوفيانه به عنوان مكانيزمهاي يكپارچگي اجتماعي عمل كرده و بر شكافها و تقسيمات جزئي چيره ميشوند. هر چند قبل از اسلام تا حدودی شاهد یکپارچگی مذهبی در بین کردها هستیم اما این یکپارچگی بعد از ورود اسلام حالت یک دست و یک نواخت خود را از دست داد و به قولی به هندوستان کوچک تبدیل شد. هر چند بسیاری از این فرق و مذاهب همچون آشوری، و ایزدی، یهودی، و مسیحی به قبل از اسلام بر میگردند. اما آنچه که مهم است این است که علی رغم اینکه اکثریت قریب به اتفاق کردها را مسلمانها تشکیل می دهند، اما با این وجود شاهد طیف وسیعی از مذاهب، فرق و دسته های صوفی و... هستیم.
منبع رامیاری
صلاح الدین ایوبی رحمه الله


ابو المظفر صلاح الدین یوسف ملقب به (ملک ناصر) فرزند نجم الدین ایوبی از مشاهیر جهان اسلام و نامورترین سردار جنگهای صلیبی است.فرید وجدی مصری در دائره المعارف خود او را چنین ستوده است (هومن اکبر ملوک المسلمین همه واقواهم شوکه و اسدهم صوله و ابعد هم صیتا")تولد سلطان صلاح الدین در سال 532 ه ق در تکریت اتفاق افتاد . شبی که قرار بود پدرش و عمویش اسدالدین شیرکو از تکریت کوچ کنند او ایام کودکی را در شهر بعلبک گذرانید و همانجا تحصیلات خود را شروع کرد بعد از انکه نورالدین محمود پسر عمادالدین زنگی فرمانروای دمشق شد نجم الدین ایوب با فرزندش صلاح الدین ملازمت او را اختیار کرد صلاح الدین در دمشق نشا"ت یافت و رشد کرد و اندک اندک اثار هوش و نبوغ در سیما و رفتارش پدیدار شد و نظر نورالدین را به سوی خود جلب کرد .نورالدین به تربیت و تعلیم او همت گماشت و دستور داد او را با فنون اسب سواری و تیراندازی و شمشیر بازی و اداب جنگ در ساعتی که از مدرسه و کلاس درس فراغت میافت اشنا سازد. صلاح الدین در تاریخ 559 ه ق با عمویش سیرکو اسدالدین در حمله ای که نورالدین متوجه مصر کرد شرکت نمودند و در این حمله برازندگی وشایستگی از خود نشان داد.
در ترجمه احوال ملک منصور شیرکو گفتیم که چگونه پس از اینکه وی و برادر زاده صلاح الدین سه بار صلیبیان را دفع کردند خلیفه مصر شیرکو را وزارت بخشید اما پس از دو ماه و اندی شیرکو درگذشت و صلاح الدین ایوبی به جای وی به وزارت مصر و فرماندهی کل قوی منصوب شد(سال 564 ه ق ). در این زمان وی از طرف عاضد (خلیفه مصر) الملک ناصر لقب گرفت از این تاریخ صلاح الدین با همه نیرو و توان خود برای خدمت به دین مقدس اسلام کمر مجاهدت بست ابتدا خطر احتمالی نیروهای سودانی را دفع کرد سپش با سپاهی متوجه دیار فلسطین شد و در نتیجه مساعدت و فداکاری برادرش توران شاه بر کشور نو به نیز دست یافت.
بعد از انکه عاضذ به سال (567 ه ق) در گذشت صلاح الدین رسما" سلطان مصر شد در سال 569 ه ق نورالدین محمد فرمانروای شام نیز به دیار اخرت پیوست و بلاد شام و جزیر را تشنج و نارامی فرا گرفت صلاحالدین در تاریخ 570 ه ق برای سر و سامان دادن به اوضاع انجا به دمشق رفت و مردم به گرمی از او استقبال کردند و غائله بر طرف شد. پس از ان به 2 کار اساسی پرداخت.1. اصلاح اوضاع داخلی بلاد مصر و شام 2.دفع حملات صلیبیون و حمله به دژهای انان در مناطق شام . ضمنا" دستور داد گرداگرد شهر قاهره باروی عظیمی بکشند که تا اواخر حیات خود شلطان صلاح الدین ساختمان ان طول کشید .
در سال 537 نیرویی به عقلان کشید و از انجا به رمله یورش برد در همین اوقات سپاهی از فرنگ بدانجا رسید و نبرد سختی روی داد که به شکست مسلمانان انجامید. صلاح الدین به مصر بازگشت و دشمنان به حماه رسیدند و مدت 4 ماه انجا را در تصرف و معاصره داشتند در اواخر این سال یکی از قلاع حلب که در دست دشمن بود ازاد گردید و سلطان حکومت انجا را را به ملک ظاهر شپرد .
در سال 574 عزالدین فرحشاه برادر زاده سلطان که فرمانروای دمشق بود جهت دفع نیرویی از فرنگیان مهاجم که بدان اطراف تاخته بودند ماموریت یافته انها را تارو مار کرد و سردار انها را به قتل رسانید. در همین ایام شهاب الدین محمود حازمی دائی سلطان صلاح الدین در گذشت و ملک مظفر تقی الدین عمر از طرف سلطان به جای وی حاکم حماه شد که تا سال 577 در ان سمت باقی بود. به سال 576 ه ق شمس الدوله تورانشاه بن نجم الدین ایوبی در شام و فات یافت و اداره ایالات یمن که تحت حکومت او بود به سیف الاسلام طغتکین برادرش واگذار شد در سال 578 حران و سروج و نصیبین و موصل و امد نیز تحت سیطره صلاح الدین قرار گرفت.
