کردی.اسلامی.تاریخی
..هر گونه استفاده از مطالب وبلاگ medie کاملا آزاد است..  
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |


برچسب‌ها: صیام
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |


عن ابن عباس - رضي الله عنهما - قال: قدم النبي - صلى الله عليه وسلم - المدينة فرأى اليهود تصوم يوم عاشوراء فقال: { مَا هَذَا قَالُوا هَذَا يَوْمٌ صَالِحٌ، هَذَا يَوْمٌ نَجَّى اللَّهُ بَنِي إِسْرَائِيلَ مِنْ عَدُوِّهِمْ فَصَامَهُ مُوسَى، قال: فَأَنَا أَحَقُّ بِمُوسَى مِنْكُمْ فَصَامَهُ وَأَمَرَ بِصِيَامِهِ } [رواه البخاري 1865].

قوله: { هَذَا يَوْمٌ صَالِحٌ } في رواية مسلم: { هذا يوم عظيم أنجى الله فيه موسى وقومه وغرّق فرعون وقومه }. قوله: { فصامه موسى } زاد مسلم في روايته: { شكراً لله تعالى فنحن نصومه } وفي رواية للبخاري: { ونحن نصومه تعظيماً له }. ورواه الإمام أحمد بزيادة: { وهو اليوم الذي استوت فيه السفينة على الجودي فصامه نوح شكراً }.

قوله: { وأمر بصيامه } وفي رواية للبخاري أيضا: { فقال لأصحابه: أنتم أحق بموسى منهم فصوموا }.

وصيام عاشوراء كان معروفاً حتى على أيّام الجاهلية قبل البعثة النبويّة، فقد ثبت عن عائشة رضي الله عنها قالت: { إن أهل الجاهلية كانوا يصومونه }.. قال القرطبي: لعل قريشاً كانوا يستندون في صومه إلى شرع من مضى كإبراهيم عليه السّلام. وقد ثبت أيضا أنّ النبي - صلى الله عليه وسلم - كان يصومه بمكة قبل أن يهاجر إلى المدينة، فلما هاجر إلى المدينة وجد اليهود يحتفلون به فسألهم عن السبب فأجابوه كما تقدّم في الحديث، وأمر بمخالفتهم في اتّخاذه عيدا كما جاء في حديث أبي موسى - رضي الله عنه - قال: { كَانَ يَوْمُ عَاشُورَاءَ تَعُدُّهُ الْيَهُودُ عِيدًا } وفي رواية مسلم: { كان يوم عاشوراء تعظمه اليهود تتخذه عيدا } وفي رواية له أيضا: { كان أهل خيبر ( اليهود ) يتخذونه عيدا، ويلبسون نساءهم فيه حليهم وشارتهم }. فقال النبي - صلى الله عليه وسلم -: { فَصُومُوهُ أَنْتُمْ } [رواه البخاري].

وظاهر هذا أن الباعث على الأمر بصومه محبة مخالفة اليهود حتى يصام ما يفطرون فيه، لأن يوم العيد لا يصام. (انتهى ملخّصا من كلام الحافظ ابن حجر رحمه الله في فتح الباري شرح صحيح البخاري).


برچسب‌ها: عاشوراء
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |

زندگینامه میرزا یونس معروف به میرزا کوچک فرزند میرزا بزرگ، اهل رشت، در سال ۱۲۵۹ شمسی، دیده به جهان گشود. سال های نخست عمر را در مدرسه ی حاجی حسن واقع در صالح آباد رشت و مدرسه ی جامعه آن شهر به آموختن مقدمات علوم دینی سپری کرد. در سال ۱۲۸۶ شمسی، در گیلان به صفوف آزادی خواهان پیوست و برای سرکوبی محمدعلی شاه روانه ی تهران شد. هم زمان با اوج گیری نهضت مشروطه در تهران، شماری از آزادی خواهان رشت کانونی به نام «مجلس اتّحاد» تشکیل دادند و افرادی به عنوان فدایی گرد آوردند. میرزا کوچک خان که در آن دوران یک طلبه بود و افکار آزادی خواهانه داشت به مجلس اتحاد پیوست. در سال ۱۲۸۹ شمسی، در نبرد با نیروی طرفدار محمد علی شاه در ترکمن صحرا شرکت داشت و در این نبرد زخمی و چندی در بادکوبه در یک بیمارستان بستری گردید. در سال ۱۲۹۴ شمسی، به جای «مجلس اتّحاد» «هیأت اتّحاد اسلام» از یک گروه هفده نفری در رشت تشکیل گردید. بیشتر افراد این گروه روحانی بودند میرزا کوچک خان عضو مؤثّر آن بود. این هیأت هدف خود را خدمت به اسلام و ایران اعلام کرد و به زودی میرزا کوچک خان رهبری هیأت را بر عهده گرفت. پس از اشغال نواحی شمالی ایران از سوی روسیه ی تزاری، هیأت اتّحاد اسلام به مبارزه با ارتش تزار پرداخت و یک گروه مسلح به عنوان فدایی تشکیل داد و روستای کسما را در ناحیه ی فومن مرکز کار خود قرار داد و در آن جا سازمان اداری و نظامی به وجود آورد. هیأت اتّحاد اسلام، پس از چندی به کمیته ی اتّحاد اسلام تبدیل شد و اعضای آن به ۲۷ نفر افزایش یافت و رهبری کمیته را میرزا به عهده گرفت و تا پایان سال ۱۲۹۶ شمسی، بخش وسیعی از گیلان و قسمتی از مازندران، طارم، آستارا، طالش، کجور و تنکابن زیر نفوذ کمیته درآمد. این کمیته «نهضت جنگل» و «حزب جنگل» نیز نامیده شده است. فعالیتهای نظامی نهضت جنگل در فروردین ۱۲۹۷، فداییان نهضت جنگل، پس از چند درگیری با نیروهای انگلیسی مواضع مهم راه رشت – منجیل را در اختیار خود گرفتند. در خرداد ۱۲۹۷، نیروی «کلنل پیچرا خوف» افسر روسی که قصد بازگشت از ایران را داشت با«ژنرال دانسترویل» انگلیسی که او نیز می خواست از طریق انزلی به بادکوبه برود هم پیمان شدند و نیروهای روسی در منجیل با فداییان «کمیته ی اتحاد اسلام» به نبرد پرداختند، در حالی که زره پوش ها و هواپیماهای انگلیس هم برای کمک به او به حرکت درآمده بودند. «پیچراخوف» راه منجیل تا رشت و انزلی را گشود و پس از گشوده شدن این راه، نیروهای انگلیسی در دو طرف راه مستقر شدند. در این میان نیروی «کمیته ی اتحاد اسلام» رشت را تصرف کرد، امّا پس از ده روز نیروهای انگلیسی به کمک زره پوش ها و هواپیماها رشت را تسخیر نمودند. در ۲۷ مرداد ۱۲۹۷، میان نمایندگان کمیته ی اتحاد اسلام با نمایندگان انگلیس در رشت قراردادی امضا شد. امضای این قرارداد چنان اختلاف نظر پدید آورد که میرزا کوچک خان به ناچار انحلال کمیته ی اتحاد اسلام را اعلام داشت و کمیته انقلابی گیلان را تشکیل داد. شماری از سران کمیته اتحاد اسلام کناره گیری کردند و شماری از افراد تندرو در کمیته ی انقلابی گیلان عضویت یافتند. برای از بین بردن نهضت جنگل، وثوق الدوله در بهمن ۱۲۹۷، به وسیله ی سید محمد تدین پیام صلحی برای کوچک خان رهبر نهضت فرستاد و از او خواست که نیروی مسلح خود را در اختیار دولت قرار دهد، میرزا نپذیرفت. وثوق الدوله در ۱۸ اسفند ۱۲۹۷، تیمور تاش را با اختیارات تام به استانداری گیلان فرستاد و در خرداد ۱۲۹۸، کلنل «استاروسلسکی» فرمانده ی نیروی قزاق با اختیارات تام، مأمور سرکوب نهضت گیلان شد. در عملیات تسخیر رشت توپخانه و هواپیماهای نظامی انگلیس هم شرکت داشتند. پیش از حمله ی «کلنل تکاچینکف» از تهران نامه ی تأمین برای میزرا نوشتند، ولی میرزا نپذیرفت و پس از درگیری های فراوان عده ای از سران نهضت از جمله دکتر حشمت که پزشک بود و به واسطه ی خدمات پزشکی محبوبیت زیادی در لاهیجان کسب کرده بود و در آن جا یک گروه چند صد نفری به نام «نظام ملی» گرد آورده بود، تسلیم نیروی دولتی در رشت شد. نیروهای دولتی تصمیم گرفتند، او را به واسطه ی نزدیک بودن به میرزا آزاد کرده تا او میرزا را ترغیب به تسلیم کند و اگر موفق شد یا نشد خود را پس از ده روز معرفی نماید، امّا دکتر حشمت، پس از بازگشت به لاهیجان دچار تردید شد و چون بازگشت او به تأخیر افتاد، یک گردان مأمور دستگیری او شد. او با گردان دولتی درگیر و شماری از افراد «نظام ملی» کشته شدند و دکتر حشمت دستگیر و در دادگاه نظامی در ۴ اردیبهشت ۱۲۹۸، محکوم به اعدام شد. نهضت جنگل و رهبران انقلاب اکتبر روسیه جنگلی ها در دوران تزارها قیام خود را آغاز و به مخالفت با آنان پرداختند، امّا در آغاز پیروزی انقلاب اکتبر، روابط جنگلی ها با روس ها حسنه شد. پس از چندی روس ها سیاست خود را تغییر و از حمایت نهضت جنگل دست کشیده و سرانجام به آن خیانت کردند. در ۲۸ اردیبهشت ۱۲۹۹ شمسی، ارتش سرخ تحت عنوان سرکوبی به اصطلاح ضدّ انقلابیون وارد بنادر انزلی و غازیان شد. نهضت جنگل که حضور نیروهای بیگانه در خاک کشور برایش قابل تحمل نبود و حضور آنان را به زیان استقلال ایران می دید، اسماعیل آقا جنگلی خواهرزاده ی میرزا را به عنوان نماینده به دیدار فرمانده ی ارتش سرخ فرستاد. وی قبل از هر سخنی سراغ میرزا را گرفت و تمایل شدید خود را برای دیدار با او اعلام کرد. بنابراین میرزا در رأس هیأتی به انزلی رفت و در آن جا با فرمانده ی ارتش سرخ دیدار و مذاکره کرد و نسبت به چند موضوع توافق کلی حاصل شد. اعلام حکومت جمهوری پس از توافق جنگلی ها با روس ها، سران نهضت به رشت آمدند و در این شهر اعلام حکومت جمهوری کردند. آنان ضمن انتشار اعلامیه ای با عنوان «فریاد ملت مظلوم ایران از حلقوم فداییان جنگل» به مفاسد دستگاه حاکمه ی ایران و جنایات انگلیسی ها اشاره کردند. و در پایان نظریات خود را به شرح ذیل اعلام داشتند: ۱- جمعیت انقلاب سرخ ایران، اصول سلطنت را ملغی کرده، جمهوری را رسماً اعلام می نماید. ۲- حکومت موقت جمهوری، حفاظت جان و مال عموم اهالی را به عهده می گیرد. ۳- هر نوع معاهده و قراردادی را که قدیماً و جدیداً با هر دولتی منعقد شده است، لغو و باطل می شناسد. ۴- حکومت موقت جمهوری، همه ی اقوام بشر را یکی دانسته، تساوی حقوق درباره ی آنان قائل است و حفظ شعایر اسلامی را از فرایض می داند. کودتای حزب عدالت پس از ورود ارتش سرخ به ایران، چند تن از اعضای حزب کمونیستی عدالت باکو نیز از روسیه وارد گیلان شدند. این افراد در رشت دست به تشکیل حزبی به نام «عدالت» زدند و رفته رفته، ضمن برگزاری اجتماعات و سخنرانی ها، عملاً موارد توافق شده میان جنگلی ها و روس ها را زیر پا گذاشتند و تبلیغاتی را علیه میرزا آغاز کردند. میرزا در تیر ۱۲۹۹، معترضانه رشت را ترک کرد و اعلام کرد تا زمانی که حزب عدالت از کارهای خلاف و حمله به اسلام و تبلیغ کمونیسم دست بر ندارد به رشت باز نخواهد گشت. به دنبال این حادثه اعضای حزب عدالت که بعضی از آنان همچون احسان الله خان و خالو قربان قبلاً از دوستان نزدیک میرزا بودند، درصدد بر آمدند کودتایی را انجام دهند که طرح آن را قبلاًٌ ریخته بودند. نقشه ی کودتا این بود که میرزا یا باید کشته شود و یا دستگیر و از رهبری انقلاب کنار رود. میرزا که تا حدی از هدف اعضای حزب و نقشه ی خائنانه ی آنان مطلع شده بود، به جنگل رفت و در این درگیری ها بسیاری از جنگلی ها دستگیر یا کشته شدند. شکست نهضت و شهادت میرزا کوچک خان جنگلی پس از تسلیم خالو قربان، نیروهای دولتی وارد رشت شدند و چون مذاکرات صلح با جنگلی ها به نتیجه نرسید، نیروهای دولتی به تعقیب جنگلی ها پرداختند. برخی از نیروها متفرق، برخی تسلیم و تعدادی نیز کشته شدند. با چنین وضع سخت و دردناکی میرزا در سرمای شدید زمستان از همسرش خداحافظی کرد و در اعماق جنگل عقب نشست تا بتواند نیروهای پراکنده را در فرصت مناسب جمع آوری و سازماندهی کند. امّا در اثر سرما مرگ به سراغش می آید. روزنامه ی جنگل ارگان نهضت درباره هدف نهضت چنین نوشته است:(۱) «ما قبل از هر چیز طرفدار استقلال مملکت ایرانیم. استقلال به تمام معنای کلمه، یعنی بدون اندک مداخله ی هیچ دولت اجنبی، [و طرفدار] اصلاحات اساسی مملکت و رفع فساد تشکیلاتی دولتی، که هر چه بر سرایران آمده از فساد تشکیلات است. ما طرفدار یگانگی عموم مسلمانانیم. این است نظریات ما که تمام ایرانیان را دعوت به هم صدایی کرده، خواستار مساعدتیم.» رهبر نهضت جنگل یک روحانی و مرد دین بود. او انقلاب جنگل و همه ی مظاهر آن را از دریچه ی اندیشه های سیاسی که از اسلام آموخته بود، می نگریست. او یک باره دست به قیام مسلحانه نزد، همه ی راه ها را آزمود و پس از یأس وارد عمل و مردانه پا به صحنه ی کارزار نهاد. او شاهد به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی، توسط محمد علی شاه و تحصن علما در سفارت عثمانی بود. او به امید نجات مشروطه به مجاهدین پیوست و در فتح قزوین شرکت کرد و با مشاهده ی اعمال خلاف بعضی از مجاهدین به موطن خود رشت بازگشت، اما بار دیگر به مجاهدین پیوست و در فتح تهران شرکت نمود و با قوای استبداد جنگید. علی رغم تلاشی که در تحریف چهره ی میزرا به عمل آمده، به شهادت تاریخ، وی از مجاهدان مشروطیت و از هواداران جناح اعتدالیون مجلس و وفادار به اسلام بود. او سخت به اتحاد جهان اسلام عشق می ورزید. تاخت و تازهای خارجی در صحنه ی سیاست و اقتصاد کشور و سیاست بازی عناصر منافق و خود فروخته، وضع آشفته گیلان و بی کفایتی دولتمردان، انگیزه هایی بود که این روحانی جوان، حساس و دلسوخته را به میدان سیاست و سپس به صحنه ی کارزار کشاند. نخست در برابر استبداد محمد علی شاه ایستاد و سپس با شخصیت های با نفوذ تماس گرفت و در آخرین مرحله از تلاش خود سلاح به دست گرفت و در برابر نیروهای بیگانه به مقاومتی جانانه پرداخت. او بارها در برابر مردم گیلان هدف از نهضت خود را احیای قوانین اسلام اعلام کرد و یادآور شد که میرزا کوچک هرگز اسلحه را از خود دور نمی کند، مگر وقتی که مطمئن باشد، افراد ایرانی از تجاوز متجاوزان بیگانه و ستمکاران داخلی مصون و از امنیت و رفاه برخوردار هستند.










برچسب‌ها: میرزا, کوچک خان جنگلی, سردار جنگل, میرزا کوچک خان جنگلی
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |
 نظر آلفرد هیچکاک:

«هیچکاک» فیلمساز مشهوری است. وی می‌گوید: «من معتقدم که زن هم باید مثل فیلمی پرهیجان باشد. بدین معنی که ماهیت خود را کمتر نشان دهد و برای کشف خود، مرد را به نیروی تخیل و تصور زیادتری وادارد. باید زنان پیوسته برهمین شیوه رفتار کنند. یعنی کمتر ماهیت خود را معرض نمایش قرار دهند نشان دهند و بگذارند مرد برای کشف آنها بیشتر به خود زحمت بدهد. زنان شرقی تا چند سال پیش به خاطر حجاب و نقاب و روی بندی که به کار می‌بردند خود به خود جذاب می‌نمودند و همین مساله، جاذبة نیرومندی بدانها می‌داد. اما بتدریج باتلاشی که زنان این کشورها برای برابری با زنان غربی از خود نشان می‌دهند؛ حجاب و پوششی که دیروز بر زن شرقی کشیده شده بود، از میان می‌رود و همراه آن از جاذبة جنسی او هم کاسته می‌شود».

- برتراند راسل می‌گوید:

« از لحاظ هنر، مایه تاسف است که بآسانی به زنان بتوان دست یافت و خیلی بهتر است که وصال زنان دشوار باشد، بدون آنکه غیرممکن گردد.»

- ویل دورانت می‌گوید:

«آنچه بجوییم و نیابیم عزیز و گرانبها می‌گردد. زیبایی به قدرت میل بستگی دارد و میل با اقناع و ارضا، ضعیف و با منع و جلوگیری، قوی می‌گردد.خودداری از انبساط و امساک در بذل و بخشش، بهترین سلاح برای شکار مردان است. اگر اعضای نهایی انسان را در معرض عام تشریح می‌کردند، توجه ما به آن جلب می‌شد، ولی رغبت و قصد به ندرت تحریک می‌گردد. مرد جوان به دنبال چشمان پر از حیاست و بی‌آنکه بداند، حس می‌کند که این خودداری ظریفانه از یک لطف و رقت عالی خبر می‌دهد.»

- توصیه چارلی چاپلین به دخترش:

وی که یکی از بازیگران مشهور جهان است درنامه‌ای به دخترش می‌نویسد:

«برهنگی بیماری عصر ماست و من پیرم. شاید حرفهای خنده‌آور می‌زنم، اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست داری»

- جودیت میلر:

خبرنگار روزنامه نیویورگ تایمز طی مقاله‌ای با عنوان «زنان در آغوش اسلام امنیتی تازه می‌یابندی با اشاره به گرایش روز افزون زنان مسلمان به حجاب می‌نویسد: چه چیزی این بازگشت را میسر ساخته است؟ بازگشتی که به معنای واقعی در آزادیهای شخصی و سیاسی صورت گرفته است؟

پاسخ آن در ارمغانهاست که اصول گرایان اسلامی به روح و روان جامعه مدرن خاور میانه و به زن و مرد آن تقدیم کرده‌اند.

پوشش(حجاب) برای زن این امکان را فراهم ساخته که در شهرهای شلوغ بتواند براحتی فعالیت کند و از مزاحمت مردان جوان و نوجوانانی که در جستجوی کار از اطراف و اکناف کشور به پایتخت سرازیر شده‌اند درامان بماند.

این لباس یک پیام غیرقابل تردید به اطرافیان می‌فرستد. حجاب می‌گوید: این زن نجیب است. با او کار نداشته باشید. و به وی اجازه می‌دهد بدون اینکه مورد آزار جنسی قرار گیرد در اتوبوسهای شلوغ شهر سوار شود.

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |

تا كمتر از دو قرن پيش، زنان در انگلستان همچون كالا جزو ميراث قرار مي گرفتند، در حالي كه قرآن جاودان (در سوره نساء) يك هزار و چهارصد سال پيش اين رسم جاهليت را ملغي ساخت.اسلام یکهزار و چهارصد سال پیش به زنان استقلال اقتصادی داد؛ «...مردان را از آنچه کسب می کنند و به دست می آورند بهره ای است و زنان را از آنچه کسب می کنند و به دست می آورند بهره ای است...»،[120]در حالی که زنان اروپایی تا اواخر قرن نوزدهم محجور و از حق مالکیت محروم بودند.

ویل دورانت می نویسد: «...آزادی زن از عوارض انقلاب صنعتی است...یک قرن پیش در انگلستان، یافتن کار بر مردان دشوار گشت. اما اعلان ها از آنان می خواست که زنان و کودکان خود را به کارخانه ها بفرستند... کسانی که ناآگاه بر «خانه براندازی» توطئه کردند، کارخانه داران وطن دوست قرن نوزدهم انگلستان بودند. نخستین قدم برای آزادی مادر بزرگان ما، قانون 1882 بود. به موجب این قانون زنان بریتانیای کبیر از آن پس، از امتیاز بی سابقه ای برخوردار می شدند و آن این که پولی را که به دست می آوردند حق داشتند برای خود نگه دارند. این قانون اخلاقی عالی را کارخانه داران مجلس عوام وضع کردند تا بتوانند زنان انگلستان را به کارخانه ها بکشانند. از آن سال تا كنون، این سودجویی آنان را از بندگی و جان کندن در خانه رهانیده، گرفتار بندگی و جان کندن در مغازه و کارخانه کرده است».[121]

در مورد تفاوت سهم الارث زن و مرد از عالمی سؤال شد که فرمود كه؛«برای آن است که اسلام سربازی را از عهدۀ زن برداشته و مهر و نفقه را به نفع او بر مرد لازم داشته است و در بعضی خسارات جانی که خویشاوندان محکوم باید دیه بپردازند، زن از پرداخت دیه و شرکت با دیگران معاف است...».

*از نظر اسلام زن باید آرامش روحی داشته باشد تا کانون خانواده را گرم نگاه داشته و زمینۀ رشد و پرورش اعضای آن را فراهم سازد، بنابر این هزینۀ زندگی وی و مسئوليت ادارۀ خانواده بر عهدۀ مرد قرار داده شده است و زن در صورت عدم تمایل، ملزم به کار و فعالیت اقتصادی نیست.  اسلام زنان را از حکومت و قضاوت معاف نموده است چرا که این گونه مسئولیتهای سخت به دلیل درگیریها و مشکلات اجتماعی با طبع ظریف و عاطفیِ زنان سازگار نیست. عطوفت بسیار زیادِ زنان که ایشان را شایستۀ مقام مادری نموده است با مسئولیت قضاوت و صدور احکام مبنی بر اجرای حدود الهی سنخیت ندارد. در جوامع غربی که امکان قضاوت زنان وجود دارد، زنان بیش از ده الی پانزده درصد قضات را تشکیل نمی دهند. این خود نشان می دهد که فطرت زنان با امر قضاوت سازگاری ندارد. و به همین ترتیب در مورد مسألۀ شهادت دادن، به دليل شدت و غلبۀ عاطفه و احساس در زنان و احتمال تأثیرپذیری بیشتر از اظهارات کذب فریبنده و ملتمسانۀ مجرمین برای فرار از مجازات و...، شهادت دو زن در برابر یک زن قرار گرفته است. در مورد نصف بودن دیۀ زن نیز باید گفت که دیه آن گونه که بیگانگان ادعا می کنند مطلقاً قیمت گذاری زن و مرد نمی باشد. چگونه می توان برای یک انسان قیمت تعیین نمود؟...  دیه مرهمی است برای پر کردن بخشی از خلأ اقتصادی که در زندگی اولیای دم پدید آمده است(از بین رفتن مردان که معمولاً نان آور خانواده هستند، فشار اقتصادی بیشتری بر خانواده تحمیل می کند). متأسفانه رسانه های صهیونیستی با شعارهای دلفریب اما دروغین و القای شبهات بسیار بی اساس، کمر به ايجاد اختلافات واهي بين زوجين و دلسرد کردن زنان از دین الهی و زندگي خانوادگي بسته اند. سران صهيونيزم جهاني كه براي فروپاشي بنيان خانواده(به عنوان حلقۀ اصلي جامعه) و ايجاد هرج و مرج اجتماعي، «جنبش فمنيسم» را ابداع نموده اند، براي زنان و حقوق ايشان كوچكترين ارزشي قائل نمي باشند چنان كه براي کل «بشريت» حقوق و ارزشي قائل نيستند- خارج از منبع.