به سال 578 ه ق صلاح الدین مصر
را ترک گفت تا جلوی حملات و غارات مهاجمین اروپایی را که چون مور و ملخ به دیار شام
هجوم اورده بودند بگیرد وی تا اخر عمر به علت کشمکش با فرنگیان مهاجم و دفع حملات
صلیبیون توفیق مراجعت به مصر را پیدا نکرد.
در سال 583 در طبریه جنگ سختی بین مسلمانان و فرنگیان در گرفت که به پیروزی با سپاه اسلام انجامید سپس صلاح الدین به (عکا) شتافت و قلعه انجا را از تصرف صلیبیون بیرون اورد. انگاه به سرزمین قدس لشکر کشی کرد و پس از مجاهدت بسیار و نبردهای سخت سرانجام انجا را فتح کرد و متجاوزین به شدت شکست خوردند.
صلاح الدین پس از این پیروزی از قتل و اسارت صلیبیان شکست خورد چشم پوشید و فقط انها را خلع سلاح کرده از گرداگرد بیت المقدس و حوالی ان بیرون کرد مسلمانان صلیبیهایی را که نصاری در بقعه مسجدالاقصی نصب کرده بودند را در هم شکستند و به جای ان شعایر اسلامی را بر پای داشتند این فتح تاریخی در شب جمعه بیست و هفتم ماه رجب سال 583 اتفاق افتاد پس از این فتح صلاح الدین متوجه صور شد و از انجا به جانب طرسوس عزیمت کرد و ان شهر را نیز فتح کرد و بر اموال و دارایی فرنگیان دست یافت و خود انها را به اسارت گرفت و بعد به طرف سایر بلاد ناگشوده رونهاد و همگی را فتح کرد بعد به انطاکیه تاخت اهالی انجا بدون جنگ و خونریزی تسلیم شدند سپس بنا به خواهش پسرش ملک ظاهر به حلب رفت و سه روز در انجا توقف کرد پس از ان متوجه( حماه )شد که برادر زاده اش تقی الدین عمر از او و سپاهیان اسلام پذیرایی و استقبال شایانی به عمل اوردن وی بعد به (صفه) و کوکب و کرک رهسپار شد و بعد از پاکسازی همه ان بلاد از وجود دشمن مهاجم روز هشتم ذیحجه همان سال به بیت المقدس رفت و نماز عید قربان را در مسجدالاقصی به جای اورد و در روز یازدهم به عسقلا رفت و ان خطه را از برادرش ملک عادل پس گرفت و در عوض کرک را به وی سپرد بعد راهی عکا شد و دستور داد که حصار انجا را تعمیر کنند و امیر بهاء الدین قراقوشی را والی انجا گردانید (سال 585 ه ق) وی پس از ان عازم شقیف شد که دارای باروهای استواری بود چندین روز در انجا به نبرد پرداخت در این هنگام خبر یافت که فرنگیان به جانب عکا یورش اوردند ناچار سلطان راه عکا را پیش گرفت و از هر طرف نیرو فرا خواست فرنگیان با حدود دو هزار سوار و سی هزار پیاده راه عبور را بسته بودند اما در اثر فداکاری و مجاهدت سپاهیان اسلام انها شکست خوردند و مسلمانان پیروزمندانه داخل عکا شدند فتح اورشلیم و دست یافتن مسلمانان بر بیت المقدس اروپائیان را سخت به هیجان اورد و انها را به تدارک و تداوم جنگ صلیبی واداشت.
ریچارد اول پادشاه انگلیس مشهور به (شیر دل) و فلیپ اوگوست پادشاه فرانسه در سال 586 ه ق به جانب اورشلیم با نیروی بسیار عظیمی رونهاد و سال بعد در محاصره عکا شرکت کردند پس از یک سال و نیم تمام چنگ بین مسلمانان و عیسویان در سال 588 ه ق صلحی سه ساله برقرار شد بدون انکه عیسویان از این نبرد ها نتیجه ای به دست اورده باشند.
سلطان صلاح الدین بار دیگر به بیت المقدس رفت و پسران خود ملک ظاهر و ملک افضل را رخصت مراجعت به محلهای خودشان داد و پس از چند روز اقامت از انجا به دمشق رفت و در بیست و هفتم شوال سال 589 بدانجا رسید تمام فرمانروایان و امرای شام و اغلب برادران و فرزندان وی در انجا برای ملاقات او حضور یافتند و ایامی را با استفاده از هزینه ها و دستورهای سلطان و رفع خستگی سپری کردند سلطان صلاح الدین تصمیم داشت پس از مدتی اصتراحت و فراهم اوردن تجهیزات کافی و عده لازم به طرف اسیای صغیر و ایتالیا و از انجا به جانب فرانسه حمله کند اما ناگهان بستری شد و بعد از جند روزی بیماری صبح روز چهارشنبه هفدهم ماه صفر سال 589 ه ق در گذشت .
پسرش ملک افضل که در انجا حضور داشت به تعزیه نشست و جنازه پدرش را در مقابر شهدا در باب الصغیر دمشق به خاک سپرد. وی 43 سال در مصر و سوریه حکومت کرد روحش شاد.
به نقل از:
kurdestan4.blogfa.com

جابان کُرد ( صحابی کُرد پیامبر) از قدیم در میان کردها طایفه بزرگی وجود داشته است که در تاریخ به نامهای مختلفی مثل جابان، کابان، گاوان، جاوان، جافان و جاف از آنها نام برده شده است.این اصطلاحات در کتب تاریخی قدیم مثل تاریخ ابن اثیر ـ عماد اصفهانی در قرن 6 هجری، سفرنامه ابن بطوطه ـ مروج الذهب مسعودی ـ قاموس المحیط فیروزآبادی ـ تاریخ امین زکیبگ و... آمده است بعضی مثل هژار مکریانی می گویند که طایفه جابان وجود داشته ولی فعلاً نابود شدهاند، دکتر مصطفی جواد میگوید آنها بعد از حمله هلاکو به بغداد تبدیل به عرب شدهاند. ولی آنچه به واقعیت و حقیقت نزدیکتر است این است که طایفه جاف کنونی که در کردستان عراق و ایران زندگی می کنند نوادگان همان طایفه هستند. در تاریخ مشخص میشود که در میان اصحاب رسول خدا فردی بوده است به نام جابان الکُردی که پسرش ابو بصیر نیز از یاران رسول خدا بوده است، آلوسی در تفسیر مشهور خود روح المعانی از این دو نفر احادیثی را روایت میکند و احتمال میدهد اصحاب دیگری نیز از نژاد کُرد وجود داشتهاند. و ابن حجر در کتاب « الاصابه فی تمیز الصمابه » از جابان الکُردی و مأمون بن جابان الکُردی صحبت می نماید. نام جابان الکُردی و پسرش ابوبصیر در مروج الذهب مسعودی ـ دایره المعارف اسلامی ـ طبقات الکبری سبکی ـ قاموس المحیط فیروزآبادی ـ مغازی ابن اسحاق و فتوح الشام واقدی آمده است.ابن اسحاق و طبری می گویند که ابوبصیر فرزند جابان الکُردی در مکه توسط مشرکین زندانی و شکنجه شده و از هجرت او جلوگیری میکردند. پس این افراد در مکه و قبل از هجرت به حضور رسول خدا رسیده و مسلمان شدهاند. تاریخنویسان می گویند که ابویحیی ابن مأمون ابن جابان از علمای حدیث بوده است و در سال 172 هجری در کردستان وفات یافته است. پس معلوم میشود که آنها بعد از فتح کردستان به کردستان بازگشتهاند و در همان جا نیز به زندگی ادامه دادهاند. از بررسی کتابهای تاریخی میتوان به این نتیجه گیری رسید که. جابان از طرف بزرگان کرد در اورامان و شهرزور همراه با هیئتی، مخفیانه و دور از چشم جاسوسان ساسانی، به مکه مسافرت کرده است. آن هیئت برای دادن گزارش کار خود به کردستان بازگشتهاند ولی جابان به عنوان رابط و سفیر کُردها در مکه مانده است و همراه سایر مسلمانان به مدینه مهاجرت کرده است. و به احتمال قریب به یقین بارها پیکهایی به کردستان ارسال داشته، و یا با فرستادگان کُردها مذاکره داشته است و حلقه ارتباطی بین کُردها و رسول خدا بوده است. ابوبصیر در تاریخ اسلام دارای نقش بسیار خاص و مهمی است، او از دست مشرکین به مدینه فرار کرد اما بر اساس مفاد صلح حدیبیه باید به مشرکین بازگردانده میشد، ولی در راه عودت یکی از نگهبانانش را کشت و با 5 نفر دیگر در منطقه العیصی مخفی شد و به پناهگاهی برای مسلمین فراری از مکه تبدیل شد که به دلیل پیمان حدیبیه باید به مشرکین تحویل داده میشدند. او با جنگ پارتیزانی، که از مشخصه های اکراد بود، در مقابل مشرکین مقاومت کرد. اگر سلمان فارسی در جنگ احزاب با کندن خندق، تاکتیکی مهم به سپاهیان اسلام آموزش داد، ابو بصیر با جنگهای پارتیزانی، به یاران رسول خدا روشهای جنگی نا متعارف آموزش داد که بعدها توسط فرماندهان بزرگی مثل خالد و قینقاع و سعدبن وقاص و... از این آموزشها به خوبی استفاده گردید. در رابطه با ابوبصیر و قبیله گاوان یا جابان میتوان به کتب تاریخی معتبر مراجعه نمود و ضرورت دارد در این موارد و اینکه کُردها در میان اصحاب و یاران رسول خدا دارای چه تعداد افراد دیگری نیز بودهاند تحقیقات بیشتری انجام شود. نقش كردها در تمدن اسلامی با ظهور اسلام و حضورش در كردستان ، بزرگان بسیاری در راه این دین كوشیدند و اشقانه به خدمت و تعالی آن همت گماشتند . عل ی رغم اینكه این ملت ، زبرگترین خدمات را در قبال دین اسلام و زبان عربی انجام داده است ، اما متأسفانه نقش برجسته انها در طول زمانهای دور و دراز ، مجهول و ناشناخته مانده است . ماموستا هه ژار در مقدمه ی دیوان شیخ احمد جزیری از امام محمّد غزالی نقل می نماید كه فرموده اند : « [ علوم ] دین اسلام بر سه پایه بنیاد یافته است كه عبارتند از : دینوری ، آمدی و شهرزوری » . ما اینجا می توانیم برای یادآوری ، اسامی چندی از مشاهیر بزرگ كُرد را ذكر بنمائیم كه اسم هایشان در اذهان مسلمانان و اعراب با حروفی از نور نگاشته شده است . در حالی كه انها از نسل این ملّت