و در مورد حقوق زوجیت، می فرماید:«حق طلاق (و رجوع) دو نوبت بیش نیست. از آن پس، یا نگهداری به شایستگی است و یا رها کردن به نیکی...».[122]

«هرگاه زنان را طلاق دادید و موقع عدۀ آنها رسید، یا از آنها به خوبی نگهداری کنید و یا به خوبی رهایشان سازید. مبادا برای این که به آنها ستم کنید آنها را به شکل زیان آوری نگه دارید. هر که چنین کند باید بداند که بر خویشتن ستم کرده است...».[123]

اسلام به حکم اصلِ«اِمساک بِمَعروف اَو تَسریح بِاِحسان... به نیکو وجهی نگهداری، یا به نیکو وجهی رهاسازی»و به خصوص به موجب تأکیدی که با جملۀ«مبادا برای این كه به آنان ستم كنید، آنان را به شكل زیان آوری نگه دارید»فرموده است، اجازه نداده است که مرد از خدا بی خبری از اختیارات خود سوء استفاده کرده و زنی را به خاطر در مضیقه قرار دادن او در قید ازدواج نگه دارد. 

یکی از مسائلی که رسانه های صهیونیزم علیه آن تبلیغ می کنند، آیۀ 34 سورۀ نساء است که در رفتار با برخیزنان تنها در شرایط نشوز جنسی و انحراف، پس از اندرز و سپس ترک ایشان در خوابگاهها، در مرحله سوم «اَضرِبوا هُنَّ» توصیه شده است. از امام صادق(ع) درباره میزان این ضرب سوال شد و ایشان فرمودند که ضرب باید در حدی باشد که هیچ گونه اثری(حتی تغیر رنگ) بر جای ننهد. بدیهی است که این میزان ضرب تنها در حد اشاره و دست نهادن بر زنان است. این در واقع یک تکان و تلنگر است که از نظر روانشناختی اثر قابل توجهی در بازیابی تعادل انسان دارد. در تفسیر این آیه، نقش برجسته اوصیای پیامبر اسلام(ص) در تبیین کلام وحی(که صرفاً در اختیار ایشان است) نیز مشخص می گردد. کلمات رسول خدا(ص) و امامان، تفسیر دقیق قرآن است.زنان، پس از اندرز و ترک ایشان در خوابگاهها، در مرحلۀ سوم «اضرِبواهُنَّ» توصیه شده است.  بدیهی است که این میزان ضرب، تنها در حدِ اشاره و دست نهادن بر زنان است. در تفسیر این آیه، نقش برجستۀ اوصیای پیامبر اسلام(ص) در تبیین کلام وحی(که صرفاً در انحصار ایشان است) نیز مشخص می گردد. پیامبر اسلام(ص) فرمود:«گرامی نمی دارد زنان را مگر کریم، و اهانت نمی کند به ایشان مگر لئیم».

*در مسیحیت و یهودیتِ تحریف شده، بدترین اهانتها نسبت به زن صورت گرفته است. به عنوان نمونه در «سِفر پیدایش» می خوانیم: «چون زن از دندۀ چپ مرد آفریده شده است، پس کژی و ناراستی جزو طبیعت اوست». قرآن جاویدان خلقت زن را از جنس مرد می داند و نه از دندۀ چپ او. در اسلام، ارزش انسان به جنسیت نیست بلکه به تعالیِ نفس است که ملاک آن تقوا و پرهیزگاریست و قرآن در این راستا حضرت مریم(س) و آسیه همسر فرعون را مورد تکریم قرار می دهد.

 اسلام و مسئله تعدد زوجات:  تعدد زوجات پيش از اسلام در جوامع گوناگون از جمله ايران به صورت بي قيد و شرط وجود داشته است اما اسلام آن را محدود به چهار همسر نمود و شرط عدالت مطلق را در ميان آنان قرار داد كه عملاً مانعي جدي در راه افرادي قرار مي دهد كه نگرشي هوسبازانه به مسئله تعدد زوجات دارند. از نظر اسلام تك همسري بر چند همسري ترجيح قطعي دارد، اما اگر ضرورت ايجاب نمايد* براي ممانعت از نابسامانيهاي اجتماعي چند همسري مجاز اعلام شده است.

*از آن رو كه مردان به سبب اشتغال و فعاليتهاي خارج از منزل به طور معمول بيش از زنان در معرض حوادث قرار دارند و همچنين وظيفه شركت در جنگها را نيز بر عهده دارند، جمعيت زنان نسبت به مردان از فزوني نسبي برخوردار است.

مسألۀ حجاب[124]

«برهنگی بیماری عصر ما است. من پیرمردم و شاید حرفهای خنده آور بزنم. امّا به گمان من تن عریان تو باید از آنِ كسی باشد كه روح عریانش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشۀ تو در این زمینه به ده سال پیش تعلّق داشته باشد؛ به دوران پوشیدگی. نترس این ده سال تو را پیرتر نخواهد كرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین كسی باشی كه تبعۀ جزیره لُختی ها شوی...».

* از نامۀ چارلی چاپلین به دخترش. لازم به ذکر است که چارلی چاپلین، یهودی زادۀ فقیری بود که در ابتدای کار، تصویری جذاب از «یهودی سرگردان» به نمایش گذاشت(در دوره ای که صهیونیزم بین المللی بسیار بدان نیاز داشت). اما هنگامی که از قالب یهودی سرگردان بیرون آمد و در نقشهایی چون «انسان ماشینی» یا «ثروتمند خوشگذران» ظاهر شده و نظام ارزشی غرب صهیونی را به سخره گرفت، از سوی صهیونیستهای حاکم بر آمریکا طرد شده و متهم به داشتن گرایشات کمونیستی شد. وی سفری به اروپا کرد و در بازگشت به آمریکا متوجه شد که دولت، وی را ممنوع الورود کرده است. زندگی وی تا هنگام مرگ با رنج و اندوه توأم بود.

تاریخچۀ حجاب: در ایران باستان و در میان قوم یهود حجاب وجود داشته و از آنچه در قانون اسلام آمده سخت تر بوده است. اما در جاهلیت عرب حجاب وجود نداشته است و به وسیلة اسلام در عرب پیدا شده است. ویل دورانت در صفحة 30 از جلد دوازدهم «تاریخ تمدن» راجع به قوم یهود و قانون تلمود می نویسد: «اگر زنی به نقض قانون یهود می پرداخت چنان که مثلاً بی آن که چیزی بر سر داشت به میان مردم می رفت و یا در شارع عام نخ می رشت یا با هر سنخی از مردان درد دل می کرد یا صدایش آن قدر بلند بود که چون در خانه اش تکلّم می نمود همسایگانش می توانستند سخنان او را بشنوند، در آن صورت مرد حق داشت بدون پرداخت مهریه او را طلاق دهد».

ویل دورانت در جلد اول تاریخ تمدن، صفحه 552 ،راجع به ایرانیان قدیم می نویسد: «...پس از داریوش، مقام زن مخصوصاً در طبقة ثروتمندان تنزّل یافت. زنان فقیر چون برای کارکردن ناچار از آمد و شد در میان مردم بودند، آزادی خود را حفظ کردند ولی در مورد زنان دیگر،گوشه نشینیِ زمان حیض که بر ایشان واجب بود رفته رفته امتداد پیدا کرد و سراسر زندگی اجتماعی شان را فرا گرفت و این امر خود مبنای پرده پوشی در میان مسلمانان به شمار می رود. زنان طبقات بالای جامعه جرأت آن را نداشتند که جز در تخت روانِ روپوش دار از خانه بیرون بیایند و هرگز به آنان اجازه داده نمی شد که آشکارا با مردان معاشرت کنند. زنان شوهردار حق نداشتند هیچ مردی را ولو پدر یا برادرشان باشد، ببینند. در نقشهایی که از ایران باستان بر جای مانده هیچ صورت زنی دیده نمی شود و نامی از ایشان به نظر نمی رسد...». چنان که ملاحظه می كنیم، حجاب سخت و شدیدی در ایران باستان حکمفرما بوده که حتی پدران و برادران نسبت به زن شوهردار نامحرم شمرده می شده اند.

* آثار این پوشیدگی در لباسهای کنونیِ زنان زرتشتی به چشم می خورد. در ایران قدیم، حتی درب منازل دو کوبه داشت؛ یک کوبۀ ریز ویژۀ زنان و یک کوبۀ درشت مخصوص مردان. اگر کوبۀ ریز به صدا در می آمد، زن در خانه را می گشود و اگر کوبۀ درشت به صدا در می آمد، مرد در را باز می کرد.

نبودن حریم میان زن و مرد و آزادی معاشرتهای بی بند و بار، هیجان ها و التهاب های جنسی را فزونی می بخشد و تقاضای سکس را به صورت یک عطش روحی و یک خواست اشباع نشدنی در می آورد. غریزة جنسی غریزه ای نیرومند، عمیق و دریا صفت است، هر چه بیشتر اطاعت شود سرکش تر می گردد، همچون آتش که هر چه به آن بیشتر خوراک بدهند شعله ورتر می شود. کشانیدن تمتعات جنسی از محیط خانه به اجتماع، نیروی کار و فعالیت جامعه را تضعیف می کند. بر عکسِ آنچه که مخالفین حجاب خرده گیری کرده اند و گفته اند: «حجاب موجب فلج کردن نیروی نیمی از افراد جامعه است»، پوشانیدن بدن مانع هیچ گونه فعالیت فرهنگی یا اجتماعی یا اقتصادی نیست. آنچه موجب فلج کردن نیروی اجتماع است آلوده کردن محیط کار به لذّت جویی های شهوانی است. اگر رعایت پاره ای مصالح اجتماعی، زن یا مرد را مقیّد سازد که در معاشرت روش خاصی را اتخاذ کنند و طوری راه بروند که آرامش دیگران را بر هم نزنند و تعادل اخلاقی را از بین نبرند، چنین مطلبی را نمی توان منافی حیثیت انسانی و اصل آزادی فرد دانست. شرافت زن اقتضا می كند كه متین، سنگین و با وقار باشد، و در طرز رفتار و لباس پوشیدنش هیچ گونه عمدی كه باعث تحریك و تهییج شود به كار نبرد و عملاً مرد را به سوی خود دعوت نكند. هیچ غریزه ای به سرکشی و حساسیت غریزة جنسی نیست. اسلام هرگز نیروی تقوا و ایمان را با این که قوی ترین نیروهای اخلاق است، یک ضامن کافی در برابر تحریکات و دسیسه های این غریزه ندانسته است.

* آزادی، حتی با معیارهای غربیِ آن تا جایی محترم شمرده می شود كه منجر به تجاوز به حقوق دیگر اعضاء جامعه نشود. تأثیرات منفی تحریك مردان،كل جامعه از زن و مرد را دچار آسیب می سازد. امروز شاهدیم که اشاعۀ فرهنگ بی بندوباری و فحشاء از طریق رسانه های ماهواره ای در جامعه چنان موجبات تحریک منحرفین را فراهم آورده است که آمار ربایش زنان و دختران تکان دهنده است. می بینیم که زنان نخستین قربانیان این ناهنجاری هستند(بر اساس آمار، 98 درصد زنانی که مورد آزار خیابانی قرار می گیرند زنان بدحجابند). حجاب در فطرت بشری بوده و حاکمیت آن در جامعه یک ضرورت عقلی است. جلوگیری از آنچه که موجب بیماری روح و فکر می شود، بسیار خطیرتر و جدی تر از جلوگیری از فعالیت یک واحد صنفی متخلف است که با عرضۀ غذای فاسد و مسموم، جسم مردم را بیمار می کند. حجاب بر زن و مرد واجب است. تمامی ادیان معتبر به مسئلۀ حجاب پرداخته اند.اما حجاب با ديدگاه سودجويانۀ صهيونيزم از جذابيتهاي جنسي زنان و ترويج فساد اخلاق و فحشاء در جوامع همخواني ندارد بنابر اين با آن مخالفت مي شود.آيا اين براي زن ارزش محسوب مي شود كه خصوصيات انساني اش تحت الشعاع جاذبۀ جنسي اش قرار گيرد و مردان به او از بُعد منفعت جنسي بنگرند؟ متأسفانه صهيونيستها با نفوذ و سلطۀ رسانه اي خود استفادۀ ابزاري محض از زنان را «دفاع ليبراليزم از حقوق زن» معرفي مي كنند!-خارج از منبع.

«و به زنان مؤمنه بگو: چشمان خويش فرو گيرند و دامان خويش حفظ نمايند و زينت خود را جز آن مقدار كه نمايان است آشكار نسازند و كناره هاي روسري هاي خود را بر سينه افكنند...» -نور؛ 31.

«ای پیامبر، به زنان و دخترانت و نیز به زنان مومنان بگو خود را با پوشش سراسری بپوشانند تا (از دیگر زنان) شناخته شده و مورد اذیت قرار نگیرند، و خداوند آمرزنده مهربان است»- احزاب؛ 59.


برچسب‌ها: حقوق زنان, حقوق زنان در اسلام, زنان در اسلام, اسلام و حقوق زنان
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |

  

  عده ای تحت عنوان دفاع از حقوق زنان و برای ایجاد شک و شبهه در ذهن مسلمانان خصوصا کسانی که آگاهی کامل از دین مقدس اسلام ندارند این شبهه را مطرح میکنند و  مواردی از باب ارث و قوانین حقوقی را هم بعنوان مثال یا بقول خودشان مشت نمونه خروار ذکر میکنند ، که مثلا ارث زن نصف مرد است یا دیه یک زن نصف دیه مرد است و یا اینکه شهادت دو زن به اندازه شهادت یک مرد است .

     آیا این موارد و نظایر آن در قوانین اسلامی وجود دارد ؟ و اگر وجود دارد جواب اسلام از این شبهات چیست ؟ 


جواب

     دین مقدس اسلام دین عدل و عدالت است و در هیچ قانونی از قوانین اسلامی اعم از عبادی و سیاسی و حقوقی و جزائی بهیچ عنوان اجحافی نسبت به هیچ کسی صورت نگرفته بلکه در جمیع جهات کاملا جنبه عدل و انصاف رعایت شده است .

     زنان نیز که نصف جمعیت جهان را تشکیل میدهند از تمام مزایا و حقوق در تمام زمینه ها چون مردان بهره مند هستند .

     در مسئله اجر و پاداش و مترتب شدن ثواب بر اعمال شان خداوند متعال هیچ فرقی بین زن و مرد قائل نشده بلکه بالصراحه میفرماید : « وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ أَكْبَرُ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ " خداوند به مردان و زنان باايمان، باغهايى از بهشت وعده داده كه نهرها از زير درختانش جارى است; جاودانه در آن خواهند ماند; و مسكن‏هاى پاكيزه‏اى در بهشتهاى جاودان (نصيب آنها ساخته); و (خشنودى و) رضاى خدا، (از همه اينها) برتر است; و پيروزى بزرگ، همين است! " » .

     و در جای دیگر میفرماید : « مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ " هر كس كار شايسته‏اى انجام دهد، خواه مرد باشد يا زن، در حالى كه مؤمن است، او را به حياتى پاك زنده مى‏داريم; و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مى‏دادند، خواهيم داد " » .

     در دو آیه فوق الذکر مشاهده میکنید که بهیچ عنوان در گرفتن اجر و پاداش فرقی بین زن و مرد نیست ، بلکه هردو در گرو اعمال خویشند که اگر خوب باشد اجر و ثواب و اگر بد باشد بستگی به لطف خدا دارد که ببخشد یا عقاب کند .

     هم چنین در موارد حقوق و مزایا نیز بهیچ عنوان حقی از زنان ساقط نشده و یا نادیده گرفته نشده است و مواردی که در سؤال مطرح شده اگر درست موشکافی و دقت شود ، متوجه میشویم که خداوند متعال کاملا با عدالت کامل حکم فرموده است .

     مثلا در مورد ارث باید بگوئیم که اولا در همه جا ارث زن کمتر از مرد نیست بلکه فقط در مورد برادر و خواهری که از پدر و مادر ارث میبرند و در مورد زنی که از شوهر ارث میبرد ، ارث زن نصف مرد است ، اما نه به آنجهت که زن نصف مرد تصور شده باشد بلکه چون نصف دیگر یا گاهی حتی بیشتر از نصف از جای دیگری تأمین گردیده است ، و اگر ارث زن در دو مورد فوق برابر ارث مرد بود یقینا حق مردان بمراتب ضایع شده بود .

     اما در مسئله ارث از پدر یا مادر که دختر اگر برادری داشته باشد سهم او نصف سهم برادرش هست ، به این جهت است که خداوند برای زنان مهریه را بر شوهرانشان واجب نموده و هیچ حد و حدودی هم در شریعت بعنوان الزام برای آن ذکر نشده است و زن اگر چه در ارث نصف برادر خود ارث برده است اما گرفتن مهریه این نصف را جبران میکند و گاهی هم بیشتر از نصف از دست رفته میباشد .

     در مورد ارث زن از شوهر هم باز مطلب ازین قرار است که نفقه اعم از خوراک و پوشاک و مسکن زن در دین مقدس اسلام بر شوهر او واجب است و اگر یک زن ملیونر هم باشد ، باز نفقه او به عهده شوهر است و او در مدتی که باشوهرش زندگی کرده یقینا بیشتر از نصفی که تصور میشود به مصرف رسانیده است .

     ممکن است گفته شود در مورد زنانی که شوهر میکنند و مهریه میگیرند و هم چنین زنانی که سالیان متمادی و طولانی با شوهر خود سپری میکنند ، جواب قابل قبول است ، اما گاهی دخترانی هستند که هرگز شوهر نمیکنند یا زنانی هستند که بسیار مدت کم با شوهرانشان زندگی کرده اند مثل چند ماه یا حتی چند روز و بعد در اثر سانحه و اتفاقی شوهر را از دست داده اند ، در این دو صورت نصف دیگر چگونه جبران خواهد شد ؟ .

     در جواب باید گفته شود که قوانین دینی نظر بر اغلبیت افراد دارد و اصل در دختران آنست که ازدواج کنند و اگر خود او ازدواج نمیکند یا شرایط به او اجازه نمیدهد این امور ربطی به اسلام و دین ندارد بلکه یا خود او مقصر است یا نزدیکان او که شرایط را سخت و دشوار کرده اند و در رابطه با زنانی که شوهرانشان را نیز در سن جوانی و پس از چند ماه یا چند روز از دست میدهند ، راه ازدواج مجدد باز است و میتوانند با ازدواج مجدد کمبود را جبران کنند ، حال اگر خود او دوباره ازدواج نکرد یا رسم و رواج های غلط اجتماعی به او این اجازه را نداد یا بستگان او مانع شدند در تمام این موارد مقصر یا خود او یا جامعه و یا بستگانش میباشند و باز این مشکل ارتباطی به اسلام ندارد .

     اما در مورد دیه که برای زنان نصف مردان مقرر شده در صورتیکه از ثلث دیه تجاوز کرده باشد باید گفت که دیه نوعی غرامت است و برای زنده ها میباشد نه برای کسیکه مثلا کشته شده است زیرا او دیگر دستش از دنیا کوتاه است و نفعی برای او نخواهد داشت و چون در اسلام چرخ اقتصاد خانواده بدست مرد سپرده شده و بتعبیر واضح تر نان آور خانواده مرد است البته نه به آن جهت که زن نتواند کار کند بلکه حتی اگر زن سرمایه دار هم باشد باز نان آور مرد خواهد بود بنا بر این با از بین رفتن مرد شکست اقتصادی فاحش و چشم گیری به خانواده او وارد می آید ، به همین لحاظ دیه او دو برابر دیه زن است تا این خانواده دچار مشکل اقتصادی نشوند ، اما در موردی که زن ازبین میرود  مشکل اقتصادی بزرگی برای خانواده پیدا نمیشود و به همین جهت دیه او نصف دیه مرد است .

     ممکن است گفته شود این جواب در مورد خانواده های که سر پرست مرد دارند معقول و منطقی است اما اگر خانواده باشد که هرگز مرد نداشته باشند و نان آور خانواده هم زن باشد ، آنگاه چگونه باید این معضل را حل نمود ؟ .

     در جواب میگوئیم همانطور که گفته شد اولا قوانین و احکام در رابطه با اغلبیت است و ثانیا در مورد مذکور تأمین مخارج اقتصادی آن خانواده بعهده حکومت و بیت المال میباشد تا زمانیکه نان آور جدیدی جانشین نان آور گذشته شود .

     در مورد شهادت هم درست است که شهادت دو زن به اندازه شهادت یک مرد است اما این بجهت آنکه زن نصف مرد باشد نیست بلکه بخاطر بعضی از خصوصیات زنان این قانون وضع گردیده است .

     همه میدانیم که زن بخاطر آنکه بتواند مادر خوبی برای فرزندان خود باشد نیاز به قوه عاطفه بیشتری نسبت به مردان دارد و همین قوه عاطفه است که زن را وادار میکند گاهی شب را تا صبح نخوابد و به مراقبت از فرزند خود بپردازد .

     بنا بر این دلسوزی و محبت و احساسی فکر کردن در زنان بیشتر است تا مردان چنانکه خشونت و قساوت قلب در مردان بیشتر از زنان دیده میشود ، زن قبل از آنکه فکر کند عاطفه و احساسش او را در محاصره خود در میاورند و بهمین لحاظ فکرش و نظرش نیز بیشتر جنبه احساسی و عاطفی دارد .

     در شهادت علیه مجرمی که ممکن است زندان شود یا یکی از اعضای بدنش قطع شود یا حتی اعدام شود ، زنی که شهادت میدهد تحت تأثیر عاطفه و احساس قرار گرفته و ممکن است حقیقت را کتمان کند و اگر دو زن باشند احتمال این کتمان کمتر و کمتر خواهد بود به همین لحاظ دین مقدس اسلام برای آنکه هیچ حقی ضایع نشود این قانون را جعل و وضع نموده است و وضع این قانون هیچ گونه دلالت بر نقص زن از نگاه عقل و فکر ندارد بلکه بیانگر تأثیر عاطفه و احساس است و بس .

*****
 
برچسب‌ها: حقوق زنان, حقوق زنان در اسلام, زنان در اسلام, اسلام و حقوق زنان
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |


     بعضی از مخالفان اسلام با طرح این سؤال و استدلالات غیر عقلی و منطقی میخواهند بگویند که در اسلام آزادی بیان و اندیشه وجود ندارد و هیچ مسلمان یا غیر مسلمانی که در کشور اسللامی زندگی میکند حق ندارد که به عنوان انتقاد یا سؤال یا مخالفت مطلبی را بگوید یا بنویسد ، و هم چنین در اندیشه اش خلافی را تصور کند ، حال آیا واقعا در اسلام آزادی بیان و اندیشه وجود دارد ؟ .

جواب

     بزرگترین و برترین دستور اسلام قرآنکریم است و اگر قانونی در قرآن کریم به عنوان یک اصل مطرح شده باشد ، دیگر کسی حق ندارد که بیاید و بگوید چنین چیزی در اسلام وجود ندارد یا دارد .

     برای جواب از شبهه فوق نیز به قرآن کریم مراجعه میکنیم تا ببنیم خداوند متعال آیا بیان و اندیشه را آزاد گذاشته است یا خیر ؟ .

     خداوند میفرماید : فَبَشِّرْ عِبَادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ  " پس بندگان مرا بشارت ده! همان كسانى كه سخنان را مى‏شنوند و از نيكوترين آنها پيروى مى‏كنند ، آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آنها خردمندانند " » .

     با دقت در آیه فوق دیگر جای هیچ اشکال و ایرادی باقی نمیماند و اشکال مخالفین نیز باطل میشود ، برای آنکه خداوند طبق این آیه مبارکه میفرماید : سخن هرچه باشد و از هرکه باشد بشنوید ، یعنی بگذارید مردم حرف خودشان را بگویند حتی اگر با شما مخالف هم باشند یا از شما در حال انتقاد باشند ، و این مطلب بعینه همان آزادی بیان است و باز خداوند طبق آیه فوق میفرماید رستگار کسانی هستند که پس از شنیدن سخنها و گفته ها ، خوبش را میگیرند و مطابق آن عمل میکنند که این مطلب هم بعینه آزادی اندیشه را بیان میکند ، زیرا اگر کسی بتواند خوب را انتخاب کند حتما میتواند بد را هم انتخاب کند و انتخاب یکی از دو طرف بدون اندیشه و تفکر امکان ندارد ، پس انسان آزاد است که چگونه بیندیشد .

     منتها دین مقدس اسلام درس درست اندیشیدن را بما می آموزاند و مسلم است که ارشاد دیگران کار بسیار پسندیده و عاقلانه است مخصوصا که اگر انسانی درست نیندیشد هم خودش را دچار مشکل میکند و هم جامعه اش را و بقول مولوی در مثنوی :

ای برادر تــو همان اندیشه ای     مابقی خود استخوان و ریشه ای

گر گلست اندیشه تو گلشنی     ور بــود خاری تـــو هیمــه گلخنی

گـر گلابی بـر سر و رویت زننـد     ور تــو چــون بولی بــرونت افگنند

     و هیچ جای تردید نیست که راهنمائی برای درست اندیشیدن یا سخن خوب گفتن غیر از جلوگیری از اندیشیدن و سخن گفتن است و مسلماً هیچ انسان عاقلی با راهنمائی و ارشاد مخالفت نخواهد کرد .

*****


برچسب‌ها: آزادی بيان و انديشه
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |


     گفته میشود : در اسلام دموکراسی وجود ندارد و اساسا اسلام با دموکراسی در تضاد و تناقض است ، چون به هیچ عنوان انسانها از نظر اسلام اجازه انتخاب ندارند بلکه مجبور هستند به همان دستورات دینی بدون چون و چرا عمل کنند  .