بزرگ می باشند ، از جمله ی آن مشاهیر می توان از قهرمان جاودانه و رهائی بخش قدس صلاح الدین ایوبی ، امام ممد عبده شاگرد سید جمال الدین افغانی ، امیر الشعراء احمد شوقی ، شیخ عبدالباسط عبدالصمد قاری برجسته و بلند آوازه ی قرآن ، عباس محمود عقاد ، محمد فرید وجدی ، خانواده تیموری ( محمد ، محمود ، عایشه ) ، جمیل صدقی زهاوی ، ابن حاجب ،ابن صلاح شهرزوری ، سیف الدین آمدی ، حافظ عراقی ، ابوالفداء ایوبی و خاندان ابن اثیر مورخ مشهور ، ابن خلكان جغرافیدان و مورخ ، بابا طاهر عریان عارف و شاعر و [ مفسر بزرگ محمود آلوسی ] نام برد ابن حجر عسقلانی در كتاب (( الا اصابه فی تمیز الاصحابه)) ذكر كرده است كه در میان اصحاب رسول خدا یك نفر كرد به نام (( جابان)) بوده است كه حدود 10 حدیث از او روایت شده است . استاد « حسن محمود محمد كریم » در جلد سوم از سلسله كتب « نگاهی نو به تاریخ كُرد » می گوید : كردها كه در كتاب دینی خود مژده آمدن پیامبری از سرزمین درخت خرما و سرزمین شتر سرخ را شنیده بودند ، مدام چشم انتظار بودند كه این پیامبر عدل و داد ایشان را از ستم پادشاهان ستمگر ایران و روم برهاند این بود كه با انتشار خبر پیامبری حضرت محمّد ( ص ) جابان كرد را به نمایندگی از طرف خود برای تحقیق و بررسی در مورد صدق این خبر روانه سرزمین عربستان كردند . و این برای ملت كرد بسی جای خرسندی و افتخار است ، در حالی كه نزدیكان و خویشان محمد او را تكذیب و شكنجه می كردند ، اما كردها برای كشف حقیقت و راستی هزاران كیلومتر راه را طی كرده و خود را از هوای خنك و كوهستانی كردستان و كوههای سر به فلك كشیده آن به بیابان های گرم و سوزان عربستان می رسانند تا هدایت و نور را بیابند . اگر چه در اطراف پیامبر ( ص) افرادی از ملیت های دیگر چون صهیب رومی و عداس نینوایی و سلمان فارسی و بلال حبشی هم حضور داشتند اما هیچ كدام از این بزرگواران همچون جابان كرد به نمایندگی از طرف ملت و قومشان و برای كشف حقیقت به آنجا نیامده بودند . بلكه فقط این كردها بودند كه نماینده خود را روانه سرزمین وحی كردند تا برای ملت خود و سایر اقوام اطرافشان خبر بیاورند . كردها قبل از اینكه كسی اسلام را برایشان بیاورد با میل و رغبت خود به استقبال آن رفتند . این بود كه با آمدن سپاه اسلام چنان جنگ قابل توجهی در كردستان رخ نداد . آری این است كه ملت كرد پس از گذشت پانزده سده همچنان مؤمن و مسلمانند و به دین و آئین خود افتخار می ورزند و با جان و مال از آن دفاع می كنند و آن را یگانه راه نجات و آزادی خود می دانند . لذا هم دوش و همراه با سایر برادران مسلمانشان همچون گذشته ، حالا هم با ایفای نقش در بیداری اسلامی و حركت و نهضت بزرگ مسلمانان معاصر به خدمت دین و خلق پرداخته و حضور و فعالیت شیر مردانی همچون سعید نورسی ، شیخ سعید پیران ، احمد مفتی زاده ، ناصر سبحانی ، فاروق فرسا ، محمد ربیعی و ... دال بر این مدعاست . با ظهور اسلام و حضورش در كردستان ، بزرگان بسیاری در راه این دین كوشیدند و اشقانه به خدمت و تعالی آن همت گماشتند . عل ی رغم اینكه این ملت ، زبرگترین خدمات را در قبال دین اسلام و زبان عربی انجام داده است ، اما متأسفانه نقش برجسته انها در طول زمانهای دور و دراز ، مجهول و ناشناخته مانده است . ماموستا هه ژار در مقدمه ی دیوان شیخ احمد جزیری از امام محمّد غزالی نقل می نماید كه فرموده اند : « [ علوم ] دین اسلام بر سه پایه بنیاد یافته است كه عبارتند از : دینوری ، آمدی و شهرزوری » .
چاپان خواروو (Çapan xwarû، بە فارسی: چاپان سفلی) دێیەکە لە ناوچەی زێویەی شارستانی سەقز. ژمارەی دانیشتووانی لە سەرژمێریی ساڵی ٢٠٠٦دا ٢١٤ کەس لە ٤٨ بنەماڵەدا بووە.
پس از قرارداد حديبيه طولى نكشيد كه يكى از مسلمانان مكه به نام عتبة بن اسيد كه كنيهاش ابو بصير بود به مدينه گريخت و پس از چند روز،نامهاى از طرف قريش به پيغمبر رسيد كه ابو بصير بدون اجازه مولاى خود به شهر شما آمده و طبق قرارداد بايد او را به مكه بازگردانيد؟و اين نامه را به وسيله مردى عامرى با غلامى كه داشت به مدينه فرستاده بودند.
رسول خدا(ص)ابو بصير را طلبيد و به او فرمود:ما با قريش قراردادى بستهايم كه نمىتوانيم به آن خيانت كنيم اكنون با اين دو نفر به مكه بازگرد تا خدا براى تو و ساير ناتوانان راه گريزى مهيا فرمايد و چون ابو بصير گفت:آيا مرا به سوى مشركين باز مىگردانى كه از دين خدا بيرونم كنند؟باز همان پاسخ را از پيغمبر شنيد.
ابو بصير به ناچار تسليم آن دو نفر شد و راه مكه را پيش گرفت اما هنوز چندان از مدينه دور نشده بود كه فكرى به نظر ابو بصير رسيد تا خود را از چنگال آن دو نفر رها كند و به دنبال آن وقتى در«ذى الحليفه»پياده شدند به مرد عامرى گفت:شمشير برنده و تيزى دارى؟آن مرد گفت:آرى،پرسيد:مىتوانم آن را ببينم؟گفت:آرى و چون شمشير را از او بگرفت بىمهابا گردن آن مرد عامرى را زده و غلام او كه چنان ديد به سوى مدينه گريخت و خود را به پيغمبر اسلام رسانيد و به دنبال او ابو بصير نيز با همان شمشير كه در دست داشت به مدينه آمد و به پيغمبر عرض كرد:تو طبق قرارداد مرا به فرستادگان قريش سپردى و من نيز به خاطر دفاع از دين خود دست به چنين كارى زدم!
رسول خدا(ص)كه از دليرى ابو بصير تعجب كرده بود فرمود:عجب آتش افروزجنگى است اين مرد اگر همدستانى داشته باشد!
ابو بصير كه مىديد طبق قرارداد نمىتواند در مدينه بماند با اشاره مسلمانان و يا به فكر خود از مدينه خارج شد و خود را به ساحل دريا و سر راه كاروان قريش كه براى تجارت به شام مىرفتند رسانيد و در آنجا پنهان شد و هرگاه مىتوانست دستبردى به آنها مىزد و يا كسى از آنها را به قتل مىرسانيد.
كم كم افراد مسلمان ديگرى نيز كه در مكه بودند و طبق قرارداد حديبيه نمىتوانستند به مدينه و نزد مسلمانان بيايند وقتى از داستان ابو بصير مطلع شدند خود را به او رسانده و در ساحل دريا منزل گرفتند و تدريجا عدد آنها به هفتاد نفر رسيد و خطر بزرگى را براى كاروان قريش فراهم ساختند و در نتيجه راه تجارتى قريش به شام نا امن شد و قريش كه متوجه شدند هيچ راهى براى رفع مزاحمت ابو بصير و يارانش جز توسل به پيغمبر خدا ندارند،ناچار شدند نامهاى به آن حضرت بنويسند و از او بخواهند ابو بصير و يارانش را به مدينه بطلبد و ماده مربوط به«استرداد پناهندگان»را از متن قرارداد حذف كند و آنها را در مدينه پيش خود نگاه دارد.
بدين ترتيب اين ماده قرارداد كه به مسلمانان تحميل شده بود و مسلمانان آن را براى خود ننگى بزرگ مىدانستند،به پيروزى و افتخار مبدل شد و به پيشنهاد خود دشمن،از متن قرارداد حذف گرديد.
پس از قرارداد حديبيه چنانكه گفتيم رسول خدا(ص)در فكر تبليغ اسلام به خارج شبه جزيره و انجام مأموريت و رسالت جهانى خويش افتاد و بدين منظور تصميم گرفت نامههايى به سران جهان آن روز و زمامداران كشورهاى مختلف آن زمان بنويسد و افرادى را پيش آنها بفرستد و بدين منظور روزى به اصحاب خود فرمود:
اى مردم بدانيد كه خداوند مرا به همه جهانيان مبعوث فرموده و مبادا شما همانند حواريين عيسى در اين باره با من مخالفت كنيد!
و چون اصحاب عرض كردند:چگونه حواريين با عيسى مخالفت كردند؟پاسخ داد:
ـآنان را به دعوت كسانى مىفرستاد،پس آنكه راهش نزديك و كوتاه بود خوشنود و آنها كه راهشان دور و دراز بود ناراضى و در انجام مأموريتش كوتاهى مىكردند!
و بدين ترتيب آنها را آماده انجام مأموريت الهى و جهانى خويش نموده سپس دستور داد مهرى از نقره برايش بسازند و جمله«محمد رسول الله»را در آن بكنند تا پاى نامهها را بدان مهر كند،و آن گاه دستور داد نامههايى با عبارات مختلف كه مضمون همه آنها نزديك به هم بود به سران جهان بنويسند كه ما براى نمونه يكى ازآن نامهها را در اينجا نقل كرده و تحقيق بيشتر را براى طالبين به كتابهاى مفصلى كه در اين باره نگاشته شده واگذار مىكنيم . (1)
متن نامه كه مىگويند هم اكنون در موزههاى مصر و اروپا موجود است اين است:
«بسم الله الرحمن الرحيم.من محمد بن عبد الله الى المقوقس عظيم القبط،سلام على من اتبع الهدى،اما بعد فانى ادعوك بدعاية الاسلام،اسلم تسلم،يؤتك الله اجرك مرتين،فان توليت فانما عليك اثم القبط«يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم أن لا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فإن تولوا فقولوا اشهدوا بأنا مسلمون».
ـمحمد رسول اللهـ
[به نام خداى بخشاينده و رحيم،از محمد بن عبد الله به سوى مقوقس بزرگ قبطيان،سلام بر كسانى كه پيرو هدايتاند،سپس من تو را به اسلام دعوت مىكنم مسلمان شو تا در امان باشى و خدا پاداش تو را دوبار مىدهد،و اگر نپذيرفتى گناه قبطيان به گردن توست«اى اهل كتاب بياييد كلمهاى را كه ميان ما و شماست بپذيريد كه جز خدا را نپرستيم و چيزى با او شريك نكنيم و بعضى از ما بعضى ديگر را غير خداى يكتا به خدايى نگيرد اگر روى برتافتند بگو شهادت بدهيد كه ما مسلمانيم.]