جواب

     واژه دموکراسی از واژه Demos  که یک کلمه یونانی و به معنی مردم است مشتق شده و تقریبا واضح ترین معنی که برای این کلمه میتوان ذکر کرد حکومت ملی یا مردم سالاری است به این معنی که در نحوه انتخاب حکومت حق با مردم باشد .

     پس در درجه اول این کلمه مربوط به حکومت میشود نه به ادیان و دیانت ها و در مرحله دوم اسلام نیز با این کلمه در تضاد نیست بلکه خود دین مقدس اسلام یکی از امتیازاتی که دارد اینست که به آراء و انظار مردم احترام قائل است .

     وانگهی در رابطه با جواب از شبهه فوق باید گفت : در اتخاذ عقاید و اندیشه ها انسان در وحله اول آزاد است و به همین لحاظ قرآن کریم میفرماید : « لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ  " در قبول دين، اكراهى نيست. (زيرا) راه درست از راه انحرافى، روشن شده است " » .

     در رابطه با شأن نزول آیه فوق مفسر معروف اسلامى طبرسى در مجمع البيان در شان نزول آيه نقل مى كند: مردى از اهل مدينه بنام ابو حصين دو پسر داشت برخى از بازرگانانى كه به مدينه كالا وارد مى كردند هنگام برخورد با اين دو پسر آنان را به عقيده و آيين مسيح دعوت كردند، آنان هم سخت تحت تاثير قرار گرفته و به اين كيش وارد شدند و هنگام مراجعت نيز به اتفاق بازرگانان به شام رهسپار گرديدند ابو حصين از اين جريان سخت ناراحت شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم  اطلاع داد و از حضرت خواست كه آنان را به مذهب خود برگرداند و سوال كرد آيا مى تواند آنان را با اجبار به مذهب خويش باز گرداند؟ آيه فوق نازل گرديد و اين حقيقت را بيان داشت كه : در گرايش به مذهب اجباری و اکراهی در کار نیست .

      در تفسير المنار نقل شده كه ابو حصين خواست دو فرزند خود را با اجبار به اسلام باز گرداند، آنان به عنوان شكايت نزد پيغمبر آمدند ابو حصين به پيامبر عرض كرد من چگونه به خود اجازه دهم كه فرزندانم وارد آتش ‍ گردند و من ناظر آن باشم آيه مورد بحث به همين منظور نازل شد .

     از آنجا كه دين و مذهب با روح و فكر مردم سر و كار دارد و اساس و شالوده اش بر ايمان و يقين استوار است خواه و ناخواه راهى جز منطق و استدلال نمى تواند داشته باشد و جمله لا اكراه فى الدين در واقع اشاره به همین نکته است .

     به علاوه همانگونه كه از شان نزول آيه استفاده مى شود، بعضى از ناآگاهان از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم  مى خواستند كه او همچون حكام جبار با زور و فشار اقدام به تغيير عقيده مردم (هر چند در ظاهر) كند، آيه فوق صريحا به آنها پاسخ داد كه دين و آيين چيزى نيست كه با اكراه و اجبار تبليغ گردد، به خصوص ‍ اينكه در پرتو دلائل روشن و معجزات آشكار، راه حق از باطل آشكار شده و نيازى به اين امور نيست  .

     بلکه حرمت تقلید و قبول قول دیگران در رابطه با پذیرش اعتقادیات بر همین نکته استوار است ، زیرا اگر انسانی خودش با دلیل و برهان عقایدی نپذیرد ، دیگران نمیتوانند او را مجبور به این کار کنند و اگر با     برهان و دلیل راهی را پذیرفت دیگران نمیتوانند او را از آن راه باز دارند .

     حال اگر کسی با دلیل و برهان معتقد به اسلام شد و پس از اعتقاد به خداوند یکتا و نبوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم،اسلام را به عنوان دینی که میتواند سعادت او را در دنیا و آخرت تأمین کند قبول کرد ، دیگر در احکام و قوانین اسلام جا برای چانه زدن باقی نمی ماند که مثلا بگوید من این قسمت را می پذیرم و آن قسمت را نمی پذیرم زیرا برای او از اول ثابت شده بود که اسلام دینی است الهی و ضمانت کننده سعادت بشر و روی همین اعتقاد هم به اسلام روی آورده بود .

     آیا میشود فردی تابعیت کشوری را بپذیرد و بعد از قبول تابعیت بگوید که من فلان قانون را قبول دارم و فلان قانون را قبول ندارم و چون قول ندارم پس خودم را ملزم به عمل کردن به آن قانون نمیدانم و اگر دستگاه حاکمه آن کشور او را در اثر مخالفت بعضی از قوانین تحت باز پرسی قرار دادند ، داد و فریاد راه بیندازد که دموکراسی وجود ندارد ؟ .

     پس قبول اسلام از روی اعتقاد یعنی قبول تمام جزئیات آن زیرا کسی که عام را پذیرفت خاص را هم پذیرفته است .

     و اما در نحوه حکومت که مثلا سلطنتی باشد یا جمهوری بشکل فدرال باشد یا شکل های دیگر ، یقینا مردم میتوانند دخالت کنند و نحوه حکومت را با انتخاب آراء خود معین نمایند .

     مسلماً مسلمان چون معتقد به اسلام است ، اگر در جامعه ای اکثریت مسلمان بودند ، قوانین حکومتی هم قوانین اسلامی خواهد بود و اقلیتی که یا آن قوانین را قبول ندارند یا به نحوه حکومت انتخاب شده از طرف اکثریت رأی نداده اند ، باید به آراء اکثریت احترام داشته باشند ضمن آنکه حقوق آنها هم پامال نشده و از بین نرود ، چنانکه امروزه در تمام دنیا هم معمول است که اقلیت مخالف حزب حاکم یا مخالف حکومت نمیتوانند قوانینی را که به امضای اکثریت به تصویب رسیده است مورد نقض و ابرام قرار دهند .  


برچسب‌ها: اسلام دموکراسی, دموکراسی در اسلام
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |


     یکی دیگر از شبهه های پوچ مخالفین اسلام در طول تاریخ اسلام و مخصوصا در زمان ما همین شبهه بزور تحمیل شدن دین مقدس اسلام است كه پشت سرهم تکرار میشود ، آنها میگویند : اگر حمله مسلمانان صدر اسلام به مناطق مختلف نبود اسلام گسترش پیدا نمیکرد و بر تعداد مسلمانها افزوده نمیشد بلکه منحصرا در همان منطقه جزیرة العرب باقی میماند ، اما حمله مسلمانها در صدر اسلام به کشور های فارس و روم و خراسان و آسیای میانه سبب شد تا مردم این مناطق مجبور به پذیرش اسلام به عنوان دین همیشگی خود شوند پس اسلام دینیست که بزور شمشیر بر مردم تحمیل شده است نه بخاطر چیز دیگر .

جواب

     گرچه تا کنون جوابهای خوب ، صحیح و قناعت بخشی برای این شبهه داده شده است اما یا مخالفین آن جوابها را ندیده اند یا بسبب غرور بیجائی که دارند ، نخوانده اند و یا اگر خوانده اند بخاطر جهل و تعصب درک و هضم نتوانسته اند .

     ما برای اینکه یک جواب ساده و قابل فهم عموم برای دفع این شبهه بیان کنیم ، ناگزیریم که به چند مطلب بطور مختصر اشاره ای گذرا داشته باشیم .

     الف : محل اعتقاد و جائی که انسان میتواند در آنجا مطلبی را قبول یا رد کند ، قلب انسان است و از آنچه که در قلب یک انسان وجود دارد هیچ کس جز خداوند و کسانی که خداوند به آنها خبر داده باشد ، خبر ندارد و نمیتواند خبر شود ، پس یک انسان میتواند در قلبش قسمی فکر کند و در ظاهر خود را قسمی دیگر معرفی نماید ، بنا براین قلب هیچ انسانی را نمیشود بزور شمشیر تسخیر کرد و اگر کسی قلبا مسلمان شده یا میشود ، فقط به انتخاب خود او بوده است وبس .

     ب : در هیچ جائی از تاریخ اسلام یا مسلمانان صدر اسلام نوشته نشده است که آنها بالای سر مردم شمشیر گرفته باشند و از آنها خواسته باشند که مسلمان شوند یا آنها خواهند کشت .

     مخالفان میگویند : چون مسلمانان عرب ده ها سال در این سر زمین ها پس از فتح و تسلط یافتن باقی ماندند ، خود همین بقای آنها به عنوان حاکم در آن سرزمینها سبب شد که کم کم مردم بسوی اسلام روی بیاورند .

     جواب میدهیم که اولا : اگر خود آن مردم به اختیار خود بسوی اسلام روی آورده باشند که مشکلی نیست و اگر بزور بوده باشد که دلیلی برای این جهت وجود ندارد و ثانیا مگر شوروی سابق بیشتر از هفتاد سال در کشور های تحت اشغال خود که در آسیای میانه واقع است باقی نماند ، پس چرا نتوانست مردم آن مناطق را از اسلام بسوی مارکسیسم سوق دهد بلکه به مجرد فروپاشی شوری سابق صدای رسا و بانگ گویای توحید دوباره در آن سر زمینها طنین انداز شد و ساکنان آن مناطق که سالیان دراز مورد تهاجم فرهنگی و لادینی مارکسیست ها قرار گرفته بودند پس از آزادی از قید استعمار و اسارت دین رسمی خود را با اختیار کامل اسلام اعلام نمودند .

     ج : عمل بعضی از مسلمانان هیچ وقت بیانگر اسلام و مبین اسلام نمیتواند باشد و اگر در جائی مسلمان یا مسلمانانی بزور بر عده ای بعضی از عقاید را تحمیل کرده باشند باید اشکال از نظر عقلی و عقلائی متوجه همان عده باشد نه اصل دین و اسلام .

     د : جنگ های مسلمانان در صدر اسلام یا برای رهائی مستضعفان و محرومان از تحت ظلم و ستم زور گویان و ظالمان بوده است و یا برای دفع تهاجم دشمنان اسلام که یا با لشکر کشی و یا با توطئه های دیگر مانع پیشرفت اسلام و رسیدن صدای آن به گوش محرومان میشدند و در هر دو صورت ، جنگ به صورت دفاع بوده و نه تهاجم .

     هـ : در هیچ تاریخی نیامده است که مسلمانان در اوایل اسلام با مردم عادی جنگیده باشند بلکه جنگ آنها با حکومت ها بوده است که همیشه مانعی بر سر راه مردم بودند و اجازه نمیدادند که آنها از حق اختیار و انتخاب خود استفاده کنند .

     پس از بیان این مطالب به این نتیجه میرسیم که زور و تحمیلی در پذیرش دین اعمال نشده است ، و اگر مخالفان این مطالب را قبول نکرده و رد میکنند باید با دلیل و مدرک خلاف آنچه را که نوشتیم به اثبات برسانند وگرنه شعار دادن تنها دردی را دوا نخواهد کرد .

     وانگهی کشورهای بزرگی وجود دارند که هرگز در تاریخ نیامده است که توسط مسلمانان فتح شده باشد ولی مردم آن کشورها امروزه مسلمانان هستند مثل کشورهای شرق آسیا و بویژه کشور اندونیزیا که بزرگترین کشور اسلامی است و هم چنین امروزه در چین و بعضی کشورهای غیر اسلامی تعداد قابل توجهی از اتباع آنها را مسلمانان تشکیل میدهند که صدها سال است دین اسلام را پذیرفته اند و به عنوان مسلمان زندگی میکنند بدون آنکه در جنگی بزور مسلمان شده باشند .

     و از همه مهمتر اینکه حتی تسخیر سرزمینها توسط مسلمانها در اوایل اسلام بیشتر بسبب کمک های خود مردم ساکن آن مناطق و دلسردی آنان از حکومت ها و قوانین غلط آنان بوده است .

     و گرنه هرگز امکان نداشت چند هزار مسلمان که از ساز و برگ جنگی هم بنحو کافی بر خور دار نبودند بتوانند بر لشکرهای عظیم و قدرتمند این مناطق فایق بیایند .

     شوروی سابق با تمام قوا و تجهیزاتش و بالا یکصد و پنجاه هزار نفر ارتش تا دندان مسلحش نتوانست بر افغانستان و بر اراده آن ملت فایق آید ، چطور امکان دارد چند هزار نفر مسلمان بتوانند اراده ملتهای بزرگی را تسخیر کنند و دین خود را بر آنان بقبولانند


برچسب‌ها: اجبار در دین, اجباری, اختیاری, لا اکراه فی دین
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |


     عده از کسانی که مطالعه دقیق از اسلام و هم چنین قواعد علمی فلسفی ندارند ، گاهی تحت تأثیر تبلیغات سوء دیگران قرار گرفته و ادعا میکنند که بعضی از آیات قرآن کریم با بعضی دیگر تناقض دارند و حتی بعضی از آنها ادعا میکنند که تعداد این گونه آیات به هشتاد آیه میرسد ،آیا واقعا وقوع یا امکان تناقض در قرآن کریم قابل تصور است ؟ .

جواب

     قرآن کریم یکی از دلایل بسیار متین و محکمی را که برای اثبات کلام خداوند بودنش ارائه میکند ، عدم وجود تناقض در آنست زیرا که کلام بشر خالی از تناقض نیست و خداوند این چنین میفرماید : " أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيرًا  آيا درباره قرآن نمى‏انديشند؟! اگر از سوى غير خدا بود، اختلاف فراوانى در آن مى‏يافتند " .

     این آیه مبارکه خطاب به تمام كسانى است كه در حقانيت قرآن مجيد شك و ترديد دارند که آيا آنها درباره وضع خاص اين قرآن انديشه نمى كنند و نتايج آن را بررسى نمى نمايند اين قرآن اگر از ناحيه غير خدا نازل شده بود حتما تناقضها و اختلافهاى فراوانى در آن مى يافتند اكنون كه در آن هيچگونه اختلاف و تناقض نيست بايد بدانند كه از طرف خداوند نازل شده است  .

     وقتی قرآن کریم با این صراحت از خود نفی تناقض میکند و از همه میخواهد که در آیات این کتاب آسمانی تدبر کنند تا برای آنها این هم خوانی و همسوئی بین تمام آیات روشن شود ، دلیل بسیار قوی و متین بر عدم وجود تناقض در قرآن کریم است ، و گرنه کسانی در همان زمان میتوانستند حرکت کنند و بگویند که مثلا این آیه با آن آیه تناقض دارد ، در حالیکه تا امروز هم این شبهه از طرف دانشمندان و انسانهای آگاه مطرح نشده است بلکه بیشتر مطرح کنندگان این شبهه کسانی هستند که از تعریف تناقض و شروط متناقض بودن قضیه ای با قضیه دیگر کاملا بیخبر و نا آگاه هستند .

     تناقض عبارت از تقابل دو قضیه بنحو سلب و ایجاب با هم است و در صورتی تحقق پیدا میکند که هشت شرط معروف تناقض که از آن در فلسفه به ( وحدات ثمانیه) یاد میشود متوفر و موجود باشد .

در تناقض هشت وحدت شرط دان **وحدت موضوع و محمول و مکان

وحدت شـرط اضافــه جـــزء و کــل **قـــوه و فعـل است در آخر زمان

     یعنی بدون توفر و وجود این هشت شرط محال است که بین دو قضیه تناقضی تحقق پیداکند .

     پس اگر بگوئیم زید زنده است و خالد مرده است ، بین این دوقضیه تناقض نیست زیرا که موضوع در قضیه اول زید و در قضیه دوم خالد است و چون وحدت موضوع وجود ندارد پس همه شروط متوفر و موجود نیست .

     و اگر بگوئیم زید ایستاده است و زید غذا میخورد باز تناقضی وجود ندارد زیرا که محمول در قضیه اول ایستادن و در قضیه دوم غذا خوردن است پس در محمول با هم متحد نیستند .

     و اگر بگوئیم زید امروز هست و زید دیروز نبود تناقضی نیست چون وحدت زمانی وجود ندارد .

     زید در کابل است و زید در قندهار نیست ، اینجا وحدت مکانی وجود ندارد پس تناقض منتفی میباشد و همین قسم در رابطه با شروط دیگر که در ضمن بیان هشت شرط گذشت .

     حالا هرکه ادعا کرد که در قرآن کریم بعضی از آیات با بعضی دیگر متناقض هستند ، باید از آنها بخواهیم که ضمن تعریف فلسفی تناقض  تمام شروط تناقض را یک بیک در مورد شبهه توضیح بدهند و گرنه عرض خود برده اند و زحمت شنوندگان یا خوانندگان را روا داشته اند .


برچسب‌ها: قرآن کريم, آيات متناقض, وجود آيات متناقض
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |


      در زمینۀ خدا و خدا پرستی از سوی منکران سؤلات مشابهی مطرح شده و میشود و یکی از آن سؤالات این بوده که چون ما خدا را نمی بینیم ، پس نمیتوانیم بوجود خدایی در عالم هستی اذعان و اعتراف کنیم بلکه خود ندیدن دلیل بر نبودن خداوند است

جواب

     جوابی که از این شبهه میشود عرض کرد بطور ساده اینست که انسان بوجود اشیاء زیادی اعتراف دارد در حالیکه نمیتواند آن اشیاء را با چشم ببیند یا با دیگر حواس پنجگانه درک نماید از جمله میتوان به عقل و وجدان اشاره کرد .

     زیرا تمام منکران خدا و ماوراء طبیعت ، قائل بوجود عقل و وجدان هستند ، اما قادر بدیدن عقل و وجدان و نشان دادن آن بدیگران نیستند  پس یا باید وجود عقل و وجدان را انکار کنند و یا اینکه قبول کنند چیزهایی در عالم وجود دارد که فوق ماده و جهان ماده بوده و با حواس مادی قابل درک نمیتوانند باشد .

     وانگهی انکار بهیچ عنوان نفی واقعیت و حقیقت نیست وگرنه هرکسی هرچیزی را مطابق میل و هوای خود انکار نموده و راحت از زیر بار قبول آن میتواند شانه خالی کند .

     البته برای اثبات وجود خداوند دلیلهای عقلی زیادی وجود دارد که به ذکر یکی دوتا از آن دلیلها اکتفا میکنیم .

     الف : برهان نظم که عبارت است از رابطه بین دو یا چند چیز که بیانگر وجود را بطه علیت  نیز هست به این معنی که هرجا نظم وجود دارد اصل علیت نیز مشاهده میشود  ، منتها باید دانست که نظم را گاهی از جهت فاعلی در نظر میگیریم و گاهی از جهت غائی  ، آنچه که در بحث خدا شناسی ملاک و معیار قرار میگیرد  ، نظم غائی است نه فاعلی زیرا نتیجه بحث از نظم فاعلی عبارت از وجود علتی قبل از معلول است که مؤثر در پیدایش معلول بوده و از نظر رتبی بر معلول مقدم است ، اما آیا این علت فاعلی دارای آگاهی ، اراده و اختیار هم هست یا خیر ؟ این نکته را به اثبات نمی رساند ، در حالیکه نظم غائی علاوه بر اینکه وجود علت و تقدم آنرا بر معلول ثابت میکند ، وجود شعور و آگاهی و علم را نیز در علت فاعلی به اثبات میرساند ، زیـرا وجود رسیدن پدیـده ای به هـدف نهائی در میان صـدها و هزارها احتمال  بیانگر وجود فاعلی دانا و انتخاب گر است .

     مرحوم شهید مطهری میگوید : » نظم ناشي از علت غايی به اين معنی است که معلول، وضع و حالتی دارد كه از وجود انتخاب در علت حكايت ميكند، يعنی وضع و حالتي داشته كه می توانسته معلول را به شكلهای ديگری به وجود آورد، ولی برای منظور خاصی كه داشته است آن را به يك شكل معين موجود نموده است. پس بايد در ناحية علت، شعور  ادراك و اراده وجود داشته باشد ، كه هدف را بشناسد ، و وسيله بودن اين ساختمان و اين وضع را برای آن هدف تميز دهد، و اين معلول را برای آن هدف بوجود آورد.

     اصل عليت غائي در جايي ممكن است واقع شود كه يا خود آن علتي كه اين معلول را به وجود آورده داراي شعور و ادراك و اراده باشد يا آن كه اگر خود فاعل ، داراي شعور و ادراك و اراده نيست ،‌ تحت تسخير و تدبير اراده يك فاعل بالاتري باشد كه او را تدبير مي كند و به سوي هدفش هدايت مي نمايد. نظمی كه در عالم وجود دارد و دليل بر وجود خداوند است همين نظم است   . « 

     ب : برهان حدوث که  از  دو مقدمه ، جهان حادث است و هر حادثی نیاز به پدید آورنده دارد ، تشکیل یافته و نتیجه مترتب بر دو مقدمه عبارت از نیاز جهان به پدبد آورنده میباشد .

     اصل حدوث جهان نیز با یک برهان عقلی دیگر به اثبات میرسد و آن اینکه جهان متغیر است و هر متغیری حادث است پس جهان نیز حادث است .

     مقدمه دوم در هر دو هردو برهان ـ حدوث عالم و تغیر آن ـ از بدیهات است و نیاز به اثبات ندارد ، زیرا هر عاقلی میداند که هر حادثی قبل از حدوث و پدید شدن بین حدوث و عدم آن قرار داشته و انتخاب یکی از این دو طرف بدون عامل بیرونی ناممکن است ، زیرا آن حادث قبل از حدوث نبوده تا بتواند خود را محکوم به حدوث یا عدم آن کند چناچه ثبوت تغیر در هر حادثی نیز دلالت بر حدوث آن میکند برای آنکه حدوث یعنی وجودی که قبلا نبوده و حادث شده است ، پس هر لحظه در حال تغییر و تحول است و قرار و ثبات ندارد ، پس هر حالتی از آن مسبوق به عدم میشود و در حدوث هر حالتی نیازمند به علت و عامل بیرون از خود است ، با بدیهی بودن دو مقدمه دوم در هردو برهان مقدمه های اول هر دو برهان نیز نیاز به استدلال خاص ندارد ، زیرا هم اصل حدوث جهان و هم اصل تغییر آن هردو با مشاهدات و تجربه امری ثابت و غیر قابل انکار است .

*****


برچسب‌ها: اثبات وجود خداوند
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |

(وأضلهم السامرى) أي دعاهم إلى الضلال باتخاذ العجل والدعاء إلى عبادته ، وكان من قوم يعبدون البقر ، فدخل فى دين بنى إسرائيل فى الظاهر وفى قلبه حنين لعبادة البقر ، فأطاعه بعض وامتنع آخرون.

(فرجع موسى إلى قومه غضبان أسفا) أي فانصرف موسى إلى قومه بنى إسرائيل بعد انقضاء الليالى الأربعين - مغتاظا من قومه ، حزينا لما أحدثوا من بعده من الكفر باللّه. روى أنه لما رجع موسى سمع الصياح والضجيج وكانوا يرقصون حول العجل فقال للسبعين الذين كانوا معه هذا صوت الفتنة.

قال القرطبي : سئل الإمام أبو بكر الطرشوشى عن جماعة يجتمعون ويكثرون من ذكر اللّه وذكر رسوله صلّى اللّه عليه وسلّم ، ثم إنهم يضربون بالقضيب على شىء من الطبل ويقوم بعضهم يرقص ويتواجد حتى يقع مغشيا عليه ، ويحضرون شيئا يأكلونه ، فهل الحضور معهم جائز أم لا ؟ فأجاب : يرحمك اللّه ، مذهب الصوفية بطالة وجهالة وضلالة ، وما الإسلام إلا كتاب اللّه وسنة رسوله صلّى اللّه عليه وسلم وأما الرقص والتواجد فأول من أحدثه أصحاب السامري لما اتخذ لهم عجلا جسدا له خوار فقاموا يرقصون حوله ويتواجدون ، فهو دين الكفار وعبّاد العجل وأما الطبل فأول من اتخذه الزنادقة ليشغلوا به المسلمين عن كتاب اللّه ، وإنما كان مجلس النبي مع أصحابه ، كأنما على رءوسهم الطير من الوقار ، فينبغى للسطان أن يمنعهم من الحضور فى المساجد وغيرها ، ولا يحل لأحد يؤمن باللّه واليوم الآخر أن يحضر معهم أو يعينهم على باطلهم ، وهذا مذهب مالك وأبى حنيفة والشافعي وأحمد بن حنبل وغيرهم من أئمة المسلمين اه.

‏ فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّواْ مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ ‏159 عمران

‏ از پرتو رحمت الهي است كه تو با آنان ( كه سر از خطّ فرمان كشيده بودند ) نرمش نمودي . و اگر درشتخوي و سنگ‌دل بودي از پيرامون تو پراكنده مي‌شدند . پس از آنان درگذر و برايشان طلب آمرزش نما و در كارها با آنان مشورت و رايزني كن . و هنگامي كه ( پس از شور و تبادل آراء ) تصميم به انجام كاري گرفتي ( قاطعانه دست به كار شو و ) بر خدا توكّل كن‌ ؛ چرا كه خدا توكّل‌كنندگان را دوست مي‌دارد . ‏


برچسب‌ها: عجل, أضلهم السامرى, سامرى
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |

می گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. و از خود می پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاورانش میگوید: «کتابهایشان را بسوزان، بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکان شان تجاوز کنند».