«محمد پيامبر خدا»
مورخين نوشتهاند:اين نامه كه به مقوقس رسيد در صدد تحقيق بر آمد و از فرستاده پيغمبر يعنى حاطب بن ابى بلتعه كه نامه را برده بود سؤالاتى درباره اوصاف و خصوصيات آن حضرت نمود و سپس پاسخ نامه را نوشت و با هدايايى براى آن حضرت ارسال داشت كه از آن جمله مقدارى لباس و چند كنيز و غلام و الاغ و استرى بود و برخى گفتهاند طبيبى نيز به همراه آنان فرستاد كه مسلمانان را مداوا كند و چون آنها را به نزد پيغمبر(ص)آوردند همه را قبول كرد ولى به طبيب فرمود:تابازگرد چون ما مردمى هستيم كه تا گرسنه نشويم غذا نمىخوريم و چون غذا نيز بخوريم سير غذا نمىخوريم.
پيغمبر اكرم به همين مضمون نامههاى ديگرى به پادشاه ايرانـكه در آن وقت پرويز بودـ،امپراتور روم كه نامش هرقل بود،نجاشى دوم (2) پادشاه حبشه،حارث بن ابى شمرـسلطان غسانـ،جيفر و عياذ پسران جلندىـپادشاهان عمانـ،ثمامة بن اثال و هوذة بن علىـپادشاهان يمامهـو ديگران نوشت و هر كدام را به وسيله يكى از اصحاب و ياران خود فرستاد و برخى گفتهاند:همه نامهها را نوشتند و فرستادگان همه در يك روز به سوى مأموريت خود عزيمت كردند و برخى نيز گفتهاند:به طور مختلف و پراكنده نامهها را بردند،و مجموع نامههاى آن حضرت را كه جمعآورى كردهاند قريب به چهل نامه است كه به افراد مختلف و كشورها و قبايل نگاشته و فرستاده است. (3)
و به هر صورت برخى چون مقوقس با كمال ادب و احترام پاسخ نوشتند و هدايايى نيز ضميمه كرده براى پيغمبر اسلام فرستادند و مانند نجاشى پادشاه حبشه،و برخى چون پرويز و پادشاهان غسان از خواندن نامه خشمناك شده و آن را دريدند و پاسخى هم ندادند و بلكه افرادى را مأمور كردند براى دستگيرى و يا تهديد آن حضرت به حجاز بروند ولى بىنتيجه به نزد آنها بازگشتند،به شرحى كه در تواريخ مضبوط است.
در پايان اين فصل بد نيست قضاوتى را كه يكى از شخصيتهاى جهان معاصر ما درباره نامههاى پيغمبر اسلام به سران جهان نموده است بخوانيد:
نهرو در كتاب خود،نگاهى به تاريخ جهان مىنويسد:
محمد(ص)از شهر مدينه پيامى براى حكمرانان و پادشاهان جهان فرستاد و آنها را به قبول وجود خداى يگانه و رسول او دعوت كرد،لابد اين پادشاهان وحكمرانان حيرت كردند كه اين مرد گمنام كيست كه جرئت كرده است براى آنها دستور صادر كند.
از فرستادن همين پيامها مىتوان تصور كرد كه حضرت محمد(ص)چه اعتماد و اطمينان فوق العادهاى به خود و رسالتش داشته است و توانست همين اعتماد و ايمان را در مردم كشورش نيز به وجود آورد و به آنها الهام ببخشد،به طورى كه آن مردان توانستند بدون دشوارى بر نيمى از جهان معلوم آن زمان مسلط گردند،ايمان و اعتماد به نفس چيز بزرگى است و اين ثمرات عالى را به وجود مىآورد. (4)
پىنوشتها:
1.«كراع الغميم»تا مكه 30 ميل و حدود 10 فرسخ فاصله دارد.
2.«احابيش»ـبه گفته برخىـنام قبايلى بود كه با قريش همسوگند شدند كه تا شب و روز برجاست و كوه«حبشى»برپاست از يكديگر دفاع كنند و چون اين پيمان در پاى كوه«حبشى»بسته شد آنها را«احابيش»مىگفتند.
3.اين جريان را همه مورخين نوشتهاند و بدون اظهار نظر از آن گذشتهاند،و ما نيز تجزيه و تحليل و اظهار نظر درباره آن را به خود خواننده محترم واگذار مىكنيم و مىگذاريم .
4.باز هم تجزيه و تحليل در اين داستان را به خواننده محترم وامىگذاريم و مىگذريم!
5.اشاره است به داستان جنگ صفين و صلحنامهاى كه ميان آن حضرت و معاويه تنظيم شد كه چون خواستند بنويسند:«هذا ما صالح عليه امير المؤمنين على بن ابيطالب...»عمرو بن عاص گفت:بايد اين عنوان پاك شود زيرا اگر ما تو را امير المؤمنين مىدانستيم با تو جنگ نمىكرديم .
6.در برخى تواريخ به جاى ده سال چهار سال و در برخى دو سال نوشته شده ولى مشهور همان ده سال است.
7.دانشمند ارجمند آقاى احمدى در كتاب مكاتيب الرسول تحقيقى درباره نتايج صلح حديبيه نموده كه خلاصه آن در زير آمده است.
1.خواننده محترم مىتواند به دو كتاب نفيسى كه سالهاى اخير به قلم دو تن از فضلاى محترم حوزه علميه قمـيكى به فارسى و ديگرى به عربى نگاشته شده،يعنى كتاب محمد و زمامداران و كتاب مكاتيب الرسول مراجعه كند و اين نامهها را به تفصيل بخواند.