 یکی دیگر از مشاوران پاسخ میدهد:
 
«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمی فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».

برچسب‌ها: اسکندر, مشاوران اسکندر
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |


شهر باستاني اندركش حوالي روستايي به همين نام در 10 كيلومتري حومه مهاباد قرار دارد و به دوران مادها تعلق دارد. در كنار شهر دخمه اي به نام راكا قرار دارد و از نظر سبك معماري به گور دخمه هاي نقش رستم هخامنشيان شبيه است.بطلميوس از اين شهر باستاني،به نام داروشاه نام برده است و راولينسون آنرا دارياسي مي نامد


برچسب‌ها: مادي اندركش
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |


محوطه باستاني هگمتانه با مساحت قريب به 40 هكتار در داخل بافت كهن شهر همدان قرار دارد. با توجه به اينكه اين محوطه داخل شهر قرار دارد از سال 1349 تا 1354 تعداد هزار واحد خانه كه در اين منطقه واقع بودند خريداري شد و حدود پانزده هكتار از آن آزاد گرديد و حفاري در آن شروع شد. طي اين حفاري ديوار ده متري حصار شهر مشخص گرديد و داخل شهر خانه هاي متعددي با معماري زيبا از دل خاك بيرون آورده شدند. اشياي باستاني مكشوفه در موزه هگمتانه در معرض ديد عموم قرار گرفته اند
اين شهر پايتخت مادها بودو پس از آنها پايتخت تابستاني هخامنشيان شد .آثار دوره ماد و هخامنشي را نمي توان در اين منطقه از هم تفكيك كرد زيرا اين دو فرهنگ از هم جدا نيستند و كاملا مشابهند


ريتون طلايي به شكل سر بز - هگمتانه

--------------------------


يك گور باستاني درهگمتانه

---------------------


تپه هگمتانه

----------------


تپه هگمتانه - ديوار هخامنشي صفه مشخص است


----------------------------------

-----------------


مادها از اعقاب آريايي ها بودند و پس از اهتمام به زندگي يکجانشيني و اتحاد قبايل خويش در سده هشتم پيش از ميلاد، همدان را که پيش از آمدن ايشان اکسايا نام داشت، جهت اسکان دائمي خويش انتخاب کردند و آن را هگمتانه ناميدند. جايگاه اين پايتخت باستاني در شمال شهر همدان و انتهاي خيابان اکباتان کشف شده است و حدود 40 هکتار وسعت دارد  .     " هگمتانه" به معناي محل تجمع است و از دو واژه پارسي باستان "هگمتا" به معناي گردآمدن و پسوند اسم مکان "نا" تشکيل شده است  .  نام قوم ماد در متون باستاني ازجمله کتيبه هاي آشوري "ماداي" و "آماداي" و در منابع کهن ايراني "مدي" است و از سرزمين ايشان در زبان عيلامي به عنوان "هال ماتانا" و "ماتاپه"، در زبان يوناني "اکباتانا"، در پارسي باستان "هنگ متنا" و "هگمتان"، در منابع کليمي "احمتا" و در منابع اسلامي به شکل "همذان" و "همدان" ياد شده است  .  مورخان بسياري در باب هگمتانه نگاشته اند. مهمترين ماخذ تاريخي در اين مورد، روايات هردوت، تاريخ نگار يوناني سده پنجم بيش از ميلاد است که براساس آن ديوکس(728 ق.م)، نخستين پادشاه ماد، فرمان داد تا کاخي عظيم براي وي بسازند و برگرد آن هفت حصار برپا کنند. حصارهاي هفتگانه به طبقه هاي ممتاز اجتماعي تعلق داشت و هر يک به رنگ يکي از اجرام فلکي، به ترتيب سفيد، سياه، ارغواني، نيلگون و نارنجي بود. کنگره هاي دو باروي داخلي آن نيز با ورقه هاي سيمين و زرين پوشانده شده بود. اين باروها براي مراقبت از کاخ و گنجينه فرمانروا به کار مي رفت و مردم عادي بايد خانه هاي خود را بيرون از ديوارها مي ساختند. پس از انقراض دولت ماد در سده 550 ق.م و تاسيس دولت هخامنشي، هگمتانه جهت تختگاه ييلاقي مورد توجه ويژه اين دولت قرار گرفت. هگمتانه در دوره هاي سلوکي، پارت، ساساني و دوره هاي اسلامي نيز از شهرهاي مهم به شمار مي رفت  .  جستجو براي يافتن شهر مادها از سال ها پيش آغاز شده است. ژ.دمرگان و ژ. کيتر از جمله کساني هستند که بيشتر از ديگران به هکمتانه توجه داشته اند. شارل فوسي نيز در سال 1913 ميلادي در گودال معروف به شتر خواب يا گودال فرانسوي ها که مقابل موزه هگمتانه قرار دارد، دست به کاوش هايي زد که متاسفانه هيچ گونه گزارشي از نتايج آن در دست نيست. پس از يک وقفه نسبتا طولاني، سرانجام مرکز باستان شناسي ايران به منظور تسهيل کار عمليات باستان شناسي، در سال هاي 1347 و 1348 اقدام به خريد منازل مسکوني موجود بر روي تپه هگمتانه کرد و در سال 1352 هياتي به سرپرستي مهندس مهريار با عنوان "هيات آماده سازي تپه هکمتانه تا حدودي کار حصارکشي ديوار خشتي و تخريب بازمانده هاي منازل مسکوني را به انجام رساند. پس از پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي کاوش هاي باستان شناسي در سال 1362 از سوي يک هيات ايراني به سرپرستي دکتر محمدرحيم صراف آغاز شد. اين پژوهش ها تا سال 1367 ادامه يافت و پس از يک وقفه پنج ساله، بار ديگر از سال 1373 دنبال شد و تا سال 1379 استمرار داشت  .   در تحقيقات علمي مذکور تراشه هاي متعددي به منظور شناسايي وضعيت تاريخي هکمتانه در اطراف و مرکز تپه، ايجاد شد. در طول اين عمليات، گروه کاوش موفق شد شهر بزرگي را که با بهره گيري از سيستم عظيم معماري ساخته شده بود، شناسايي و بخش هايي از ان را که در مرکز، شرق و جنوب رديابي شده بود، به تدريج از خاک آزاد کند. دستاورد فعاليت هاي گروه باستان شناسي، شناسايي مجموعه ساختمان هاي مربع شکل در عمق 2 تا 5 متري از سطح تپه بود که در ابعاد x5/5 17/17 متر ساخته شده بود. ورودي هر واحد معماري به يک پيشخوان و تالار مرکزي در وسط و سه اتاق جانبي در دو سو ختم مي شود. اين بناها در دو رديف موازي و پشت به يکديگر به صورت قرينه پياده شده و بين هر دو رديف بناهاي ساخته شده معبري به عرض 3/5 متر در جهت شمال شرقي- جنوب غربي ايجاد شده است. مصالح به کار رفته براي ساخت شهر، خشت و آجر در ابعاد متفاوت است  .  همچنين ادامه عمليات حفاري باعث شد که بخش هايي از حصار عظيم شهر به قطر تقريبي 9 متر و ارتفاع باقي مانده 8 تا 12 متر کشف شود. حصار مذکور که در فواصل معين داراي برج هاي عظيم بود، شهر کهن هگمتانه را در بر مي گرفت  .  در ادامه روند کاوش، بخش هايي از سيستم آبرساني شهر در قالب جوي هاي متعدد نمايان شد. بخش هايي از اين جوي ها به فاصله نيم متر از حصار کشف شده در شرق هگمتانه و معابر کارگاه جنوبي به دست آمده است  .  کاوش هاي باستان شناسي هگمتانه در سال هاي 1380 و 81 متوقف و بار ديگر در سال 1382 از سوي پژوهشکده باستان شناسي با رويکرد توسعه کيفي (علمي) آغاز شد. در اين پروسه که توسط پروفسور کريستف بنش استاد دانشگاه سوربن و با انجام روش هاي الکتريکي و الکترو مغناطيسي در چندين نقطه تپه باستاني هگمتانه انجام شد، بررسي ژئوفيزيک به عنوان عاملي براي شناخت سطح الارضي و عمقي غير تخريبي آثار مدنظر قرار گرفت  .  اما پاسخ بررسي ژئوفيزيک به دليل وجود لايه هاي مضطرب شده سطحي منفي بود. در سال 1383 با هدف دستيابي به لايه هاي باستاني و کرونولوژي تپه برنامه پژوهش لايه نگاري توسط هيات مشترک پژوهشکده باستان شناسي و موسسه پژوهشي درياي اژه و خاور نزديک، در مرکز محوطه باستاني انجام شد و تا سال 1384 ادامه يافت  .   در اين پژوهش، هيات جز دستيابي به آثار و بقاياي معماري از نوع شطرنجي که قبلا توسط هيات باستان شناسي ايران کشف و رديابي شده بود، در زير لايه مذکور اثري از لايه هاي باستاني مشاهده نکرد.




برچسب‌ها: هگمتانه, ماد
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |

گوردخمه مادي فخريكا

گوردخمه مادي فخريكا در نزديكي شهر مهاباد قرار دارد و در دل صخره اي كنده شده است. ورودي آن با دو ستون گرد تزيين شده است و درون مقبره سكوهايي براي گذاشتن نذورات و تعدادي قبر موجود است.بناي آنرا به فرآتيس پدر دياكو شاه ماد نسبت ميدهند .اضلاع داخل دخمه كاملا سنگي هستند و با دقت بالايي زواياي قائمه دارند. ساكنان اين محل دخمه مزبور را محل زندگي فرهاد كوه كن ميدانند . يك سالن به اندازه ايوان اين دخمه درون مقبره قرار دارد كه با دو پله از ايوان جدا شده است. درون اتاق اصلي گور دخمه سه قبر قرار دارد . قبر وسط موازي ايوان و دو قبر كناري عمود بر ايوان كنده شده است. هر يك از اين سه قبر پنجاه سانتيمتر از سطح مقبره پايين تر هستند


.





برچسب‌ها: گوردخمه, ماد, فخريكا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |


ايران در دوران پارينه سنگي -جمع آوري غذا

شروع اين دوره در ايران به طور دقيق مشخص نيست ولي پايان آن دوازده هزار سال پيش تخمين زده شده است انسان شناسان اين دوره كه در آن انسانها به جمع آوري غذا مشغول بوده اند را به سه دوره قديم،ميانه و جديد تقسيم كرده اند.در اين دوره آدمي پس از سنگ از چوب و استخوان براي ساختن ابزار مورد نياز استفاده ميكرد.قديمي ترين اثري كه از انسان باقي مانده است در كشور اتيوپي كشف شده است كه متعلق به چهار ميليون و دويست هزار سال پيش است.از اين انسان نما فسيلي از آرواره هايش به دست آمده است

غاردربند گیلان-پارینه سنگی قدیم

قديم ترين آثار اين دوره در ايران متعلق به دوره زيرين پارينه سنگي جديد است و بين دويست هزار تا صدهزار سال قدمت دارد. ايران در دوران پارينه سنگي جديد مورد توجه قرار گرفته است كه در گوشه و كنار آن گروههاي كوچكي ميزيسته اند.اين دوره را به سه قسمت زيرين ،مياني و زبرين تقسيم كرده اند. تعدادي از آنها كه شناسايي شده است عبارتند از
مناطق پارينه سنگي جديد-دوره زيرين

اين كشفيات در ايران متعلق به دوره پارينه سنگي جديد،زيرين ميباشند. پس از اين دوره پارينه سنگي جديد،مياني شروع ميشود. در اين دوره از طريق شكار حيوانات سم دار ، نظير آهو غزال، گورخر و احتمالا بز گوسفند و گاو اهلي نشده غذاي آدمي تهيه ميشده است.نمونه هايي از اين مناطق در ايران عبارتند از
مناطق پارينه سنگي جديد-دوره مياني


غار دو اشكفت

غار ملاورد

هوليلان

غار يافته

هرسين

دوره هاي پارينه سنگي جديد زبرين را نميتوان به طور دقيق از دوره مياني جدا نمود زيرا مكانهايي كه آثار آنها كشف شده است نزديك هم هستند و همچنين سير تكاملي ابزار بسيار كند بوده است.يكي از مهمترين مناطق كوههاي زاگرس بوده است. البته مناطق شرقي ايران نيز از اين لحاظ كمتر از زاگرس نيست ولي تاكنون بيشتر حفاريهاي علمي در زاگرس انجام گرفته است.
مناطق پارينه سنگي جديد-دوره زبرين

مناطق فرا پارينه سنگي

دوره مس، برنز و آهن در ایران

ايران در دوران نوسنگي - توليد غذا

پس از دوران پارينه سنگي انسان ازجمع آوري غذا دست كشيد وبه توليد غذا پرداخت.به اين ترتيب دوران فرهنگي نويني براي بشر شروع شد كه هم اكنون ما آنرا ادامه ميدهيم.اين دوره در ايران و خاور ميانه حدود 9000 سال پ م شروع شد و در بيشتر نقاط جهان تا هزار سال ديرتر آغاز شد.در اين دوره انسان كوچ را كنار گذاشت تا در يك مكان سكني گزيند.در اين دوره سه انقلاب بزرگ در زمينه توليد غذا‏ساخت سفال و ايجاد نظم در معماري به وقوع پيوست. ابزارهاي سنگي به سرعت پيشرفته شدند.در اين دوره هاونهاي سنگي ، دسته هاون ، ساينده و ساطور درست شد.اين دوره به دو قسمت بدون سفال و با سفال تقسيم ميشود. آثار كشف شده از غارهاي هوتو و كمربند و همچنين تپه سراب و گوران نيز به دوره بدون سفال تعلق دارند. در تپه گوران اولين نشانه هاي معماري و اسكان ثابت ديده ميشود.ديگر مناطق عبارتند از تپه موسيان ، علي كش ، تپه آسياب، تپه سيابيد، گنج دره ، علي كش، زيويه، سيوان ، دالما، پيزدلي، حاجي فيروز، سيلك، چشمه علي، زاغه

منبع:http://www.iranatlas.info/regional%20prehistoric/_period/parinesangi.htm



برچسب‌ها: ايران در دوران پارينه سنگي
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |


تاريخ ماد از نظر دين به دو دوره قبل و بعد قرن هفتم پيش از ميلاد تقسيم ميشود.

در متون آشوري چند بار از دين مادها و فرهنگهاي همسايه آنها مانند ماناييها نام برده ميشود. مثلا به ربودن خداي ماناييها اشاره شده است( بت). شكل اين بتها را از مفرغهاي لرستان و گنجينه زيويه ميتوان بازسازي كرد. اين شمايلها هيچ ارتباطي با دين زرتشت ندارند و بيشتر همخانواده دين مردم بين النهرين آشوريها و هوريان است .يكي از ايالات مادي نيز بيت ايشتار نام داشت. بسياري از فرماندهان مادي كه در منابع آشوري نام آنها آمده است نامهاي اكدي داشتند
در شرق ايران دين اهورايي معتبر بوده است. نامهاي مادي عمدتا كلمات اهوره - مزدا - بگ را همراه داشته اندو نيز تركيباتي از آتش مانند آذر-آتور - آتر .
دوره دوم دين مادها دوره مشهور به مغان است كه تعليمات زرتشت فراگير شده است. بحث در مورد مغان وريشه يابي آنان بسيار است. آنها قومي از اقوام مادي بودند كه ظاهرا به دين زرتشت گرويده اند و به گسترش آن پرداخته اند. هرچند نميتوان ظهور زرتشت را دقيقا در اين دوره دانست.

منبع:اطلس تاريخ ايران



برچسب‌ها: دين مادها
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |

شاهان ماد دياكو
دياكو در سال 728 پ م به شاهي رسيد و شهر هگمتانه را پايتخت خويش قرار داد او 53 سال پادشاهي كرد. از 708 پ م تا 655 پ م . نام شهر امدانه=همدان پيش از اين در كتيبه هاي تيگلات پلسر اول آمده است. دياكو اين شهر را رونق بخشيد. تنها خطري كه در اين زمان دياكو را تهديد ميكرد حملات پراكنده آشوريها به الليپي= كرمانشاه بود و بقيه نقاط مملكت او در آرامش بسر ميبرد. او خراجش را به موقع ميپرداخت و در گيري آشور و بابل و ايلام ديگر مجالي براي آشوريها براي حمله به ماد نوپا نميگذاشت
فرورتيش
فرورتيش پسر دياكو، در سال 675 پ م به سلطنت رسيد. او قباييل زيادي را كه درحدود ري ، اصفهان ، آذربايجان كرمانشاه ، كردستان و همدان بودند، به اطاعت در آورد .پس از 22 سال سلطنت ، در جنگ با آشور كشته شد.درزمان پادشاهي او مادها بر سرزمين پارس مسلط شدند. دليل شكست فرورتيش از آشوريها اين بود كه سپاه ماد را روستاييان نا آزموده تشكيل ميدادند ولي سپاهيان آشور در جنگ با بابليها يه خوبي تجربه نظامي داشتند و از جنگ افزارهاي بزرگ استفاده ميكردند . فرورتيش از فتح موفق سرزمين پارس به نيروي نظامي خود مغرور شده بود و همين باعث حمله به آشور شد ولي آشوربانيپال با موفقيت جلوي هجوم آنان را گرفت
خشتر يته
خشتريته از سال 653 پ م رهبري ماد را در دست گرفت و با ماناييها و سكاها بر ضدآشوريها متحد شد. او در سال 625 پ م درگذشت
هووخشتره-كياكسار
هوخشتره پسر خشتريته بود و در سال 625 پ م به حكومت رسيد . او به ارتش ماد قدرت بخشيد و با شاه بابل متحد شد.دخترش را به همسري پسر نبوپلسر پادشاه بابل در آورد.امتيس ،دختر هووخشتره كه از پاي كوه الوند به جلگه هاي كم ارتفاع بين النهرين رفته بود ، دچار افسردگي شد.پادشاه بابل دستور ساخت باغهاي معلق بابل را داد كه به صورت كوهي مصنوعي بود تا براي امتيس حكم كوهساران را داشته باشد.هووخشتره و نبوپلسر پس از دو سال جنگ در سال 612 پ م موفق به فتح شهرهاي آشور و نينوا شدند ودولت آشور به نابودي كشيده شد.بر اساس لوحهاي بازمانده از بنوپلسر حاكم بابل كل شهر نينوا با خاك يكسان شد و همه شهرهايي كه به آشوريها كمك كرده بودند نيز به اين سرنوشت دچار شدند. ساراكس حاكم آشور خود و خانواده اش را در خرمني از آتش سوزاند تا به دست دشمنان نيافتند. البته هوخشتره پيش از اين به نينوا حمله كرده بود و شهر را محاصره كرده بود ولي چون سكاها به آذربايجان و كردستان حمله كرده بودند مجبور شده بود نينوا را ترك كند. او در شمال درياچه اروميه از سكاها شكست خورد و آنها 28 سال بر آذربايجان مسلط شدند تا آنكه هوخشتره به نيرنگي سران سكاها را در مهماني در حالت مستي به قتل رساند و از شر آنها راحت شد. پس از آن مادها و بابليها با كمك هم توانستند بر نينوا پيروز شوند. هوخشتره پس از فتح آشور به كشور گشايي ادامه داد تا به مرز ليدي رسيد و متوقف شد. شش ماه دو دولت ماد و ليدي جنگيدند تا آنكه در سال 585 پ م كسوفي باعث وقفه در جنگ و سرانجام عقد قرارداد صلح شد. رود هاليس مرز دو كشور قرار داده شد .يك سال بعد شاه ماد درگذشت
ايشتوويگ - آستياگ
ايشتوويگو در سال 585 پ م به پادشاهي رسيد و در سال 550 پ م از كورش بزرگ شكست خورد و دولت ماد تبديل به دولت هخامنشي شد. وي پسر هووخشتره بود. او با آرينيس خواهر قارون، شاه ليديه ازدواج كرد . كورش هخامنشي دختر زاد
ايشتوويگو يعني نوه او بود .ظاهرا شاه ماد ميخواست از قدرت نا محدود اشراف بكاهد و اين عمل او باعث شد تا گارپاگا فرمانده ارتشش مخفيانه با كورش دوم (همان كورش بزرگ هخامنشي) هم پيمان شود و در حمله پارسها به ماد سپاهيان ماد به سمت پارسها پيوستند و ايشتويگو شكست خورد و تسليم كورش شد

ريتون طلايي مكشوفه از هگمتانه - نگهداري در موزه ايران باستان




برچسب‌ها: شاهان ماد, دياكو, فرورتيش, خشتر يته
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |

تاريخچه ماد
مادها قومي ايراني از تبار آريايي بودند كه قسمت اصلي سرزمين آنها شامل جنوب آذربايجان و قسمتهاي ديگري در زاگرس وپايتخت آنها هگمتانه بود.اولين اطلاعات درباره آنها به سالنامه هاي آشوري شلمسر سوم در سال 836 پ م باز مي گردد.آنها از سده هشتم پيش از ميلاد تا ظهور سلسله هخامنشي بر فلات ايران و فراسوي آن حكومت كردند.سكاها به دست كياكسار شكست خوردند. او با آشور به جنگ پرداخت و براي مقابله با آنان با بابل هم پيمان شد. پس از اينكه آنها آشور را شكست دادند بخت النصر حاكم بابلي كه با نواده كياكسار عروسي كرده بود از ترس حملات مادها به سرزمينش در مرزهاي شمالي سرزمين خود استحكامات نظامي فراواني برپا كرد.نهايتا ماد توسط هخامنشيان از بين رفت


شش قوم تشكيل دهنده اتحاد ماد عبارتند از: بوسيان،ستروخاتيان،بوديان،آريزانتيان،مغهاوپارتاكانيان
در سال 728 پ م دياكو نخستين پادشاه ماد سلسله ماد را بنياد نهاد كه نخستين شاهنشاهي آريايي تبار ايران بود
در سال 614 پ م دولت ماد در حمايت از بابل به آشور حمله كرد و حكومت آشور را منقرض كرد . پس از آن كشور ليديه را فتح كردند

از بعد سياسي عمده ترين عامل پيدا يش اتحاديه ماد ، سپس دولت وبالاخره تشكيل پادشاهي آنها را مي توان در تجاوزگريهاي آشوريان به سرزمين آنها دانست. مادها براي احراز آزادي مبارزه را آغاز كردند و نه تنها خود را از زير يوغ حملات آشور رهانيدند بلكه دولت آشور را نيز منقرض كردند
از نظر فرهنگي دوران مادي را ميتوان حاصل تكامل فرهنگي دانست كه از هزاره سوم پيش از ميلاد در جاي جاي فلات ايران رشد كرده بود و سرانجام به صورت پيام مشترك در آمد .خانواده مادي بر اساس پدر سالاري و چند همسري اداره ميشد و آنها با طلا مفرغ و الكترون آشنا بودند. خانه هاي مردم به صورت يك طبقه با زواياي قايمه بود كه ايواني در جلوي خانه ايجاد شده بود. تا زماني كه ماد به آشور خراج ميداد مهمترين خراجش شامل اسبهاي نژاد نسا ميشد.آنها به اسب اهميت زيادي ميدادند



برچسب‌ها: مادها, مید, اماد
نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |
السؤال
بسم الله الرحمن الرحيم السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
أرجو معرفة درجة قوة الحديث الآتي:
       "من أحيا سنتي بعد فساد أمتى فله أجر مائة شهيد".
وجزاكم الله خيراً.
الإجابــة

الحمد لله والصلاة والسلام على رسول الله وعلى آله وصحبه أما بعد:


حديث: "من أحيا سنتي بعد فساد أمتي فله أجر مائة شهيد".
لم نجده بهذا اللفظ.
ولكن ورد الحديث بلفظ: "من تمسك بسنتي عند فساد أمتي فله أجر مائة شهيد".
وفي رواية: "فله أجر شهيد". رواها الطبراني من حديث أبي هريرة.
ذكر الحديث ابن عدي في كتابه الكامل، ورواه البيهقي في كتابه الزهد الكبير، وذكره الذهبي في كتابه ميزان الاعتدال.
وذكره الشيخ الألباني في كتابه سلسلة الأحاديث الضعيفة والموضوعة المجلد الأول رقم (326) وحكم عليه بأنه ضعيف جداً. أما رواية الإفراد فذكرها برقم(327) وحكم عليه بأنه ضعيف فقط.
والحديث مشتهر على ألسنة بعض الوعاظ والخطباء ، فينبغي أن ينبهوا على أنه لا يجوز أن يعزى إلى النبي صلى الله عليه وسلم ما دام لم يثبت بإسناد صحيح أو حسن.
                   والله أعلم.


برچسب‌ها: مائة شهيد
نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |


(( كورته‌ یه‌ ك له‌ ژیانى زاناى كورد (سه‌ عید نوورسى) (بدیع الزمان) ))

له‌ كتیبى

ژیانى ماموستا سعیدى نوورسى

نووسینى حبیب محمد سعید وه‌ رگیراوه‌

به‌ مه‌ به‌ ستى زیاتر ئاشنابوونى مسولمانانى كورد به‌ ژیانى ئه‌م زانایه‌,به‌ پیوویستم زانى ژیانى ئه‌ م كه‌ سایه‌ تى یه‌ بخه‌ مه‌ وه‌ روو,ئه‌ توانم بلیم ئه‌ گه‌ ر سه‌ لاحه‌ دینى ئه‌ یوبى و ئیبن ته‌ یمیه‌ كه‌ له‌ یه‌ كه‌ مین كه‌ سایه‌ تى یه‌ كان بن, كه‌ ئیمه‌ به‌ كورد بوونى یه‌ وه‌ شانازى بكه‌ ین ,ئه‌وه‌ ئه‌ م زانایه‌ ش گه‌ ر هاوشانى ئه‌ و كه‌ سایه‌ تى یانه‌ نه‌ بى كه‌ شانازى پیوه‌ بكات كه‌ متر نى یه‌, چونكه‌ به‌ توانایى ئه‌ م كه‌ سایه‌ تى زورله‌ كه‌ سایه‌تى یه‌ روژئاوایه‌ كانى یشى سه‌ رسام كردوه‌ وه‌ ,وه‌ ده‌ یان نامه‌ ى ماسته‌ رو دكتوراله‌ چه‌ ندین زانكوى ناوخوى و جیهان هه‌ رله‌ مالیزیاوه‌ تاده‌ گاته‌ فه‌ ره‌ نسا له‌ سه‌رژیانى ماموستاو په‌ یامه‌ كانى نوور له‌ سه‌رى نووسراوه‌ كه‌ دوا تر له‌ خواره‌وه‌ ئا ماژه‌ ى پى ده‌ كه‌ ین:

( له‌ دایك بوون)

له‌ سالى 1873زاینى له‌ گوندى نوورسى سه‌ر به‌ قه‌زاى هیرانى كوردستانى توركیا له‌ دایك بووه‌ له‌ سالى 1885ى زاینى له‌ ته‌ مه‌ نى 12 سالى دابروانامه‌ ى زاناى وه‌ ر گرت, ,ماموستا له‌ ماوه‌ ى ژیانى دا پینج جار ده‌ رمان خوارد كراوه‌ وه‌ زیندانى زورى بینى وه‌ ,وه‌ له‌ به‌ ر ئه‌وه‌ ى كاته‌ كانى ژیانى به‌ هه‌ول و كوششه‌ كانى بو قیامه‌ ت ته‌ رخان كردو سه‌ رقالى نوسین و په‌ روه‌ رده‌ ى دل و خواناسى بوو بوارى نه‌بوو خیزان پیك بهینى , له‌ به‌روارى 23_3_1960 له‌ شه‌وى قه‌درى پیروزى مانكى ره‌مه‌ زانداكوچى دواى كرد, دواى خوى له‌ مالى دنیادا كاتژمیریك وجبه‌ و میزه‌ریك و بیست لیره‌ ى جى هیشت,وه‌ له‌ پاش مردنیش چه‌ ند جاریك له‌ گوره‌ گه‌ ى ده‌ رهینراو ئالوگورى پى كرا ,له‌ لایه‌ ن رژیمى ئه‌و كاته‌ ى توركیاوه‌ .

(په‌روه‌ رده‌ ى له‌ ماله‌وه‌)

له‌ كاتیكدا قوتابى بوو لاى ماموستا( نوور محمد) له‌ به‌ ر زیره‌ كى و به‌ توانا ى به‌ سه‌ ر سورمانه‌ وه‌ سه‌ یرى كردوه‌,بویه‌ بریارى داوه‌ سه‌ردانى ماله‌وه‌یان بكات واته‌ له‌ گوندى نوورس,كاتیك له‌ دایكى پرسى ئه‌و منداله‌ ت چون پى گه‌ یاندوه‌ دایكى له‌وه‌لامدا گوتى

:كاتیك كه‌ سه‌ عیدله‌ سكم دابووه‌ هیچ كاتیكم به‌ بى ده‌ ست نویژ به‌ سه‌ ر نه‌ بردوه‌,له‌ پاشدا كه‌ باو كیان بینى له‌ كیلگه‌ هاته‌وه‌ بینیان ده‌ مى ئاژه‌ له‌ كانی به‌ ستراوه‌,له‌ باوكى پرسى بوچى ده‌ میانت به‌ ستوه‌ ,

باوكى ماموستا ووتى:

كیلگه‌ كه‌ كه‌ میك دووره‌ ,نا چار ده‌ بم ئاژه‌ له‌ كان به‌ په‌رژینى باخى دراوسى كاندا تى په‌ رینم,بویه‌ ده‌ مى ئاژه‌ له‌ كان ده‌ به‌ ستم تاكو له‌ كیلگه‌ ى گیاى دراوسى كان نه‌ خون,چونكه‌ نامه‌ وى پاروى حه‌ رام بیته‌ ماله‌ كه‌م,له‌ پاشد ماموستاكه‌ ى تى گه‌ یشت كه‌ ماموستا له‌ نیوان ره‌وشت به‌ لرزى و شه‌رمى خودا په‌روه‌رده‌ بووه‌.

(خه‌ونى پیروزى ماموستا)

له‌ ته‌مه‌ نى نو سالى دا له‌ زستانیكى سه‌ خت دا ,خه‌ونیكى پیروزى بینى له‌ خه‌ونیدا له‌ روژى قیامه‌ تدایه‌,هه‌موو خه‌ لكى كوكرابوونه‌وه‌ ,ئه‌میش حه‌ زی له‌ دیتنى پیغه‌مبه‌ر بوو( د.خ) لى بیت بویه‌ چوه‌ سه‌ رپردى (سیرات) به‌ لكو له‌ وى بیغه‌مبه‌ (د.خ) له‌ سه‌ ربى ببینى,به‌ لام له‌ وى پیغه‌ مبه‌ ره‌ به‌ ریزه‌ كان سه‌ لامى خودایان لى بیت یه‌ كه‌ یه‌ كه‌ به‌ لایاندا تى په‌ رین, ئه‌ویش ده‌ ستى یه‌ كه‌ به‌ یه‌ كه‌ یانى ماچ كرد, وه‌ له‌ باشدا بیغه‌ مبه‌ رى ئیسلام (محمد د.خ) بینى پاش ئه‌وه‌ ى ده‌ ستى ماچ كرد,ماموستا داواى زانستى لى كرد,پیغه‌ مبه‌ ر(د.خ)فه‌ رموو ى زانستى قورئانت پى شكه‌ ش ده‌ كریت,وه‌ نابیت برسیار له‌ كه‌ س بكه‌ یت,ئه‌ویش بو هه‌ میشه‌ له‌ ژیادا داواو پرسیارى نه‌ كرد.

 

(( وینه‌ و شوینى له‌ دایك بوونى (ماموستا سه‌ عید نوورسى)))

 

 

(كه‌ رامه‌ ت ى ماموستا)

ماموستا به‌ دریژاى ژیانى سه‌ ده‌ ها كه‌ راماتى پیوه‌ بینراوه‌ ده‌ توانریت,ده‌ تونریت نامیله‌ كه‌ یه‌ كى تایبه‌ تى له‌ سه‌ر بنوو سین وه‌ قوتابى و دوسته‌ كانى ته‌ نانه‌ ت دوژمنه‌ كانیش بینویانه‌ ,به‌ لام ئه‌و زیاتر بایه‌ خى به‌ لایه‌ نى ئیمانى داوه‌:

له‌ نمونه‌ ئه‌و كه‌ رامه‌ تانه‌ وه‌ ك ئه‌م رووداوه‌ :

به‌ ریوه‌ به‌رى ئه‌و كاته‌ ى به‌ ندیخانه‌ ى( ئه‌سكى شه‌هر) ده‌یگیریته‌وه‌ :

ده‌ لى ده‌ نگى ماموستاى گوى لى بووه‌ كه‌ ده‌ یه‌ویت ده‌ رچى له‌ به‌ ندیخانه‌ بو به‌ جى هینانى نویژى هه‌ ینى,له‌ كاتى نویژدا سه‌ ردانى به‌ ندیخانه‌ ده‌ كات ده‌ بینى له‌ ژووره‌كه‌ دا نه‌ماوه‌ و پاسه‌وان له‌ وین و قوفله‌ كان به‌ ده‌ رگاكانه‌وه‌ یه‌داخراوه‌,به‌ ریوه‌ به‌ر به‌ په‌ له‌ ده‌ جیت بو مزگه‌وتى (ئاق الجامع) ده‌ بینى ماموستا له‌ ریزى یه‌ كه‌ م لاى راسته‌وه‌یه‌ ,له‌ پاش نویژ بوى ده‌ گه‌ ریت ناى دوزیته‌وه‌ ,كه‌ به‌ ریوه‌به‌ر ده‌ گه‌ ریته‌وه‌ بو به‌ ندیخانه‌ ده‌ بینیت ماموستا له‌ ژوره‌وه‌یه‌و ده‌ چیت به‌ سوجده‌ دا.

(هه‌ لویستى ماموستا ده‌ رباره‌ ى ئاینه‌ كانى تر)

ماموستا له‌ گه‌ ل قه‌ شه‌ و مه‌ سیحى دا گفتوگوى كردوه‌, ده‌ رباره‌ یان ده‌ لیت,ده‌ گونجیت ئه‌هلى رزگارى بن له‌ قیامه‌ تدا به‌ مه‌ رجیك ئه‌ گه‌ ر نه‌ ێرانى راسته‌ قینه‌ بن ,وه‌ خودا به‌ راستى بناسن و دان بنین به‌ پیغه‌ مبه‌ رایه‌ تى سه‌روه‌رمان (محمد درودى خوداى لى بیت).

(له‌ ووته‌ كانى ماموستا)

· زور كه‌ س هه‌ ن سه‌ ر به‌ هیچ ته‌ ریقه‌ ت و ریبازیك نین و رزكار بوون له‌ قیامه‌ تدا .

· ئاموژگارى نرخى نابیت گه‌ر كاریگه‌ رى نه‌ بیت,كایگه‌ رى چاكیشى نایبت مه‌ گه‌ ر كاتیك به‌ دلسوزى به‌ جى بهینریت و مه‌ به‌ ست و ته‌ماعى له‌ پشته‌وه‌ نه‌ بیت و دوریبت له‌ به‌ رژه‌وه‌ندى.

·

(كاریگه‌ رى ماموستاو په‌ یامه‌ كانى نوور له‌ سه‌ ر نووسه‌ رانى كو مه‌ لگه‌ ى ئیسلامى و كومه‌ لگه‌ى روژئاوا)

له‌ پاش خوى په‌ یامه‌ كانى نوورى نووسى كه‌ نزیكه‌ ى (130)په‌ یام بووكه‌ تا سالى 1950 له‌ سه‌ ر نووسینى به‌ رده‌وام بوو,له‌ پاشدا سه‌ رجه‌ م په‌ یامه‌ كانى له‌ چه‌ ند په‌ یامیكى سه‌ ره‌ كى دا بلاو كرده‌ وه‌ كه‌ ئه‌مانه‌ ن:

1_ووته‌ كان

2_بریسكانه‌وه‌كان

3_تیشكه‌ كان

4_نامه‌ كان

5_پاشبه‌ نده‌ كان

له‌ په‌ یامه‌ كانى نوور وه‌ ك(بیماران_پیران_مه‌لائیكه‌_سروشتو هونه‌ ر یان هونه‌ رمه‌ ند_ووته‌ بچوكه‌ كان_حیكمه‌ت خو په‌ ندان له‌ شه‌ یتان_ئیخلاس و برایه‌ تى ..........هى تر

ئه‌م په‌ یامانه‌ وه‌ رگیراوانه‌ ته‌ سه‌ ر زمانى:

(عه‌ ره‌ بى _ئینگلیزى _ئه‌ لمانى_فه‌ ره‌نسى_ئیتالى _رووسى_فارسى_رومانى_كوجارانى _مالایه‌)

وه‌ جى ى ئاماژه‌ پى كردنه‌ ماموستا (فاروق ره‌ سو ل یه‌ حیا )له‌ م دوو ساله‌ ى پیشتر وه‌رى گیرایه‌ سه‌ر كوردى سورانى

تائیستا چه‌ ند كونگره‌ یه‌ كى جیهانى له‌ توركیاو ده‌ یان كورو سمینار له‌ سه‌ر ژیانى به‌ ستراوه‌,كوروسیمینارى جیا له‌ ئاسته‌ ئه‌ كادیمى یه‌ كان له‌ سه‌ رى پیشكه‌ ش كراوه‌ له‌ چه‌ ندین شوینى وه‌ ك(میسرو مه‌ غریب و مالیزیا) ,پیوویسته‌ بزانریت ئه‌ م زانایه‌ جگه‌ له‌ بوارى ئاینى شاره‌ زاى ,كیمیاو فیزیاو بیركارى و فه‌ له‌ ك ,میژوو جو گرافیا وه‌ كتیبیشى له‌ هه‌ ندیك یاندا داناوه‌ ,

* له‌ و كه‌ سانه‌ ى كه‌نامه‌ ى دكتورایان له‌ سه‌ر وه‌ رگرتووه‌ وه‌ك:

(د.سمیر رجب_د.محمدحربعبدول حمید_ له‌ زانكوى عین شمس,وه‌ چه‌ ند نووسه‌ ریكى جیا به‌ چه‌ ندین زمان ده‌ رباره‌ ى ژیانى نوو سیویانه‌ له‌ وانه‌ (د.حامدئالگار له‌ ئه‌مریكا_د.ئانا ماسالاله‌ ئیتالیا_د.سه‌روه‌ ت سه‌وله‌ ت له‌ پاكستان_قه‌ شه‌ ى ئه‌ لمانى ئیلیاس كریستوفه‌ر له‌ ئه‌ لمانیاى خورئاوا, وه‌ دمحسین عبدل حمید ودكتورمحمد سعید ره‌ مه‌ زان.هى تر

(فرمان محمود)    منبع   http://www.kurdiu.org/wtard.php?pageid=1352


برچسب‌ها: سه‌ عید نوورسى, بدیع الزمان
نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |
بی حه یایی باوه ئه مرو قور به سه رداکا حه یا

که ندلان سه ربه رزو شاده خو ی بشاریتو چیا


گول ئه گر ئه قلی ببی قه ت سه ر له خا ک ناکاته در

چونکه روژی درک و داله و گرمی بازاری گیا


باله هورا سه ر نگون بن مانگ یاروژی جوان

ئه ی فلک راستو نبی بو ره کو به کی ده وره کت


گورگ ئه بیته شوانی رانو دز ئه بیته ئه ولیا

فه یله سووفیکیش ئه خیته ژیر چه بوکی ئه شقیا


برچسب‌ها: قانع
نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |
عزائي الأطفال...عندما تقرؤون عن "طرزان" أو " ما وكلي"  وجميع الأساطير التي على شاكلتها التي مثلت سينمائيا وعرض منها الكثير من الرسوم المتحركة فاعلموا أن الفضل يعود فيها إلى أسطورة " حيّ بن يقظان" لمؤلفها الأديب والعالم والطبيب والفيلسوف العربي الأندلسي "أبو بكر محمد بن طفيل" الذي توفي عام
  581 هـ ـ 1185 م
 

ما وكلي​

طــرزان

نشأ (حي بن يقظان) في جزيرة من جزر الهند تحت خط الاستواء، منعزلا عن الناس، في حضن ظبية قامت على تربيته وتأمين الغذاء له من لبنها وما زال معها, وقد تدرج في المشي وأخذ يحكي أصوات الظباء ويقلد أصوات الطيور ويهتدي إلى مثل أفعال الحيوانات بتقليد غرائزها، ويقايس بينها وبينه حتى كبر وترعرع واستطاع بالملاحظة والفكر والتأمل أن يحصل على غرائزه الإنسانية وأن يكشف مذهباً فلسفياً يوضح به سائر حقائق الطبيعة.
ولتربية الظبية لحيّ بن يقظان قصة تتلخص في أن حاكماً ظالماً كان يحكم جزيرة من الجزر، و كان هذا الملك عقيماً لا ينجب أولاداً، وقد عزم على أن يقتل كل صبي يولد من أقربائه حتى لا يجتمع الناس حوله  ليخلعوه، لكنّ أخت الملك تزوجت برجل من أهل الجزيرة اسمه (يقظان)، ثم ولدت صبياً . فخافت عليه من أخيها الملك الظالم فأرضعته حتى شبع، ووضعته في صندوق، و تركته على ساحل البحر ليأخذه المدّ إلى جزيرة اخرى.
 
ودعت الله أن يحفظه ويسلمه.  حمل المد الصندوق وفيه الطفل (حي ) حتى أرساه بين أشجار ملتفة على شاطئ جزيرة كثيرة الخيرات، ولما جاع الطفل بكى، فلم يجبه أحد، ولما اشتد بكاؤه, سمعته ظبية كانت قد فقدت وليدها فظنت أن الصوت الباكي هو صوته، فتتبعته حتى وصلت إلى الصندوق، وحين رأت الطفل حنت اليه،
وأرضعته لبنا سائغا لذيذاً، واخذت تتعهده وتدفع عنه الاذى حتى قوي عوده.

 

 
 
مرت حياة حيّ بسبع مراحل الأولى منها: إرضاع الظبية وحضانتها ورعايتها له حتى بلغ عمره سبع سنوات. ثم بعد ذلك وفاة الظبية وتشريحها من قبل حيّ لمعرفة سبب الوفاة، وهنا بدأت تتكون عند حي المعرفة عن طريق الحواس والتجربة. أما المرحلة الثالثة فكانت في اكتشاف النار. أما المرحلة الرابعة فكانت في تصفحه لجميع الأجسام التي كانت موجودة حوله، فكان بذلك يكتشف الوحدة والكثرة، في الجسم والروح، واكتشف تشابه الكائنات في المادة واختلافها في الصور. أما المرحلة الخامسة فكانت في اكتشاف الفضاء وهذا شجعه إلى الخروج من رصده إلى معارف في العالم بقدمها وحداثتها. وعند بلوغه الخامسة والثلاثين من عمره، بدأ حيّ يفكر في المرحلتين السادسة والسابعة بنظرة عميقة حول الكون والحياة بنظرة فلسفية متعمقة.
إنّ قصة حيّ بن يقظان من القصص العريقة التي وصلتنا من أعماق التراث العربي، وكانت سباقة في مجالها على المستوى الأدب الإنساني، لذا فقد أثّرت في الآداب الأوروبية، وذاعت شهرتها بعد عصر النهضة، بعد ان ترجمت الى لغات أجنبية مختلفة: اللاتينية، الهولندية، العبرية، الانكليزية، الالمانية، الاسبانية، الفرنسية.
 
والقيمة الحقيقية للقصة لا تقوم على فرادة فكرة موضوعها فحسب، بل أيضاً على ما يتميز به بناؤها من ابتكار وما تتسم به معالجتها من براعة، في تنمية الخيال، والغوص في الأبعاد النفسية والروحية والفلسفية للنفس البشرية.
مؤلف القصة
 
ابن طفيل
 
ابن طفيل ولد بمدينة (وادي آش) قرب غرناطة، ودرس الفلسفة والطب في غرناطة  وكان يعدّ  أعظم فلاسفة الأندلس ورياضيها وأطبائها في عصره.
يعدّ ابن طفيل  معاصراً لابن رشد وصديقاً له، ولم يصل إلينا من كتبه سوى قصة (حي بن يقظان) أو (أسرار الحكمة الإشراقية)، وتوفي عن عمر  يناهز 87 عاما .ً
 

برچسب‌ها: أسطورة, حيّ بن يقظان, ابن طفيل
نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |
 

خواجه گوید که اتفاق افتاد مرا آن گاه که به شهر خویش بودم که بیرون شدم به نزهتگاهی از نزهتگاه‌هایی که گرد آن شهر اندر بود با یاران خویش. پس به آن میان که ما آنجا همی گردیدیم و طواف همی کردیم ، پیری از دور پدید آمد زیبا و فره مند  و سالخورده وروزگار دراز بر اوآمده . و وی را تازگی برنایان بود که هیچ استخوان وی سست نشده بود  و هیچ اندامش تباه نبود و بر وی هیچ نشانی از پیری نبود جز شکوه پیران.

چون این پیر بدیدم، آرزومند گشتم به آمیختن با وی تقاضا کننده‌ای برخاست از اندرون مر مرا به آن که با وی آمیزش کنم و به نزدیک وی آْمد و شد کنم. پس با رفیقان خویش، به سوی او شدم.

چون به نزدیک وی رسیدم ، اوابتدا کرد و بر ما سلام کرد و تحیت کرد و سخن‌های دلپذیر گفت.

بسیار حدیث‌ها همی کردیم یا با دیگر، تا سخن ما به آنجا کشید که از او بپرسیدم حالهای وی همه و از او اندر خواستم که تا مرا راه خویش بنماید و پییشه و نام و نسب خویش بگوید، بل که شهر و ماوای خویش.

وی گفت که « نام من زنده است و پسر بیدارم و شهر من بیت المقدس است و پیشه‌ی من سیاحت کردن است وگرد جهان گردیدن، تا همه احوال جهان بدانستم. و روی سوی پدر دارم و پدرم بیدار است و من علم‌ها همه از او آموخته‌ام و کلید همه علم‌ها وی به من داد و راه کناره‌های جهان مرا وی نموده است. تا از گردیدن من به گرد جهان  چنان است که همه‌ی جهان گویی پیش من نهاده است.»

دیری با آن پیر مسئله‌ها همی گفتم و از وی علم‌های دشخوار همی پرسیدم  و از وی اندر همی خواستم که مرا راه دانش‌ها بنماید. پس، از آنجای به علم فراست رسیدیم. پس،از راست فراستی وی و تیز دیداری وی اندر آن علم آن دیدم که عجب بماندم، ازیرا که ابتدا کرد چون به علم فراست رسیدیم و به خبر وی آمدیم، گفت که « علم فراست آن علم است که فایده‌ی وی نفد است و منفعت وی اندر وقت است. و علم فراست دلیل می‌کند بر خوش خویی تو و بر  علم پذیرندگی تو و نیز دلیل می کند که توچنانی که به هر سوی که تو را کشند ، آن سوی شوی و چون تو را بر راه راست بدارند و به آن راه خوانند،  به صلاح گردی و پاک شوی و اگر فریبنده‌ای تورا بفریبد ، فریفته شوی، و این یاران به گرد تو اندر آمده‌اند و از توجدا نشوند، رفیقانی بدند و بیم است که تو را فتنه کنند  و به بد ایشان اندر مانی. مگر که نگاه داشتن ایزدی به تو رسد و تو را نگاه دارد از بد ایشان.

اما این یار که پیش روی توست و اندر پیش تو ایستاده است دروغزن است و ژاژخای است و باطل‌ها به هم آرنده است و زورها آفریبنده است و تو را خبرهایی آرد که تو از او اندر نخاسته باشی و از او نپرسیده بوی و خبر راست با دروغ بر آمیزد و حق را به باطل پلید کند، با آن که وی جاسوس و طلایه‌ی تو است و به سبب وی بدانی خبر آن چیزهایی  که از تو غایب است و به راه وی به تو رسد حال‌های آن چیزها که نزدیک تو نیست و تواندر مانده‌ای به نقد کردن حق آن از باطلش و به برچیدن راستش از میان دروغش و پدید کردن صوابش از آن چه خطاست. با آن که تو را از او چاره نیست: گاه بود که توفیق ایزد تو را دست گیرد و از راه گمراهان تو را دور کند و گاه متحیر و خیره بمانی و گاه بود که گواهان مزور تو را غره کنند.

و اما این یار که بر دست راست تو است ناپاک و نادان است. چون بیاشوبد ، پند نپذیرد و نصیختش سود ندارد و مدارا کردن با وی آشفتگی‌اش را کم نکند.گویی که آتش است که اندر هیزم خشک افتاده بود یا آب بسیار است که از بالای بلندی فرود آید و یا اشتری مست است و یا شیری بچه کشته است.

واما این یار که بر دست چپ تو است چرکن است و بسیار خوار است و فراخ شکم است وجماع دوست است. هیچ چیز شکم وی پر نکند جز خاک و هیچ چیز گزسنگی وی ننشاند مگر گل و کلوخ. لیسنده است و چشنده و خورنده و حریص. گویی که خوک است که گرسنه کنندش و اندر میان پلیدی گمارندش.

و تو را ای مسکین، به این یاران بد باز بسته‌اند و با ایشان بردوسانیده‌اند، چنان که از ایشان جدا نتوانی شدن، مگر که به غریبی شوی به شهرهایی که ایشان نتوانند آنجا آمدن. و اکنون که وقت غریبی نیست و به آن شهرها نتوانی شدن و از ایشان نتوانی گسستن و از دست ایشان نتوانی رستن، چنان کن که دست تو زبر دست ایشان بود و سلطان تو افراز سلطان ایشان بود و مکن که مهار خویش به دست ایشان دهی ومر ایشان را گردن نهی ، بل که به تدبیر نیکوکردن اندر کار ایشان مشغول شو تا ایشان را به راه راست بداری و ازیرا که هر بار که تو به زور باشی، ایشان را مسخر خویش کنی و ایشان تو را مسخر نتوانند کردن و بر ایشان نشینی و ایشان بر توننشینند.