2.اين پادشاه غير از نجاشى اول است كه شرح حال او و اسلامش را به دست جعفر بن ابيطالب در داستان هجرت به حبشه نقل كرديم.
3.به مكاتيب الرسول،صص 59ـ35 مراجعه شود.
4.نگاهى به تاريخ جهان،ج 1،ص .


هفده سال قبل از ظهور اسلام در مكه از دامان لبابه صفري خواهر ام المؤمنين ميمونه ابر مردي پا به عرصه گيتي نهاد كه بعدها تلؤ تلؤ شمشير برنده اش آتش بر ملحدين عالم زد پدرش وليد بن مغيره از اشراف قريش بود ودر مكه جايگاهي بس بزرگ داشت طبق رسوم عرب پرورش خالد كه داراي شش برادر ودو خواهر بود در خارج از مكه در روستاهاي اطراف آن صورت گرفت.
درمحيطي كه وي پرورش
مي يافت اسب سواري ،شمشيرزني ومبارزات جنگجو يانه ازسرگرمي هاي آن دياربه
شمارميرفت وآن حضرت ازهمان زمان دردليري، هوش وذكاوت ازجوانان منتخب قريش
به شمارميرفت.حضرت خالد(رضي الله عنه) قبل از ايمان آوردن همانند پدرش از
مخالفين سرسخت اسلام محسوب مي شد. و در رابطه با اموري كه درمخالفت بااسلام
ومسلمين صورت مي گرفت، پيشقدم بود. چنانكه درميدان احد تدبير و صلاحيتش،
درتهاجم ناگهاني بر لشكر مسلمين از درهّ اي كه در انتهاي كوه احدقرارداشت،
دليل اصلي شكست مسلمين در آن غزوه به شمار مي رفت. اما پس از آن حقانيت و
محبت اسلام در قلب خالد(رضي الله عنه) به صورت نامحسوسي رشد مي كرد و احساس
مي نمود كه روزي تمام ملت عرب در زير پرچم اسلام جمع خواهند شد. بنابراين
انديشه، گفتار و سخنان و اعمال حضرت رسول(صلي الله عليه و سلم) رامورد
بررسي قرارمي داد. ازطرف ديگر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و سلم) نيز از
صلاحيت خالد (رضي الله عنه) با خبر نبود بلكه از طريق وحي به ايشان خبر
رسيد كه دل حضرت خالد هر دم با نور اسلام آراسته تر مي شود. سرانجام پس از
آنكه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و سلم) فرمود: با وجود آشكار شدن حقانيت و
حقيقت اسلام براي خالد چرا او به اسلام مشرف نمي شود. حضرت وليد(رضي الله
عنه) برادر حضرت خالد(رضي الله عنه) كه چندي قبل مشرف به اسلام شده بود از
طريق نامه اي او را به اسلام دعوت كرد. حضرت خالد مي فرمايد: "هنگامي كه
نامه وليد را مشاهده كردم بي اختيار بر زبانم كلمه توحيد جاري گشت و مي
خواستم هر چه سريعتر خدمت حضرت رسول(صلي الله عليه و سلم) حاضرشده، جانم را
فدايش كنم و همين كه خدمت حضرت پيامبر(صلي الله عليه و سلم) حاضر شدم
چونكه ديوانه ديدار حضرتش بودم از خوشحالي همچو پروانه اي خود را به پاي
ايشان انداخته و ايمان خود را ابراز كردم" .
حضرت خالد(رضي الله
عنه) پس از ايمان آوردن در سريه موته كه در جمادي الاول سال هشتم هجري صورت
گرفت به عنوان اولين نبرد ايشان در دفاع از اسلام شركت نمود.
حضرت
رسول اكرم(رضي الله عنه) نامه اي توسط حارث بن عمير به شرحبيل فرستاد.
شرحبيل بنا بر غرور و مستي قدرت خود حضرت حارث(رضي الله عنه) را به طرز
اسفناكي به شهادت رساند هنگامي كه حضرت رسول اكرم(صلي الله عليه و سلم) از
شهادت سفير خود باخبر شد براي گرفتن قصاص خون حضرت حارث بن عمير لشكري 3
هزار نفري را به سمت شرحبيل بصري روانه نمود و رهبري لشكر را به زيدبن
حارث(رضي الله عنه) سپرد و فرمود كه "اگر زيد به شهادت رسيد جعفر بن ابي
طالب رهبري را به عهده گيرد و اگر او هم شهيد شد عبدالله بن رواحه جانشين
او شود و در صورت شهادت عبدالله خود با مشورت رهبري را تعيين نمائيد".
حضرت
رسول اكرم(صلي الله عليه و سلم) تا محل تثنيه الوداع لشگر راهمراهي كرده و
پس از آن بازگشتند. هنگامي كه لشكر به موته (سرزميني كوچك ازشام) رسيد
شرحبيل برادرش سدوس را به همراه پنجاه سوار براي ارزيابي سپاه مسلمانان به
انجا فرستاد كه پس از درگير شدن بامسلمانان، سدوس به هلاكت رسيد با قتل
سدوس شرحبيل به قلعه خود پناه برد و از قيصر روم تقاضاي كمك كرد او نيز
لشكري صدهزار نفري را براي كمك به شرحبيل به سوي او اعزام كرد (بعضي شمار
لشكر را ازصد هزار نفر هم بيشتر مي دانند)
سرانجام پس از صف آرائي
مؤمنين و مشركين جنگ آغاز گشت. پس از شروع جنگ حضرت زيدبن ثابت كه رهبري
سپاه را به عهده داشت به شهادت رسيد. پس از شهادت ايشان حضرت جعفر بن ابي
طالب پرچم اسلام را برداشته شروع به جنگيدن نمود. پس از زخمي شدن اسب ايشان
،بدون سوار مشغول جنگيدن شد ناگهان شمشير كافري بازوي راست ايشان را قطع
كرد وحضرت پرچم را با دست چپ گرفت هنگامي كه آن را هم قطع كرد پرچم را ميان
دو بازوي خود گرفت در اين هنگام كافر ديگري از قسمت كمر ايشان حمله ور شد
وايشان را از وسط دو نيم كرد وقتي جراحات وارد بر پيكر او را بر شمردند از
ميان سينه تا شانه ها و در قسمتهاي جلو نود زخم بر اثر ضربات شمشير ونيزه
وارد شده بود. پس از شهادت حضرت جعفر، حضرت عبد الله بن رواحه (رضي الله
عنه) پرچم را برداشت و پس از كشتن تعداد زيادي از كفار خود نيز به شهادت
رسيد.
بعد از اينكه هر يك از فرماندهان بزرگ، كه توسط رسول اكرم
(صلي الله عليه و سلم) تعيين شده بودند، به شهادت رسيدند مردم خالد بن وليد
(رضي الله عنه) را به فرماندهي لشكر برگزيدند خالد (رضي الله عنه) پرچم را
به دست گرفته و به دفاع مشغول شد. با غروب آفتاب هر دو سپاه به جايگاه
اوليه خود باز گشتند. هنگام صبح قبل از شروع جنگ حضرت خالد لشكري را كه روز
قبل در سمت راست مي جنگيد در طرف چپ قرار داد و لشكر چپ را به سمت راست
آورد.
كفاري كه روزقبل لشكرراديده بودند گمان كردند كه براي
مسلمانان نيروي كمكي رسيده به همين علت به خوف وهراس افتاده وتوان مقابله
را ازدست دادند وپا به فرار گذاشتند خداوند خالد را پيروز گردانيد و لشكر
كفار شكست خورد.
انس بن مالك (رضي الله عنه) ازپيامبر اكرم (صلي
الله عليه و سلم) نقل مي كند كه فرمود: زيد پرچم را به دست گرفت، او به
شهادت رسيد باز جعفر آن را گرفت، او هم به شهادت رسيد، پس عبدالله بن رواحه
پرچم را به دست گرفت، او هم شهيد شد، در حين اين گفتار چشمان مبارك اشكبار
بودند. بعد فرمود: اينك شمشيري از شمشيرهاي خداوند پرچم را به دست گرفت
وخداوند متعال آنها را به فتح مشرف ساخت.
بعد از آن پيامبر
اكرم(صلي الله عليه و سلم) دعا نمود: بار الها خالد شمشير شماست هميشه به
او فتح وپيروزي دهيد. از آن پس حضرت خالد بن وليد به سيف الله المسلول
(شمشير برهنه خدا) لقب گرفت. وحشت وترس از خالد (رضي الله عنه) آنقدر بود
كه با شنيدن نام ايشان كفار لرزه بر اندام مي شدندز او از استعدادهاي زيادي
برخوردار بود وبا جرأت مي توان او را مغز متفكر جنگي مسلمانان قلمداد كرد،
شجاعت در تمام رگهاي بدنش موج مي زد و هميشه شوق فدا كردن جان در راه خدا
را داشت.
در 125جنگ كوچك وبزرگ شركت نمود و در هيچ يك ازآنان شكست
نخورد از جنگ موته گرفته تا بزرگترين آنها كه فتح ايران است، حضرت خالد نقش
سرنوشت سازي ايفا نمود.
درعرب اين مقوله مشهور بود كه در جنگي كه
خالد شركت كند شكست ناپذير است، به همين علت در فتوحات شام سال 17هجري
اميرمومنان عمر بن خطاب (رضي الله عنه) وي را از فرماندهي سپاه اسلام عزل
كرده و ابو عبيده بن جراح را به عنوان جانشين تعيين نمود اميرمومنان پس از
مراجعت حضرت خالد (رضي الله عنه) به مدينه خطاب به ايشان فرمود: (همه ما
براي پيروزي و سربلندي اسلام تلاش مي كنيم و هرگز نمي خواهم از اين خواسته
عدول نمايم ، اما از آنجا كه مردم ايمان آورده بودند كه پيروزي با خالد است
من خواستم كه مردم رابر حذر دارم و به آنها بفهمانم كه پيروزي را خدا مي
دهد و فرقي نمي كند كه فرمانده چه كسي باشد و به حق اين قول امير مومنان به
تحقيق پيوست آنگاه كه سپاه اسلام به رهبري ابوعبيده بن جراح درغياب خالد
بر سپاه كفر پيروز گشت.
در پنجمين يا ششمين سال خلافت حضرت عمر(رضي الله عنه) ، تلألؤ شمشير برهنه خدا روبه خاموشي نهاد.
خالدبن
وليد اين ابر مرد تاريخ در آخرين لحظات عمر چنين فرمود: "هيچ جائي از بدنم
نيست كه در آن اثر شمشير يا نيزه نباشد. من در جنگهاي مختلف شوق نوشيدن
جام شهادت را داشتم، اما افسوس كه امروز موت در بستر به سراغم آمد وشهادت
در ميدان جنگ نصيبم نشد".
سرانجام سپهسالار ميدانهاي نبرد در ششمين دهه از عمر گرانمايه اش ديده از جهان فرو بست و مرغ جانش نغمه رضوان سرداد.