از حیلت‌های روان تو و از تدبیری نیکوی تو اندر کار این یاران و رفیقان آن است که به این بدخوی گردن کش مر این رعنای بسیار خوار را بشکنی و به سرش باز زنی نیک و مر آشفتگی این خشمآلوده و دشخوار کار را اندر یابی به فریفتن این رعنای چاپلوس و دمزن و مر او را بیارامی نیک. و اما این دروغزن یافه گوی: نگر که به او نگرایی و سخن وی استوار نداری و چنان کن که هیچ گونه گوش به سخن وی نکنی و آن چه وی آرد از خبرها ننیوشی و گر چند راست با دروغ آمیخته بود، ازیرا که اندر آن میان آن بود که باید پذیرفتن و نگاه باید داشتن و به حقیقت آن باید رسیدن.»

پس چون مرا از حال این رفیقان بگفت و وصف ایشان بکرد، سخت دلپذیر آمد مرا سخن او و بدانستم که راست همی گوید. پس چون دوباره به آزمایش ایشان مشغول شدم و اندر کار ایشان نظر کردم، نزدیک من درست شد آن چه وی گفت از حال‌های این رفیقان. و من اندر دشخواری‌ام از دست ایشان: گاه بود که دست مرا بود بر ایشان و گاه بود که دست ایشان بود بر من. و از ایرد همی یاری خواهم بر نیکویی همسایگی کردن و آمیختن با این رفیقان، تا آ» گاه که از ایشان جدا شوم.

از وی اندر خواستم که تا مرا راه نماید به سیاحت کردن و سفر کردن ، آن چنان سیاحتی که وی کند و راه جستن کسی که حریص بود بر آن و آرزومند بود بر آن.

آن پیر گفت که« تو و آن که به تو ماند این چنین سیاحت کردن که من کنم نتوانید کردن – که شما را از چنین سیاحت کردن بازداشته‌اند و آن راه بر شما بسته‌اند ، مگر که نیکبختی‌ات یاری کند به جدا شدن از این یاران. و اکنون وقت آن جدا شدن نیست – که وی را وقتی است معلوم که تو پیش از آن وقت جدا نتوانی شدن. پس، اکنون، بپسند به سیاحت کردنی آمیخته با آرام نشستن که گاهی سیاحت کنی و گاهی با این یاران آمیزش کنی. وهر بار که نشاط سیاحت کردن کنی به نشاط تمام و به جد، من با تو همراهی کنم و تو از ایشان برگردی و هر بار که تو را آرزوی ایشان آید ، به نزدیک ایشان شوی و از من برگردی.تا آن گاه که وقت آید که به تمامی از ایشان برگردی.»

حدیث من با وی به آنجا انجامید که از او بپرسیدم از احوال هر اقلیمی که وی آنجا رسیده است و آن را به علم اندر یافته است و خبر آن شنیده است.

وی گفت که « حد زمین سه حد است: یکی آن است که اندر میان مشرق و مغرب الست و این حد را بدانسته‌اند و خبر وی اندر یافته‌اند و بشما رسیده است و از جایهای غریب نیز خبر آنچه اندر این اقلیم است به شما رسیده است. و دو حد دیگر است غریب: حدی سپس مغرب اندر است و حدی از آنئسوی مشرق و هر یکی را را از این دو حد جایگاهی و بندی‌ست بازدارنده میان این عالم و میان آن حد که هر کسی به آنجای نتواند رسیدن و از آنجای نتواند گذشتن جز خاصگان مردمان که قوتی به دست آورند و آورده باشند خویشتن را که که ایشان را آن قوت به اول آفرینش نبود.

آن چه سود دارد به سوی بدست آوردن این قوت آن است که سر وتن بشویند به چشمه‌ی آب روان که به همسایگی چشمه‌ی زندگانی ایستاده است که هر بار  که سیاحت کننده را راه نمایند به آن چشمه طهارت کند به آن آب و از آب خوش وی بخورد، اندر اندام‌های وی قوتی نوپ�%8�ی8� آAFی8� که به آن قوت بیابان‌های دراز ببرد، تا گویی که بیابان‌ها درنوردند برای او، و بر سر آب دریای محیط بگذرد و فرو نشود و اگر بر کوه قاف شود ، رنجش نرسد و زبانیه‌ی آن مر او را اندر مغاک‌های دوزخ فرو نتوانند افگندن.»

او را گفتم که« مرا شرح این چشمه بیشتر کن»

گفت« شنیده‌ای و به تو رسیده است حال تاریکی‌ها که به نزدیک قطب ایستاده است که آفتاب بر او هر سالی اندر وقتی معلوم بتابد.هر که اندر میان تاریکی شود و به دشخواری در اوشدن را سر باز نزند، به فراخنایی رسد که او را کناره نیست، به روشنایی آگنده. نخستین چیزی که اورا پ�%8�ی8� آAFی8� ، چشمه‌ای روان بود که آب وی اندر جویی همی شود که بر بلندی همیرود. و هر که سر و تن به آن آب شوید ، سبک گردد، تا بر سر آب رود و غرقه نشود و بر سر کوه‌های بلند بر شود، بی آنکه رنجش رسد، تا از آنجای به یکی از دو حد رسد که از این عالم باز بریده‌اند.»

او را گفتم که:« از حد مغرب مر آگاهی ده و باز نمای ـ که مغرب به شهر های ما نزدیک تر است ـ »وی گفت که:« به دورترین جایی از مغرب، دریایی ست بزرگ و گرم که اندر نامه ی الهی خدای او را چشمه گرم نام کرده است و آفتاب به نزدیک وی فرو شود و رودهاییی که به این دریا آیند از زمینی ویران بپا خیزند که کنارش پدید نیست و کس حد آن نتواند دانستن، از فراخی که هست. و آبادانی کنندگان آن زمین غربیان اند که از جایهای دیگر ایند و تاریکی بر روی آن زمین ایستاده است و آن کسها که به آن زمین شوند پاره ای روشنایی به دست آرند آن گاه که آفتاب فرو خواهد شدن. و زمیش شورستان است. هر بار که گروهی به آن زمین جای گیرند و آبادانی کنند، مر ایشان را نخواهند و ایشان را از آنجای دور کنند و دیگران بیایند و آبادانی کنند که در زبر آن آبادانی شود. چون آبادانی کنند، ویران شود و چون بنا کنند، بیوفتد. و میان آن کس ها کارزار دائم ایستاده است. بل که کُشتن، و هر گروهی که غلبه گیرند خان و مان آن دیگران بستانند و مر ایشان را از آنجای بیرون کنند. و خواهند که آنجای بیارمند و نتوانند. و این چنین حال، عادت ایشان است که از این نیاسایند. به این زمین، هر گونه جانوران و روندگان آیند، ولیکن چون آنجا بیارامند و آب و گیاش بخورند، بر ایشان چیزهایی پدید اید که به صورتهای انسان نمانند، تا مردمی بینی که بر وی پوست چهار پایان بود و بر وی پاره ای گیا روید. و حال دیگر چیزها و گونه ها همچنین بود. و این پاره ی زمین ویران است و شورستان و این زمین به فتنه و به جنگ و به خصومت و به کارزار آگنده است و نیکویی از جایگاهی دور به دست آرد و عاریت خواهد.

میان این زمین و میان زمین شما، زمین هایی دیگر است. ولیکن از آن سویِ این اقلیم که بنیاد آسمانهاست، زمینی ست که به این زمین ماند به چند چیز: یکی آن که وی هامون است و اندر او کس ننشیند جز از غربیان که از جایهای دور آمده باشند و دیگر آن که مر اینجای را روشنایی از جایی غریب آمده است و گرچه این جایگاه به روزنِ روشنایی نزدیکتر از آن جای پیشین است و دیگر که اینجا بنیاد آسمانهاست، چنان که آن جای پیشین بنیاد این زمین و قرار گاه وی است. و لیکن آبادانی اندر این زمین پاینده است و میان آن غریبان که آنجا آمده اند و جایگاه گرفته اند، جنگ نیست و خان و مان ِ یکدیگر به ستم نستانند و مر هر گروهی را جائیست پدید کرده که دیگری بر او غلبه نکند اندر آن جای.

نزدیکترین ابادانی آن زمین به ما جایگاهیست که آن کسان که آنجا نشینند مردمانی اند خُرد تن و زود رو. و شهرهای ایشان نه شهر است. و سپسِ این جایگاه، پادشاهی است که مردمان آن |ادشاهی خُرد تن ترند از اینان که پیشترند و گران روتر و دبیری و منجمی و طلسمان و نیرنجات دوست دارند و پیشه ها و کارهای باریک کنند. و شهرهای ایشان ده شهر است. و سپسِ این، پادشاهی ای ست که مردمانِ وی سخت نیکو روی اند و نشاط و شادی کردن دوست ارند و از اندوه دورند و رودهای خوش دانند زدن و گونه های بسیار دانند از او و زنی بر ایشان پادشاه است و بر نیکی کردن سرشته اند و هر بار که بدی بشنوند، از آن بگریزند. و شهرهاشان نُه شهر است. و سپسِ این، پادشاهی ای ست که مردمان او به تن سخت بزگ اند و به روی سخت نیکواند و از دور سودمندند و نزدیکی ایشان دشخوار و رنجناک است. و شهرهاشان پنج شهر است. و سپسِ این، پادشاهی ای ست که اندر آن زمین گروه هایی نشینند که اندر زمین تباهی کنند و خون ریختن و کشتن و دست و پای بریدن دوست دارند و شادی کننده و لهوناک اند و سرخ رویی بر ایشان پادشاه است که شیفته است بر بدی کردن و کشتن و زدن و گویند که بر آن زن پادشاهِ نیکور روی که پیشتر یاد کردیم، عاشق است. و شهرهای ایشان هشت شهر است. و سپسِ این، پادشاهی ای ست بزرگ و مردمانِ آنجای سخت دور اندرند به پرهیزگاری و عدل و حکمت و پارسایی و به فرستادن نیکی به هر کناره ای از جهان و اعتقادِ مهربانی دارند اندر هر که به ایشان نزدیک است یا از ایشان دور است و نیکی کردن به جایِ آن که او را شناسد و آن که نشاسد و سخت به راهند و نیکو روی. و شهرهای ایشان هشت شهر است. و سپس این، پادشاهی ای ست که جایگاه مردمانی ست دور اندیش و به بد گراینده و اگر به سوی نیکی گرایند، نیکی به غایت کنند  و چون بدی کنند، به گُربُزی کنند و سبکساری نسازند و شتاب نکنند اندر آن که کنند و درنگ دست باز ندارند. و شهرهای ایشان هشت است. و سپس این، پادشاهی ای ست بزرگ و بی کناره و آبادی کنانش  بسیرند و بیابانیان اند و اندر شهر ها ننشینند و زمین ایشان هامون است و اندر او بر افزودنی نیست و مر او را به دوازده پاره کرده اند و اندر او بیست و هشت منزلگاه است و هیچ گروهی به خان و مان دیگر نشوند، مگر آنگاه که آن پیش ایشان اندر بُوَند از جای خویش بیرون شوند. پس ایشان به جای ایشان آیند به شتاب. و آن مردمان که اندر آن پادشاهی پیشین اند، به غریبی به این زمین آیند و اندر این زمین بگردند . و سپسِ اینجای، پادشاهی ای ست که کناره های آن، کس ندیده است و به او نرسیده است تا به این وقت، اندر او هیچ شهر و ده نیست و آنجا ماوا ندارد کسی که به چشم سر بشاید دیدنش و آبادانی کنندگانش فرشتگان روحانیان اند، هیچ مردم آنجای جای نگیرد و به آنجا نرسد و از آنجا فرمان فرو آید بر آن کسها که زیرِ ایشان اند. و سپسِ آنجای، آبدانی نیست مر زمین را.

پس این دو اقلیم است که زمین و آسمان به ایشان پیوسته است از دست چپ ِ عالم که سوی مغرب است.

چون از اینجا روی سوی مشرق نهی، نخست اقلیمی پدید آید که اندر او آبادانی کُن نیست، نه از مردم و نه از درخت و نه از سنگ، بل که صحرایی ست فراخ و دریایی پر آب و بادذهایی ایستاده و آتشی پراگنده. و چون ار اینجا بگذری، به جایی رسی که آنجا کوه هایی بلند است و جوی هایی روان و بادهایی جنبان و ابرهایی باران بار. و به این جای اندر، زر یابی و سیم و گوهرهای بیش بها و کم بها، از همه گونه ها، و لیکن اندر او هیچ روینده نیابی. و چون از اینجا بگذری، به جایی رسی که آگنده است به این چیزها که یاد کردیم و اندر او گونه هایی روینده یابی از گیاه ها و درخت های بار آور و بی بار و دانه دار و تخم دار و لیکن اندر آن جا که بانگ کند از جانوران نیابی، به هیچ گونه. و از آنجا به جایی رسی که اندر او این که گفتیم همه هست و نیز جانوران گوناگون یابی آشنا کِنان و خزندگان نا گویا و پرندگان و پرواز کنان و راست پران زایندگان و انبوسندگان، و لیکن آنجا مردم نبود، و از آنجا به عالم شما رسی و دانسته اید حالهای آن چه اندر اینجاست به دیدن و شنیدن.

چون سوی مشرق شوی، آفتاب را یابی که به میان دو سُروی دیو بر همی آید، اَزیرا که دیو را دو سُرو هست: یکی پران و یکی روان. و این گروه که روان اند دو قبیله اند: قبیله ای به ددگان ماند و قبیله ای به چهار پایان. و میان ایشان همیشه کارزار است. و این هر دو قبیله بر دست چپ مشرق اند. و آن دیوان که پران اند بر دست راست مشرق اند. و همه بر یک آفرینش نه اند، بل که گویی که مر هر یکی از ایشان آفرینشی جداگانه است نادر. تا از ایشان، یکی از دو آفرینش است و یکیس از سه و یکی از چهار، چنان که مردمی پران و ماری که سرش به سر خوک ماند، و یکی نیمه ی آفرینشی  و یکی پاره ای از آفرینشی، چنان که نیمی از مردم یا کفِ دستی از مردم یا پایی از مردم و جُز از این گونه از جانوران دیگر. و شاید بودن و دور نیست که این صورت های آمیخته که نگارگران بنگارند از آنجای آورده اند. و بر این اقلیم چیزی غلبه دارد و آن ، آن است که پمج کوی پیدا کرده است به سوی صاحب خبران و این کوی ها را نیز سلاح گاه پادشاهی خویش کرده است و سلاح داران را آنجا به پای کرده است تا هر که از این عالم آنجا رسد، بگیرندش و آن چیزها که با ایشان بود نگاه دارند و مر اسیران را به آن سپارند که مهتر از این پنج است که وی بر در اقلیم ایستاده است. و این چیزها که با ایشان بُوَد که بباید رسانیدن، اندر نامه ای پیچیده بود و مهر بر نهاده که آن دربان نداند که اندر آن نامه چه چیز است، بل که بر وی آن است مه آن نامه به خزینه دار سپارد تا وی بر مَلِک عرضه کند. و اما اسیران را این خزینه دار نگاه دارد و هر بار که گروهی از مردمان و جانوران دیگر و جز ایشان از این عالم شما اسیر کنند، از میان ایشان چیزهای دیگر پدید آرند یا آمیخته ای از ایشان یا پاره ای از ایشان. بُوَد که گروهی از این دو سروهای دیوان سفر کنند و به اقلیم شما آیند و به مردمان رسند و با دم زذدنشان تا به میانه ی دل ایشان در شوند. اما آن سُرو که به ددگان ماند از این دو سُروی رَوان، او گوش آن دارد تا اندکی از راز مردم به او رسد، پس او را از جای بجنباند و کارهای بد به نزدیک وی بیاراید، از کشتن و اندام ها بریدن و رنج نمودن، و کینه را اندر دلش بپروراند و برانگیزاند بر ستم کردن و تباهی نمودن زشتی ها و از کارها مر او را تحریص کردن بر ناشایست ها و آرزومند کردن او را به آن و لجاج اندر بسته است به شب و روز و پَژور همی کند اندر آن تا او را به آن سو کشد. و اما این سُروی پران ، مردم را بر آن دارد که تا هر چه نبیند به دروغ دارد و نزدیک وی نیکو گرداند پرستیدن آنچه آفریده بُوَد و اندر دل مردم افکند که سپس این جهان، جهانی دیگر نیست و بر نیکی و بدی پاداش نیست و این جهان را آفریدگار نیست.

از این دو سُروهای دیوان گروهی اند که نزدیک حدهای اقلیمی اند که سپسِ اقلیمی اندر است که آن اقلیم را فرشتگانِ زمینی آبادان کنند و راه راست یافته اند به راه نمودنِ فرشتگان ایشان را و بی راهیِ دیوان به آن از خویشتن جدا کرده اند و راهِ فرشتگان روحانیان گرفته اند و این دیوان با مردمان بیامیزند، ایشان را تباه نکنند و از راهِ راستشان نبرند و یاری کنند نیکو مر ایشان را بر پاک شدن. و اینها پریان اند و مر ایشان را به تازی جن و جن گویند.

هر که از اینجا بگذرد و به اقلیمی رسد که سپسِ این اندر است، اندر شود به اقلیم های فرشتگان. و از آن اقلیم ها، آنچه به زمین پیوسته است، اقلیمی ست که آنجا فرشتگان زمینی نشینند. و ایشان دو گروه اند: گروهی به دست راست نشسته اند و ایشان داناان اند، و فرمایندگان و برابِ ایشان گروهی دیگر نشیند بر دست چپ و ایشان فرمان بران اند و کار کنان. و ای%D�ز �روهی %8�وه ان؆ و �%8ه دسج٧ن1مانC%D�ز ��%و فاقلیم هاشی5D9� دD9� ب1رـ ءD9�ُ و ځرن و ؁اقل2چ%D� ب1دسد ب�9� ای�A� %8�D8� بر آنج اندFرلتگا�9�؆9 ؁اسشی5D9� دD9�% DB�5D98�D8�9 �%4د و کآنج ا%D� دان اجDD9�ت7ق�8�ر �%6 امد لD8� ک٧٨ان�A� %8�D8� بر ځ%D� ىه دست چپ %D�ت نشس8ندر نشه دست چپ و �%A فآن DB�5D98�ق�B9�آ%D�ن دان7�9� ای�D ا�D نن %0�9 ؁است چپ %D�ت نشت نشت قشیایندگان و ب%D� نشس8�8�مD98�ار �%6 دب1دقلی8نشس8�8�ن�A� ؁است چپ و ا%D� نشت قر کنD8�ن. و �%8%D� نشس8ر؆. ٍA�ا�9�1دقلی8نش.

%8��C/font>

%وهآنج %D�8�8%6 ائ اكت �9�%8�ر تاج7ینجا رایم هاد، و ه�%Aد و به ا�8�ن�A%8د �%8ا�9��%8% D9�ُ شه %D�ن. %� و و�B3د ڧكاُ به اقواF8 �%8%D� ٌكِ ایند2چ%D� ب و�A78ه DB�اُۧن و ب�%8س؆د بن اج1D8� برA7ی،5D9� ج ا%D� دان اؐ �%F د%D� دبه ؆شر ن�%A ب هی،7مD98�شیاین؆. ٍA� اند فD8� برA7ۈؾ؆شاندDد�9�آن د�9��A7�9��%Aا فرد2ڨ�%8 د%D%8� �%8%D� نش�D ا�8%A �%F د%D�ن؆. ��آن %9�د �%F د%D�ن؆.�D ا�D%0 �%F د%D� دب1ازنD8�1 ت�aمC،7مD98�%D� �8�اقل انر کنج ا%D� ا�%F د%D�6د و اآنج ا%D� دان اجAاق�D%0 �%F د%D� دب1وقد�9%8آ D8�ن. �%�یشان دو %D�ه ان�D9��A7�9%8رذ �%F �%F کهD8� و �%A.�A� ؁اقو ام7یػAD98�ان؆ �%6 دب1%D�8ن؆ �%6ا�9�1ه %D� %D�ُ ش�8%A %D�8�%8 دب1%D�8%D� �8%8%D�8%D�4س8�8�DB�5D9� ع،5D98�ل1و%D�ن. %� و7یشان دو %D� ا؜5D98�D8�9 �%4؆ �%6 دئد و ا%D�Aاقٯ2ڨ�%8 د%D%8� �%ه %D��9%8 دب1%D� �%F �%F نج اج7ینجا ؐ �%F د%D� دبه ه ا�8�نفرد8د%D%8� �ا�9�د و �%A.�B�شان دو %D� �8%8سشیند بطند و کاد و �%Aش݆9 �%8%D� ډ ؈�A7�9%8ر�D ؤو کاد8بطو8�A7�9%8رذAن%D�9 �%8 DB�ند بو اآنج و �%Aش و �%Aگا�9�ن؆Fیؤٌش2ندC8�A7�9%8�9��A78�%F نف %D� %D�ُ ش�8��%8 دئج و �%Aر�D ا�A�و �%Fو %D� �%Aگا�9�واF8 �3ت، ا�A� ؁اقل انرFیؤٌقلیم ها، آه ؄DB�5D9� ب�%8ن؆. �%�ی�D اЯ8بطو8�A7ؐ �%F %D�گا�9�لA�a٪، اج7ین2ڨگ�9%8به8ه ی٧ُ ق%D�8%D�4س8�8%A قشی7مD98��9� %D�Aننو8�A7�A� ؁ا٨دب1%D�اF8 �%8فD8� D8�F8 �ن1D9�A�a٪8%D�8%D�1A7ی،5D9� ج ا%D� دان ا�8�D8�5D9� D8� آه �%8ه %D�7ینF%D%8� �Fئج و �%Aر؆7د و �%Aش�8%F ک%D�ُ��%8مD9� D8�1 �%6 اجAاج ا%D� داٌ7ینج؆ داٌF%D�8%D�4݆9 %A%6 دئد و ا�8%8 DB��9�D98�%D�1و ا�8%5نشۃِ اینا انگ%D%8� �1ه �%8ه %D�7ی�9�ر کن؆ج؆ داٌ2ڨ�%8 د%D%8� �%8%D� �%6 دب1ب ب�%8�8%F �%F نج نشس8ساین؆. ٍA� د%D%8� �1ه.

%8��C/font>

و سپس ایشان گروهی اند که پادشاه آمیخته ترند و ایشان را به خدمت پادشاه بداشته اند و به کار کردنشان خوار نکرده اند و از این حالشان صیانت کرده اند و بگزیده اندشان مر نزدیکی را و راه داده اندشان به نگریدن به سوی نشستگاه بزرگ تر و به گِردِ آن نشستگاه اندر گردیدن و برخوردارشان کرده اند به نگریدن اندر روی پادشاه، پیوسته، ـ چنان پیوسته که اندر او جدایی نبود ـ و بیاراسته اند ایشان را به پیرایه ی چابکی اندر نهاد و تیز هوشی و راست نمایشی و به دیدار خیره کننده و نیکوییِ تمام. و مر هر یکی را حدی پدید کرده اند جداگانه و جایگاهی معلوم و پایگاهی پیدا کرده اند که اندر آنجا به وی همبازی نکنند ـ که هر که جز اوست، یا برتر از اوست و یا دلش به فروتری خوش است. و نزدیکترین پادشاه[ نزدیکترین فرد به شاه] یکی ست از ایشان که او پدر ایشان است و ایشان فرزندان و نبیرگان وی اند و بر زبان وی، فرمان پادشاه به ایشان آید. و از غریب حالهای ایشان  آن است که پیر و فرتوت نشوند به روزگار و پدرشان هر چند که به سال بیشتر است، وی قوی تر است و جوان روی تر. و همه بیابان نشین اند و از جای و پوشش بی نیازند.

پادشاه بیابانی تر است از ایشان و هر که وی را به اصلی باز خواند، از راه بشد و هر که گفت او را بستایم به سزای وی، ژاژ خایید. و توانایی صفت کنندگان از وی دور است و وی را به چیزی مانند کردن نشاید و هیچ کس طمع ندارد که وی را به چیزی ماننده تواند کردن. وی را اندام ها نیست پاره پاره، بل که همه نیکوییِ رویِ وی اند و جودِ دستِ وی. نیکویی وی بیفزاید بر همه ی نیکویی ها و کرم وی حقیر کند مر همه ی کرم ها را هر بار که یکی از آ«ان گِرد بساط وی اندرند خواهد که وی را نیک تامل کند، از خیرگی چشم ایشان فراز شود، تا متحیر باز گردند از آنجای و هم بود که چشم ایشان بشود، پیش از آن که به وی نگرند. پنداری که نیکوییِ وی پرده ی نیکویی وی است. چنان که آفتاب اگر چند اندکی پنهان شد، بسیار آشکارا شد و چون سخت پیدا شد، اندر پرده شد. پس روشنیِ وی پرده ی روشنی وی است.

و این پادشاه پدید آمده است مر کسهای خویش را و بخیلی نکند بر ایشان به دیدار خویش. و ایشان که وی را نتوانند دیدن، از اندکی قوت خویش نتوانند دیدن. و وی نیکی کُن است و عطا دهنده است. و هر که نشانی از نیکویی وی بیند، همیشه به وی همی نگرد و هرگز چشم از وی بر نگیرد. بود که یکی از مردمان به نزدیک وی شود، چندان نیکی با او بکند که در زیر نیکی های وی گران بار شود. و او را از حقیری چیزهای این جهانی آگاه کند. و چون از پیش وی باز گردد، با کرامت بسیار باشد.»

خواجه گوید که این پیر گفت که:« اگر نه آن استی که من به این سخن که با تو همی گویم به آن پادشاه تقرب همی کنم به بیدار کردن تو، والا مرا خود به او شغلهایی ست که به تو نپردازم و اگر خواهی که با من بیایی سپسِ من بیا»


برچسب‌ها: قصه, حی بن یقظان, زنده بیدار, ابو علی سینا

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |


نویسنده: حیان بن مثنی الیافعی / ترجمه: عادل حیدری

او را در نیویورک ملاقات کردم… مردی که دوستدار دعوت بود و فرصتی را نمی‌یافت مگر آنرا در راستای نشر خیر غنیمت می‌شمرد، حتی پلیس نیویورک را نگه می‌داشت و آنها را بسوی اسلام فرا می‌خواند چنانکه خود با چشمان خودم می‌دیدم، برای مناظره به کلیساهای مسیحیان می‌رفت تا حجت را بر آنها اقامه نماید.

شغلی عالی با دستمزی خوب داشت، اما آنرا ترک کرده و به پیشه‌ای کم درآمدتر مشغول شد، وقتی علت را از او پرسیدم گفت: من در شغل جدیدم با تعداد بیشتری از انسانها برخورد می‌کنم و در نتیجه می‌توانم مخاطبان بیشتری برای دعوت  داشته باشم.

همواره این جمله را تکرار می‌کرد: “فرایشان خوانید پیش از اینکه فرایتان خوانند”. بارها و بارها او را به قتل تهدید کرده بودند اما هیچگونه سستی در وی بوجود نیامد چنانکه تا امروز همچنان راه خود را ادامه می‌دهد.

او هشام است… جوانی که قلبش برای یاری دین اسلام می سوزد. روزی از او پرسیدم آیا کسی توسط تو مسلمان شده؟ پاسخ داد: الحمدلله تاکنون توانسته‌ام سبب وارد شدن پنجاه نفر به اسلام شوم.

همیشه از مساجد نیویورک می‌خواست شیوه‌ی Open House یا خانه آزاد را در پیش گیرند. (یعنی دعوت غیر مسلمانان به مسجد و سخن گفتن با آنان پیرامون اسلام و دادن نوارهای سخنرانی و کتابهایی درباره‌ی دین اسلام به آنها) بعضی از ائمه مساجد پیشنهادش را می‌پذیرفتند و بسیاری نیز به مخالفت بر می‌‌خواستند.

خداوند چنین تقدیر نمود که من از این ایالت سفر کنم، پس از دوسال او را همراه با فرزندش دیدم، به محض دیدنش اشک از چشمانم جاری شد… چرا که نه؟! کسی را می‌دیدم که تمام وقت خود را برای دعوت داده و پیشه‌اش را رها کرده بود، و قبل از همه چیز قلبش آتش می‌گرفت از اینکه انسانی با عقیده‌ی کفر از دنیا برود، چرا اشک نریزم درحالی که نامه‌هایی را بیاد می‌آورم که در آن وی را تهدید به قتل نموده بودند اما او از دعوتش باز نایستاده بود، چرا اشک نریزم که من امتی را در قالب یک مرد می‌دیدم و او را از کسانی می‌پندارم که رسول الله صلی الله علیه و سلم در موردشان می‌فرماید: «پروردگار همواره برای دینش بذری می‌کارد که آنها را در فرمانبرداری از خود به کار می گمارد».

از او پرسیدم آیا همچنان بر مسیر خود پایدار هستی؟ با اعتماد کامل گفت: “آیا کسی این راه را ترک می‌کند؟!” سپس به فرزندش که سمت راستش ایستاده بود اشاره‌ای کرد و گفت: “این  فرزند من است و اکنون به امور تازه مسلمانان می‌پردازد و از طریق اینترنت با آنها نامه‌نگاری می‌کند و احوال آنها را جویا می‌شود”.

سپس خود و خانواده‌اش سوار ماشین من شدند… در راه از او پرسیدم: به یاد داری دو سال پیش وقتی از تو پرسیدم چند نفر بدست تو مسلمان شده اند؟ گفتی پنجاه نفر، الآن تعداد آنها چقدر است؟

لبخندی زد و گفت: الحمدلله؛ بیش از صد نفر.

در پایان سخنی که هر مسلمانی را که برای دینش غیرتی نشان نمی دهد تکان می‌دهد، سخنی که افق‌ها را بر کسی که به گام نهادن خویش بر خوبی اکتفا نموده و و دمی به آن نیندیشده که خوبی را منتشر نماید، می‌گشاید را که در واقع همان سخن اوست که همواره به من می‌گفت یاد آور می‌شوم که: “فرایشان خوانید پیش از اینکه فرایتان خوانند”.


برچسب‌ها: مسلمان شدن
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |


امام ابن شبه در کتاب تاریخ مدینه نقل می کند: امیرالمؤمنین عمر فاروق رضی الله عنه عیاض بن غنم را به فرمانداری شام گمارد، پس از مدتی به امیرالمؤمنین عمر فاروق رضی الله عنه خبر رسید که عیاض برای خویش مجلس ویژه تشکیل داده و دربانانی بر آن گمارده است، پس نامه ای به او نوشت و وی را طلبید…

هنگامی که عیاض به خدمت ایشان رسید عمر فاروق رضی الله عنه او را بمدت سه شبانه روز زندانی نمود، سپس او را خواست و پالتویی پشمین طلبید و به او گفت: بپوش و نیز بقچهٔ چوپانی و سیصد گوسفند به او داد و گفت: آنها را بچران. او نیز چنین کرد.

هنگامی که کارش به پایان رسید عمر فاروق رضی الله عنه او را طلبید. عیاض دوان دوان به خدمت امیرالمؤمنین رسید؛ فاروق رضی الله عنه به او گفت: گوسفندان را بردار و  برو چنین و چنان کن. زمانی که عیاض اندکی فاصله گرفت: عمر رضی الله عنه او را فراخواند و آنقدر او را این‌طرف و آن‌طرف فرستاد که عرق بر پیشانی‌اش جاری شده بود.

سپس عمر رضی الله عنه فرمود: فلان روز گوسفندان را نزدم من بیاور، و چون روز موعود فرا رسید عیاض به نزد امیرالمؤمنین آمد. عمر رضی الله عنه فرمود: برو برای گوسفندان از چاه آب بکش. عیاض هم چنین کرد و پس از سیراب کردن گوسفندان آبشخور را پر از آب نمود سپس عمر رضی الله عنه فرمود گوسفندان را به چراگاه ببر و فلان روز به نزد من بیا. و همچنان او را این سو و آن سو می فرستاد تا اینکه دو ماه گذشت.

عیاض که خسته شده بود به همسر عمر رضی الله عنه که از نزدیکانش بود روی آورد و گفت: برو از امیرالمؤمنین بپرس چرا با من چنین می‌کند؟

وقتی عمر رضی الله عنه به خانه آمد همسرش گفت: ای امیرالمؤمنین چرا با عیاض اینگونه رفتار می‌کنی؟ عمر رضی الله عنه فرمود: از کی تا به حال در امور مسلمین دخالت می‌کنی؟!!

عیاض کسی را به نزد همسر عمر رضی الله عنه فرستاد تا از نتیجه امر آگاه شود. همسر امیرالمؤمنین فرمود: ای کاش تو را نمی‌شناختم! آنقدر عمر مرا توبیخ کرد که آرزو کردم زمین باز شود و مرا ببلعد.

مدتی گذشت و عیاض روی به عثمان آورد و گفت: ای عثمان برو از امیرالمؤمنین بپرس چرا با من اینگونه رفتار می‌کند؟ عثمان به نزد امیرالمؤمنین عمر فاروق رضی الله عنه آمد و گفت: ای امیرالمؤمنین چرا با عیاض اینگونه رفتار می‌کنی؟

عمر رضی الله عنه فرمود: پس عیاض به نزد تو هم آمده است. عثمان رضی الله عنه فرمود: ای امیرالمؤمنین عیاض یکی از بزرگان قریش است چرا با او اینگونه برخورد می‌کنی؟ عمر رضی الله عنه دو یا سه ماهی او را رها کرد سپس او را طلبید و خطاب به وی گفت : وای بر تو برای خویش مجلس ویژه تشکیل می‌دهی و پاسبان می‌گماری؟!! آیا دوباره مرتکب چنین کاری می‌شوی؟ عیاض گفت: خیر ای امیرالمؤمنین، سپس امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه فرمود: اکنون به پست خودت بازگرد.

گویند پس از آن عیاض بن غنم یکی از بهترین فرمانداران امیرالمؤمنین عمر فاروق رضی الله عنه شد.

امام ابن شبه / ترجه: عادل حیدری


برچسب‌ها: فرمانداری, عدالت, چوپان شدن
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |

دین اسلام برای خود رسالتی جهانی و بشری قائل بود و پیامبر(ص) بارها تاکید می کرد که دین اسلام مختص قوم و قبیل ی خاصی نیست، بر همین اساس لزوم دعوت سایر قومیتها و کشورها به دین اسلام از سوی پیامبر مورد توجه قرار گرفت. هرچند قبل از لشکرکشی مسلمان به ایران گزارشاتی از ایمان آوردن عده ای از کردها موجود می باشد. به عنوان مثال جابان کردی یکی از اصحاب کُرد رسول الله(ص) و از راویان حدیث است که نام او در کتابهای«اسد الغابة» و«الإصابة فی تمییز الصحابة» ذکر شده است؛ اما متأسفانه معلومات تاریخی در مورد زندگی وی اندک است؛ ولی منابع تاریخی از پسرش میمون کردی ذکر کرده‌اند که پدرش ده بار حدیث از پیامبر روایت کرده و کمتر روایت ‌می‌کرد، مبادا که حدیث را با زیاده و نقض بازگو کند و این نشان ‌می‌دهد که اهل ورع بوده است و بیم داشته از اینکه چیزی را به پیامبر نسبت دهد که از اصل کلام او نیست.

همچنین می توان به ورود هیئت نمایندگی کردها به مدینه در زمان پیامبر اشاره کرد، در آغاز ظهور اسلام زمانی که هنوز دین اسلام از مکه و مدینه فراتر نرفته بود مردم جزیره بوتان(جزیره ابن عمر کردستان ترکیه) هیئتی را تدارک ‌می‌بینند و در پوشش بازرگانی به خدمت رسول خدا در مدینه ‌می‌رسند و در آنجا اسلام خود را اعلام ‌می‌کنند و به میان قوم خود بر می‌گردند و اخبار اسلام را به‌سوی آنها ‌می‌آورند. این گروه چون از طائفه باجن بودند به هیئت بازرگانان باجن معروفند(نصری، 1388) اما جدای از این مهمترین عامل نفوذ اسلام به مناطق کردنشین لشکرکشیهای مسلمانان بود. در این میان امپراتوری رم و ایران به خاطر نزدیکی به مرزهای مسلمین بیش از هر منطقه ی دیگری مورد توجه قرار گرفت، به همین دلیل مسلمانها برای فتح قلمرو امپراتوری ساسانی به سوی ایران لشکرکشی کردند و سر انجام در سال 16 ه ق تیسفون پایتخت ساسانی سقوط کرد و باقی مانده ی سپاه ساسانی در حلوان(منظور سرپل ذهاب می باشد که در حال حاضر در تقسیمات کشوری جزء شهرهای کرمانشاه می باشد) به جمع آوری سپاه و مقاومت در برابر مسلمانان نمود. در واقع ایرانیان اطراف آخرین پادشاه ساسانی(یزگرد سوم) گرد آمده و آخرین مقاومت های خود را در منطقه کردستان در مقابل سپاه اسلام انجام دادند و سرانجام ماومت های نومیدانه ی آنها در سال 18 ه ق در هم شکسته شد و این اولین برخورد ایرانیان و کردها با مسلمانان بود( به نقل از: صالحی امیری،1385: 169) مینورسکی در این باره می نویسد: « کردها علیه تهاجم اعراب در ارتش ساسانی خدمت می کردند(به نقل از : احمدی، 1379: 84) اما با پیشروی مسلمانان، کردستان بخشی از قلمرو سلسله های بنی امیه و بنی عباس شدند. کردها در این مدت نقش مهمی در ارتش خلفای اموی و عباسی داشتند و برخی از خانواده ها نظیر شدادیان بر امارتهای کردستان حکومت کرده اند( سه جادی، 1375: ج 2، 14). در کل بعد از حمله اعراب مناطق کردنشین یا تحت حکومت خلیفه ی بغداد بودند یا تحت حکومت دولتهای محلی ( مثل آل بویه) و ترکهای مهاجم(غزنویان، سلجوقیان،خوارزمشاهیان، مغول،تیموریان، و..) در این میان دوران سلجوقیان از دو جهت برای کردها حائز اهمیت است، نخست نام گذاری این منطقه و ثبت آن برای اولین بار در دفاتر ایرانی با نام کردستان است که در زمان آخرین پادشاه سلجوقی( سلطان سنجر) بود و دوم ظهور صلاح الدین ایوبی دلاور کرد بود که در قامت یک کرد مسلمان به جنگ صلیبون رفت و توانست بیت المقدس را از صلیبیون بازپس بگیرد(صالحی امیری،1385: 169). بعد از خوارزمشاهیا نیز مناطق کردنشین همواره مورد حمله متجاوزانی چون مغول و تیموری بود( کنان،1365: 27). اما به نظر می رسد مهمترین رخدادی که بعد از اسلام بیشترین تاثیر را بر کردها گذاشت تشکیل امپراتوری سنی مذهب عثمانی و امپراتوری شیعه مذهب صفوی بود.زیرا مهمترین جنگهای این دو امپراتوری قدرتمند در مناطق کردنشین اتفاق افتاد( رضائی، 1379: 228) به دلیل اختلاف مذهب این دو امپراتوری کردها همواره درگیر رقابت دیرپای آن دو بودند. مورخان بزرگترین ضربه بر پیکر کردستان را به جنگ چالدران بر می گردانند. چرا که در 23 اوت 1514 در دشت چالدران واقع در شمال غربی دریاچه ی ارومیه سپاه عثمانی به  رهبری شاه سلطان حسین، سپاه صفویان رابه رهبری شاه اسماعیل شکست داد و دیاربکر و قسمت بزرگی از کردستان را به تصرف خود در آورد. و اینگونه بود که اولین تقسیم کردستان صورت گرفت. چرا که این منطقه در تمام ادوار بعدی در تصرف دولت عثمانی بود(پارسادوست، 1370: ج5، 34_33). البته کردها بنا به هویت سنی مذهب خود بیشتر سر سازگاری با عثمانیان داشته اند. به نظر می رسد تقابل دو امپراتوری سنی و شیعه در ناخودآگاه ذهنی کردهای اهل سنت تاثیر گذاشته است.

 اما با سقوط خلافت عثمانیان در 1924 م اتفاق تاثیر گذار دیگری بر مسیر تاریخ تحولات سیاسی_اجتماعی آینده ی کردستان نهاد، و آن به وجود آمدن سه دولت ترکیه، عراق، و سوریه و تقسیم کردها در میان این کشورها در کنار کردهای ایران بود،به طوری که شاهد تقسیم کردها در چهار قسمت هستیم. این رخداد تاثیر بسزائی بر جریان های ناسیونالیستی کردستان نهاد، که بحث و بررسی آن در اینجا نمیگنجد. به هر صورت سیر تحولات بعد از اسلام باعث شد که اکثر قریب به اتفاق کردها به اسلام ایمان بیاورند، و دین اسلام به یکی از منابع جدا ناپذیر هویت اجتماعی کردها تبدیل شده است به طوری که منطقه کردستان در دوره‌‌های اسلامی اهتمام ویژه ای به علوم دینی داده و دانشمندان بزرگی را در دامن خود پرورانده است که خدمات ارزشمندی به فرهنگ و تمدن اسلامی نموده‌اند که آثار آنان تا به امروز مورد استفاده مسلمین است از بارزترین آنها: میمون بن مهران از تابعین ،اهل جزیره، ابن‌اثیر صاحب کتاب الکامل فی التاریخ، ابن‌اثیر صاحب کتاب النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ابن‌خلکان صاحب کتاب وفیات الأعیان، ابن‌حاجب آلانی نحوی، ابو حنیفه دینوری، ابن قتیبه دینوری، ابن‌تیمیه حرانی، ابن‌صلاح شهر زوری،بدیع الزمان همدانی و.... .و از جمله متأخرین ‌می‌توان: دکتر محمد سعید رمضان البوطی، دکتر علی محی‌الدین قره‌داغی، ملاعبدالکریم مدرس، امجد زهاوی، خیرالدین زرکلی، بدیع الزمان سعید نورسی، محمد مردوخ کردستانی، و.... نام برد.

دکتر «مارتین وان بروین سن» در مقاله ای تحت عنوان « کردها و اسلام» می گوید: « اسلام در کردستان یک خصلت متمایز و مشخص داشته و زاده‌ی مواجهه‌ی تاریخی جامعه‌ی کردی با تعالیم و رویه‌های اسلامی است، به طوریکه تنش راست آئینی (ارتدوکسی)و چپ آئینی (هترودوکسی) به طورخاصی در کردستان اثر گذاشته است. کردستان به طور متناقضی هم مرکز یک راست آئینی سنی متعصب گردید و هم سکونتگاه برخی از کژآئین‌ترین اجتماعا‌ت خاورمیانه از قبیل مذاهب ایزدی و اهل حق و ... که به ترتیب در مرکز و جنوب کردستان پدیدار گشتند. در کردستان مذاهب تلفیقی و آيینهای متفاوت در کنار هم زندگی می‌کنند و روابط بین پیشوایان روحانی سنی کرد اکثریت با شیعیان و ایزدیان، اهل حق، ارامنه، مسیحیان و یهودیان به صورت همزیستی مسالمت‌آمیز بوده است. فرقه‌های صوفی به طور چشمگیری در کردستان حضور داشتند و شیوخ صوفی بیشتر نماینده‌ی اسلام کردی بوده‌اند‌. در قرن گذشته عرصه‌ی تحت نفوذ فرقه‌های قادریه و نقشبندیه بوده است که در مواقع خاص نقشهای سیاسی و اجتماعی مهمی در کردستان ایفا کرده‌اند زیرا آنها نماینده‌ی الگوی سازمان اجتماعی مستقل از قبیله (و نیز دولت) بودند. نزد بسیاری از کردهای سنی مذهب دیندار‌، اسلام بخش مهمی از هویت کردی است و جنبشهای اسلامی در کردستان نسبت به گذشته به طور آشکار، بیشتر هویت کردی پیدا کرده‌اند(بروین سن، 1386).

در کل باید گفت کردها خدمات فراوانی به اسلام کرده ان اما اين امر اغلب بدون توجه باقي مانده چرا كه آنها آشكارا خود را با خواستگاههاي قومي‌شان يكي نمي‌دانستند و هر گاه آنها خود را در نوشتار نشان مي‌دادند، آن را معمولاًً از طريق يكي (يا بيشتر) از سه زبان همسايه عربی، ترکی و فارسی انجام مي‌دادند. كردستان، منطقه‌اي كوهستاني است كه اكثريت كردها در آن  به سر مي‌برند و براي مدتهاي طولاني يك منطقه حايل‌‌ بين مناطق تركي- عربي و فارسي زبان جهان اسلام بوده است. كردستان به لحاظ سياسي در هر يك از اين مناطق فرهنگي- سياسي يك حوزه حاشيه‌اي را تشكيل مي‌داد‌، ليكن نقش واسطه فرهنگي مهمي نيز در اين بين داشته است كردهاي دانش‌آموخته همواره به سان پلي مابين سنتهاي فكري مختلف در جهان اسلام عمل مي‌كردند و علما‌ي‌ كرد سهم عمده‌اي در پژوهش اسلامي و ادبيات مسلمانان به عربي، تركي و فارسي داشته‌اند. اسلام نيز عميقاً بر جامعه‌ی كردي تاثير گذاشت‌ وحتي به لحاظ ظاهري جنبه‌هاي غير مذهبي حيات سياسي اجتماعي به وسيله آن قالب‌بندي شده است‌ و شبكه‌هاي مدارس و فرقه‌هاي صوفيانه به عنوان مكانيزمهاي يكپارچگي اجتماعي عمل كرده و بر شكافها و تقسيمات جزئي چيره مي‌شوند. هر چند  قبل از اسلام تا حدودی شاهد یکپارچگی مذهبی در بین کردها هستیم اما این یکپارچگی بعد از ورود اسلام حالت یک دست و یک نواخت خود را از دست داد و به قولی به هندوستان کوچک تبدیل شد. هر چند بسیاری از این فرق و مذاهب همچون آشوری، و ایزدی، یهودی، و مسیحی به قبل از اسلام بر میگردند. اما آنچه که مهم است این است که علی رغم  اینکه اکثریت قریب به اتفاق کردها را مسلمانها تشکیل می دهند، اما با این وجود شاهد طیف وسیعی از مذاهب، فرق و دسته های صوفی و... هستیم.

منبع رامیاری 


برچسب‌ها: کردها و اسلام
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |

صلاح الدین ایوبی رحمه الله

180px-Saladin2l2r.jpg180px-Saladin2l2r.jpg

ابو المظفر صلاح الدین یوسف ملقب به (ملک ناصر) فرزند نجم الدین ایوبی از مشاهیر جهان اسلام و نامورترین سردار جنگهای صلیبی است.فرید وجدی مصری در دائره المعارف خود او را چنین ستوده است (هومن اکبر ملوک المسلمین همه واقواهم شوکه و اسدهم صوله و ابعد هم صیتا")تولد سلطان صلاح الدین در سال 532 ه ق در تکریت اتفاق افتاد . شبی که قرار بود پدرش و عمویش اسدالدین شیرکو از تکریت کوچ کنند او ایام کودکی را در شهر بعلبک گذرانید و همانجا تحصیلات خود را شروع کرد بعد از انکه نورالدین محمود پسر عمادالدین زنگی فرمانروای دمشق شد نجم الدین ایوب با فرزندش صلاح الدین ملازمت او را اختیار کرد صلاح الدین در دمشق نشا"ت یافت و رشد کرد و اندک اندک اثار هوش و نبوغ در سیما و رفتارش پدیدار شد و نظر نورالدین را به سوی خود جلب کرد .نورالدین به تربیت و تعلیم او همت گماشت و دستور داد او را با فنون اسب سواری و تیراندازی و شمشیر بازی و اداب جنگ در ساعتی که از مدرسه و کلاس درس فراغت میافت اشنا سازد. صلاح الدین در تاریخ 559 ه ق با عمویش سیرکو اسدالدین در حمله ای که نورالدین متوجه مصر کرد شرکت نمودند و در این حمله برازندگی وشایستگی از خود نشان داد.

در ترجمه احوال ملک منصور شیرکو گفتیم که چگونه پس از اینکه وی و برادر زاده صلاح الدین سه بار صلیبیان را دفع کردند خلیفه مصر شیرکو را وزارت بخشید اما پس از دو ماه و اندی شیرکو درگذشت و صلاح الدین ایوبی به جای وی به وزارت مصر و فرماندهی کل قوی منصوب شد(سال 564 ه ق ). در این زمان وی از طرف عاضد (خلیفه مصر) الملک ناصر لقب گرفت از این تاریخ صلاح الدین با همه نیرو و توان خود برای خدمت به دین مقدس اسلام کمر مجاهدت بست ابتدا خطر احتمالی نیروهای سودانی را دفع کرد سپش با سپاهی متوجه دیار فلسطین شد و در نتیجه مساعدت و فداکاری برادرش توران شاه بر کشور نو به نیز دست یافت.

بعد از انکه عاضذ به سال (567 ه ق) در گذشت صلاح الدین رسما" سلطان مصر شد در سال 569 ه ق نورالدین محمد فرمانروای شام نیز به دیار اخرت پیوست و بلاد شام و جزیر را تشنج و نارامی فرا گرفت صلاحالدین در تاریخ 570 ه ق برای سر و سامان دادن به اوضاع انجا به دمشق رفت و مردم به گرمی از او استقبال کردند و غائله بر طرف شد. پس از ان به 2 کار اساسی پرداخت.1. اصلاح اوضاع داخلی بلاد مصر و شام 2.دفع حملات صلیبیون و حمله به دژهای انان در مناطق شام . ضمنا" دستور داد گرداگرد شهر قاهره باروی عظیمی بکشند که تا اواخر حیات خود شلطان صلاح الدین ساختمان ان طول کشید .

در سال 537 نیرویی به عقلان کشید و از انجا به رمله یورش برد در همین اوقات سپاهی از فرنگ بدانجا رسید و نبرد سختی روی داد که به شکست مسلمانان انجامید. صلاح الدین به مصر بازگشت و دشمنان به حماه رسیدند و مدت 4 ماه انجا را در تصرف و معاصره داشتند در اواخر این سال یکی از قلاع حلب که در دست دشمن بود ازاد گردید و سلطان حکومت انجا را را به ملک ظاهر شپرد .

در سال 574 عزالدین فرحشاه برادر زاده سلطان که فرمانروای دمشق بود جهت دفع نیرویی از فرنگیان مهاجم که بدان اطراف تاخته بودند ماموریت یافته انها را تارو مار کرد و سردار انها را به قتل رسانید. در همین ایام شهاب الدین محمود حازمی دائی سلطان صلاح الدین در گذشت و ملک مظفر تقی الدین عمر از طرف سلطان به جای وی حاکم حماه شد که تا سال 577 در ان سمت باقی بود. به سال 576 ه ق شمس الدوله تورانشاه بن نجم الدین ایوبی در شام و فات یافت و اداره ایالات یمن که تحت حکومت او بود به سیف الاسلام طغتکین برادرش واگذار شد در سال 578 حران و سروج و نصیبین و موصل و امد نیز تحت سیطره صلاح الدین قرار گرفت.

به سال 578 ه ق صلاح الدین مصر را ترک گفت تا جلوی حملات و غارات مهاجمین اروپایی را که چون مور و ملخ به دیار شام هجوم اورده بودند بگیرد وی تا اخر عمر به علت کشمکش با فرنگیان مهاجم و دفع حملات صلیبیون توفیق مراجعت به مصر را پیدا نکرد.selaheddinayubi.jpg

در سال 583 در طبریه جنگ سختی بین مسلمانان و فرنگیان در گرفت که به پیروزی با سپاه اسلام انجامید سپس صلاح الدین به (عکا) شتافت و قلعه انجا را از تصرف صلیبیون بیرون اورد. انگاه به سرزمین قدس لشکر کشی کرد و پس از مجاهدت بسیار و نبردهای سخت سرانجام انجا را فتح کرد و متجاوزین به شدت شکست خوردند.

صلاح الدین پس از این پیروزی از قتل و اسارت صلیبیان شکست خورد چشم پوشید و فقط انها را خلع سلاح کرده از گرداگرد بیت المقدس و حوالی ان بیرون کرد مسلمانان صلیبیهایی را که نصاری در بقعه مسجدالاقصی نصب کرده بودند را در هم شکستند و به جای ان شعایر اسلامی را بر پای داشتند این فتح تاریخی در شب جمعه بیست و هفتم ماه رجب سال 583 اتفاق افتاد پس از این فتح صلاح الدین متوجه صور شد و از انجا به جانب طرسوس عزیمت کرد و ان شهر را نیز فتح کرد و بر اموال و دارایی فرنگیان دست یافت و خود انها را به اسارت گرفت و بعد به طرف سایر بلاد ناگشوده رونهاد و همگی را فتح کرد بعد به انطاکیه تاخت اهالی انجا بدون جنگ و خونریزی تسلیم شدند سپس بنا به خواهش پسرش ملک ظاهر به حلب رفت و سه روز در انجا توقف کرد پس از ان متوجه( حماه )شد که برادر زاده اش تقی الدین عمر از او و سپاهیان اسلام پذیرایی و استقبال شایانی به عمل اوردن وی بعد به (صفه) و کوکب و کرک رهسپار شد و بعد از پاکسازی همه ان بلاد از وجود دشمن مهاجم روز هشتم ذیحجه همان سال به بیت المقدس رفت و نماز عید قربان را در مسجدالاقصی به جای اورد و در روز یازدهم به عسقلا رفت و ان خطه را از برادرش ملک عادل پس گرفت و در عوض کرک را به وی سپرد بعد راهی عکا شد و دستور داد که حصار انجا را تعمیر کنند و امیر بهاء الدین قراقوشی را والی انجا گردانید (سال 585 ه ق) وی پس از ان عازم شقیف شد که دارای باروهای استواری بود چندین روز در انجا به نبرد پرداخت در این هنگام خبر یافت که فرنگیان به جانب عکا یورش اوردند ناچار سلطان راه عکا را پیش گرفت و از هر طرف نیرو فرا خواست فرنگیان با حدود دو هزار سوار و سی هزار پیاده راه عبور را بسته بودند اما در اثر فداکاری و مجاهدت سپاهیان اسلام انها شکست خوردند و مسلمانان پیروزمندانه داخل عکا شدند فتح اورشلیم و دست یافتن مسلمانان بر بیت المقدس اروپائیان را سخت به هیجان اورد و انها را به تدارک و تداوم جنگ صلیبی واداشت.

ریچارد اول پادشاه انگلیس مشهور به (شیر دل) و فلیپ اوگوست پادشاه فرانسه در سال 586 ه ق به جانب اورشلیم با نیروی بسیار عظیمی رونهاد و سال بعد در محاصره عکا شرکت کردند پس از یک سال و نیم تمام چنگ بین مسلمانان و عیسویان در سال 588 ه ق صلحی سه ساله برقرار شد بدون انکه عیسویان از این نبرد ها نتیجه ای به دست اورده باشند.

سلطان صلاح الدین بار دیگر به بیت المقدس رفت و پسران خود ملک ظاهر و ملک افضل را رخصت مراجعت به محلهای خودشان داد و پس از چند روز اقامت از انجا به دمشق رفت و در بیست و هفتم شوال سال 589 بدانجا رسید تمام فرمانروایان و امرای شام و اغلب برادران و فرزندان وی در انجا برای ملاقات او حضور یافتند و ایامی را با استفاده از هزینه ها و دستورهای سلطان و رفع خستگی سپری کردند سلطان صلاح الدین تصمیم داشت پس از مدتی اصتراحت و فراهم اوردن تجهیزات کافی و عده لازم به طرف اسیای صغیر و ایتالیا و از انجا به جانب فرانسه حمله کند اما ناگهان بستری شد و بعد از جند روزی بیماری صبح روز چهارشنبه هفدهم ماه صفر سال 589 ه ق در گذشت .

پسرش ملک افضل که در انجا حضور داشت به تعزیه نشست و جنازه پدرش را در مقابر شهدا در باب الصغیر دمشق به خاک سپرد. وی 43 سال در مصر و سوریه حکومت کرد روحش شاد.

به نقل از:

kurdestan4.blogfa.com


برچسب‌ها: صلاح الدین ایوبی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |
جابان صحابی کورد پیامبر

جابان کُرد ( صحابی کُرد پیامبر) از قدیم در میان کردها طایفه‌ بزرگی وجود داشته است که در تاریخ به نامهای مختلفی مثل جابان، ‌‌کابان، ‌‌گاوان، ‌‌جاوان، ‌‌جافان و جاف از آنها نام برده شده است.این اصطلاحات در کتب تاریخی قدیم مثل تاریخ ابن اثیر ـ عماد اصفهانی در قرن 6 هجری، ‌‌سفرنامه ابن بطوطه ـ مروج الذهب مسعودی ـ قاموس المحیط فیروزآبادی ـ تاریخ امین زکی‌بگ و... آمده است بعضی مثل هژار مکریانی می گویند که طایفه جابان وجود داشته ولی فعلاً نابود شده‌اند، ‌‌دکتر مصطفی جواد می‌گوید آنها بعد از حمله هلاکو به بغداد تبدیل به عرب شده‌اند. ولی آنچه به واقعیت و حقیقت نزدیکتر است این است که طایفه جاف کنونی که در کردستان عراق و ایران زندگی می کنند نوادگان همان طایفه هستند.  در تاریخ مشخص می‌شود که در میان اصحاب رسول خدا فردی بوده است به نام جابان الکُردی که پسرش ابو بصیر نیز از یاران رسول خدا بوده است، ‌‌آلوسی در تفسیر مشهور خود روح المعانی از این دو نفر احادیثی را روایت می‌کند و احتمال می‌دهد اصحاب دیگری نیز از نژاد کُرد وجود داشته‌اند. و ابن حجر در کتاب « الاصابه فی تمیز الصمابه » از جابان الکُردی و مأمون بن جابان الکُردی صحبت می نماید.  نام جابان الکُردی و پسرش ابوبصیر در مروج الذهب مسعودی ـ دایره المعارف اسلامی ـ طبقات الکبری سبکی ـ قاموس المحیط فیروزآبادی ـ مغازی ابن اسحاق و فتوح الشام واقدی آمده است.ابن اسحاق و طبری می گویند که ابوبصیر فرزند جابان الکُردی در مکه توسط مشرکین زندانی و شکنجه شده و از هجرت او جلوگیری می‌کردند. پس این افراد در مکه و قبل از هجرت به حضور رسول خدا رسیده و مسلمان شده‌اند.  تاریخ‌نویسان می گویند که ابویحیی ابن مأمون ابن جابان از علمای حدیث بوده است و در سال 172 هجری در کردستان وفات یافته است. پس معلوم می‌شود که آنها بعد از فتح کردستان به کردستان بازگشته‌اند و در همان جا نیز به زندگی ادامه داده‌اند.  از بررسی کتابهای تاریخی می‌توان به این نتیجه گیری رسید که. جابان از طرف بزرگان کرد در اورامان و شهرزور همراه با هیئتی، ‌‌مخفیانه و دور از چشم جاسوسان ساسانی، ‌‌به مکه مسافرت کرده است. آن هیئت برای دادن گزارش کار خود به کردستان بازگشته‌اند ولی جابان به عنوان رابط و سفیر کُردها در مکه مانده است و همراه سایر مسلمانان به مدینه مهاجرت کرده است. و به احتمال قریب به یقین بارها پیکهایی به کردستان ارسال داشته، ‌‌و یا با فرستادگان کُردها مذاکره داشته است و حلقه‌ ارتباطی بین کُردها و رسول خدا بوده است.  ابوبصیر در تاریخ اسلام دارای نقش بسیار خاص و مهمی است، ‌‌او از دست مشرکین به مدینه فرار کرد اما بر اساس مفاد صلح حدیبیه باید به مشرکین بازگردانده می‌شد، ‌‌ولی در راه عودت یکی از نگهبانانش را کشت و با 5 نفر دیگر در منطقه‌ العیصی مخفی شد و به پناهگاهی برای مسلمین فراری از مکه تبدیل شد که به دلیل پیمان حدیبیه باید به مشرکین تحویل داده می‌شدند. او با جنگ پارتیزانی، ‌‌که از مشخصه های اکراد بود، ‌‌در مقابل مشرکین مقاومت کرد. اگر سلمان فارسی در جنگ احزاب با کندن خندق، ‌‌تاکتیکی مهم به سپاهیان اسلام آموزش داد، ‌‌ابو بصیر با جنگهای پارتیزانی، ‌‌به یاران رسول خدا روشهای جنگی نا متعارف آموزش داد که بعدها توسط فرماندهان بزرگی مثل خالد و قینقاع و سعدبن وقاص و... از این آموزشها به خوبی استفاده گردید. در رابطه با ابوبصیر و قبیله گاوان یا جابان می‌توان به کتب تاریخی معتبر مراجعه نمود و ضرورت دارد در این موارد و اینکه کُردها در میان اصحاب و یاران رسول خدا دارای چه تعداد افراد دیگری نیز بوده‌اند تحقیقات بیشتری انجام شود. نقش كردها در تمدن اسلامی با ظهور اسلام و حضورش در كردستان ، بزرگان بسیاری در راه این دین كوشیدند و اشقانه به خدمت و تعالی آن همت گماشتند . عل ی رغم اینكه این ملت ، زبرگترین خدمات را در قبال دین اسلام و زبان عربی انجام داده است ، اما متأسفانه نقش برجسته انها در طول زمانهای دور و  دراز ، مجهول و ناشناخته مانده است . ماموستا هه ژار در مقدمه ی دیوان شیخ احمد جزیری از امام محمّد غزالی نقل می نماید كه فرموده اند : « ‌[ علوم ] دین اسلام  بر سه پایه بنیاد یافته است كه عبارتند از : دینوری ، آمدی و شهرزوری » . ما اینجا می توانیم برای یادآوری ، اسامی چندی از مشاهیر بزرگ كُرد را ذكر بنمائیم كه اسم هایشان در اذهان مسلمانان و اعراب با حروفی از نور نگاشته شده است . در حالی كه انها از نسل این ملّت بزرگ می باشند ، از جمله ی آن مشاهیر می توان از قهرمان جاودانه و رهائی بخش قدس صلاح الدین ایوبی ، امام ممد عبده شاگرد سید جمال الدین افغانی ، امیر الشعراء احمد شوقی ، شیخ عبدالباسط عبدالصمد قاری برجسته و بلند آوازه ی قرآن ، عباس محمود عقاد ، محمد فرید وجدی ، خانواده تیموری ( محمد ، محمود ، عایشه ) ، جمیل صدقی زهاوی ، ابن حاجب ،ابن صلاح شهرزوری ، سیف الدین آمدی ، حافظ عراقی ، ابوالفداء ایوبی و خاندان ابن اثیر مورخ مشهور ، ابن خلكان جغرافیدان و مورخ ، بابا طاهر عریان عارف و شاعر و  [ مفسر بزرگ محمود آلوسی ]  نام برد ابن حجر عسقلانی در كتاب (( الا اصابه فی تمیز الاصحابه)) ذكر كرده است كه در میان اصحاب رسول خدا یك نفر كرد به نام (( جابان)) بوده است كه حدود 10 حدیث از او روایت شده است . استاد « حسن محمود محمد كریم » در جلد سوم از سلسله كتب « نگاهی نو به تاریخ كُرد » می گوید : كردها كه در كتاب دینی خود مژده آمدن پیامبری از سرزمین درخت خرما  و سرزمین شتر سرخ را شنیده بودند ، مدام چشم انتظار بودند كه این پیامبر عدل و داد ایشان را از ستم پادشاهان ستمگر ایران و روم برهاند این بود كه با انتشار خبر پیامبری حضرت محمّد ( ص ) جابان كرد را به نمایندگی از طرف خود برای تحقیق و بررسی در مورد صدق این خبر روانه سرزمین عربستان كردند . و این برای ملت كرد بسی جای خرسندی و افتخار است ، در حالی كه نزدیكان و خویشان محمد او را تكذیب و شكنجه می كردند ، اما كردها برای كشف حقیقت و راستی هزاران كیلومتر راه را طی كرده و خود را از هوای خنك و كوهستانی كردستان و كوههای سر به فلك كشیده آن به بیابان های گرم و سوزان عربستان می رسانند تا هدایت و نور را بیابند . اگر چه در اطراف پیامبر ( ص) افرادی از ملیت های دیگر چون صهیب رومی و عداس نینوایی و سلمان فارسی و بلال حبشی هم حضور داشتند اما هیچ كدام از این بزرگواران همچون جابان كرد به نمایندگی از طرف ملت و قومشان و برای كشف حقیقت به آنجا نیامده بودند . بلكه فقط این كردها بودند كه نماینده خود را روانه سرزمین وحی كردند تا برای ملت خود و سایر اقوام اطرافشان خبر بیاورند . كردها قبل از اینكه كسی اسلام را برایشان بیاورد با میل و رغبت خود به استقبال آن  رفتند . این بود كه با آمدن سپاه اسلام چنان جنگ قابل توجهی در كردستان رخ نداد . آری این است كه ملت كرد پس از گذشت پانزده سده  همچنان مؤمن و مسلمانند و به دین و آئین خود افتخار می ورزند و با جان و مال از آن دفاع می كنند  و آن را یگانه راه نجات و آزادی خود می دانند . لذا هم دوش و همراه با سایر برادران مسلمانشان همچون گذشته ، حالا هم با ایفای نقش در بیداری اسلامی و حركت و نهضت بزرگ مسلمانان معاصر به خدمت دین و خلق پرداخته و حضور و فعالیت  شیر مردانی همچون سعید نورسی ، شیخ سعید پیران ،  احمد مفتی زاده ، ناصر سبحانی ، فاروق فرسا  ، محمد ربیعی و ... دال بر این مدعاست . با ظهور اسلام و حضورش در كردستان ، بزرگان بسیاری در راه این دین كوشیدند و اشقانه به خدمت و تعالی آن همت گماشتند . عل ی رغم اینكه این ملت ، زبرگترین خدمات را در قبال دین اسلام و زبان عربی انجام داده است ، اما متأسفانه نقش برجسته انها در طول زمانهای دور و  دراز ، مجهول و ناشناخته مانده است . ماموستا هه ژار در مقدمه ی دیوان شیخ احمد جزیری از امام محمّد غزالی نقل می نماید كه فرموده اند : « ‌[ علوم ] دین اسلام  بر سه پایه بنیاد یافته است كه عبارتند از : دینوری ، آمدی و شهرزوری » .


برچسب‌ها: جابان کورد, صحابی کورد پیامبر, جابان صحابی کورد پیامبر

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |
چاپان سەروو (Çapan serû، بە فارسی: چاپان علیا) دێیەکە لە ناوچەی زێویەی شارستانی سەقز. ژمارەی دانیشتووانی لە سەرژمێریی ساڵی ٢٠٠٦دا ١٨٤ کەس لە ٤٤ بنەماڵەدا بووە.

چاپان خواروو (Çapan xwarû، بە فارسی: چاپان سفلی) دێیەکە لە ناوچەی زێویەی شارستانی سەقز. ژمارەی دانیشتووانی لە سەرژمێریی ساڵی ٢٠٠٦دا ٢١٤ کەس لە ٤٨ بنەماڵەدا بووە.


برچسب‌ها: چاپان
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |

داستان ابو بصير

پس از قرارداد حديبيه طولى نكشيد كه يكى از مسلمانان مكه به نام عتبة بن اسيد كه كنيه‏اش ابو بصير بود به مدينه گريخت و پس از چند روز،نامه‏اى از طرف قريش به پيغمبر رسيد كه ابو بصير بدون اجازه مولاى خود به شهر شما آمده و طبق قرارداد بايد او را به مكه بازگردانيد؟و اين نامه را به وسيله مردى عامرى با غلامى كه داشت به مدينه فرستاده بودند.

رسول خدا(ص)ابو بصير را طلبيد و به او فرمود:ما با قريش قراردادى بسته‏ايم كه نمى‏توانيم به آن خيانت كنيم اكنون با اين دو نفر به مكه بازگرد تا خدا براى تو و ساير ناتوانان راه گريزى مهيا فرمايد و چون ابو بصير گفت:آيا مرا به سوى مشركين باز مى‏گردانى كه از دين خدا بيرونم كنند؟باز همان پاسخ را از پيغمبر شنيد.

ابو بصير به ناچار تسليم آن دو نفر شد و راه مكه را پيش گرفت اما هنوز چندان از مدينه دور نشده بود كه فكرى به نظر ابو بصير رسيد تا خود را از چنگال آن دو نفر رها كند و به دنبال آن وقتى در«ذى الحليفه»پياده شدند به مرد عامرى گفت:شمشير برنده و تيزى دارى؟آن مرد گفت:آرى،پرسيد:مى‏توانم آن را ببينم؟گفت:آرى و چون شمشير را از او بگرفت بى‏مهابا گردن آن مرد عامرى را زده و غلام او كه چنان ديد به سوى مدينه گريخت و خود را به پيغمبر اسلام رسانيد و به دنبال او ابو بصير نيز با همان شمشير كه در دست داشت به مدينه آمد و به پيغمبر عرض كرد:تو طبق قرارداد مرا به فرستادگان قريش سپردى و من نيز به خاطر دفاع از دين خود دست به چنين كارى زدم!

رسول خدا(ص)كه از دليرى ابو بصير تعجب كرده بود فرمود:عجب آتش افروزجنگى است اين مرد اگر همدستانى داشته باشد!

ابو بصير كه مى‏ديد طبق قرارداد نمى‏تواند در مدينه بماند با اشاره مسلمانان و يا به فكر خود از مدينه خارج شد و خود را به ساحل دريا و سر راه كاروان قريش كه براى تجارت به شام مى‏رفتند رسانيد و در آنجا پنهان شد و هرگاه مى‏توانست دستبردى به آنها مى‏زد و يا كسى از آنها را به قتل مى‏رسانيد.

كم كم افراد مسلمان ديگرى نيز كه در مكه بودند و طبق قرارداد حديبيه نمى‏توانستند به مدينه و نزد مسلمانان بيايند وقتى از داستان ابو بصير مطلع شدند خود را به او رسانده و در ساحل دريا منزل گرفتند و تدريجا عدد آنها به هفتاد نفر رسيد و خطر بزرگى را براى كاروان قريش فراهم ساختند و در نتيجه راه تجارتى قريش به شام نا امن شد و قريش كه متوجه شدند هيچ راهى براى رفع مزاحمت ابو بصير و يارانش جز توسل به پيغمبر خدا ندارند،ناچار شدند نامه‏اى به آن حضرت بنويسند و از او بخواهند ابو بصير و يارانش را به مدينه بطلبد و ماده مربوط به«استرداد پناهندگان»را از متن قرارداد حذف كند و آنها را در مدينه پيش خود نگاه دارد.

بدين ترتيب اين ماده قرارداد كه به مسلمانان تحميل شده بود و مسلمانان آن را براى خود ننگى بزرگ مى‏دانستند،به پيروزى و افتخار مبدل شد و به پيشنهاد خود دشمن،از متن قرارداد حذف گرديد.


دعوت سران جهان به اسلام

پس از قرارداد حديبيه چنانكه گفتيم رسول خدا(ص)در فكر تبليغ اسلام به خارج شبه جزيره و انجام مأموريت و رسالت جهانى خويش افتاد و بدين منظور تصميم گرفت نامه‏هايى به سران جهان آن روز و زمامداران كشورهاى مختلف آن زمان بنويسد و افرادى را پيش آنها بفرستد و بدين منظور روزى به اصحاب خود فرمود:

اى مردم بدانيد كه خداوند مرا به همه جهانيان مبعوث فرموده و مبادا شما همانند حواريين عيسى در اين باره با من مخالفت كنيد!

و چون اصحاب عرض كردند:چگونه حواريين با عيسى مخالفت كردند؟پاسخ داد:

ـآنان را به دعوت كسانى مى‏فرستاد،پس آنكه راهش نزديك و كوتاه بود خوشنود و آنها كه راهشان دور و دراز بود ناراضى و در انجام مأموريتش كوتاهى مى‏كردند!

و بدين ترتيب آنها را آماده انجام مأموريت الهى و جهانى خويش نموده سپس دستور داد مهرى از نقره برايش بسازند و جمله«محمد رسول الله»را در آن بكنند تا پاى نامه‏ها را بدان مهر كند،و آن گاه دستور داد نامه‏هايى با عبارات مختلف كه مضمون همه آنها نزديك به هم بود به سران جهان بنويسند كه ما براى نمونه يكى ازآن نامه‏ها را در اينجا نقل كرده و تحقيق بيشتر را براى طالبين به كتابهاى مفصلى كه در اين باره نگاشته شده واگذار مى‏كنيم . (1)

نامه‏اى كه به مقوقس پادشاه مصر نوشت

متن نامه كه مى‏گويند هم اكنون در موزه‏هاى مصر و اروپا موجود است اين است:

«بسم الله الرحمن الرحيم.من محمد بن عبد الله الى المقوقس عظيم القبط،سلام على من اتبع الهدى،اما بعد فانى ادعوك بدعاية الاسلام،اسلم تسلم،يؤتك الله اجرك مرتين،فان توليت فانما عليك اثم القبط«يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم أن لا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فإن تولوا فقولوا اشهدوا بأنا مسلمون».

ـمحمد رسول اللهـ

[به نام خداى بخشاينده و رحيم،از محمد بن عبد الله به سوى مقوقس بزرگ قبطيان،سلام بر كسانى كه پيرو هدايت‏اند،سپس من تو را به اسلام دعوت مى‏كنم مسلمان شو تا در امان باشى و خدا پاداش تو را دوبار مى‏دهد،و اگر نپذيرفتى گناه قبطيان به گردن توست«اى اهل كتاب بياييد كلمه‏اى را كه ميان ما و شماست بپذيريد كه جز خدا را نپرستيم و چيزى با او شريك نكنيم و بعضى از ما بعضى ديگر را غير خداى يكتا به خدايى نگيرد اگر روى برتافتند بگو شهادت بدهيد كه ما مسلمانيم.]

«محمد پيامبر خدا»

مورخين نوشته‏اند:اين نامه كه به مقوقس رسيد در صدد تحقيق بر آمد و از فرستاده پيغمبر يعنى حاطب بن ابى بلتعه كه نامه را برده بود سؤالاتى درباره اوصاف و خصوصيات آن حضرت نمود و سپس پاسخ نامه را نوشت و با هدايايى براى آن حضرت ارسال داشت كه از آن جمله مقدارى لباس و چند كنيز و غلام و الاغ و استرى بود و برخى گفته‏اند طبيبى نيز به همراه آنان فرستاد كه مسلمانان را مداوا كند و چون آنها را به نزد پيغمبر(ص)آوردند همه را قبول كرد ولى به طبيب فرمود:تابازگرد چون ما مردمى هستيم كه تا گرسنه نشويم غذا نمى‏خوريم و چون غذا نيز بخوريم سير غذا نمى‏خوريم.

پيغمبر اكرم به همين مضمون نامه‏هاى ديگرى به پادشاه ايرانـكه در آن وقت پرويز بودـ،امپراتور روم كه نامش هرقل بود،نجاشى دوم (2) پادشاه حبشه،حارث بن ابى شمرـسلطان غسانـ،جيفر و عياذ پسران جلندىـپادشاهان عمانـ،ثمامة بن اثال و هوذة بن علىـپادشاهان يمامهـو ديگران نوشت و هر كدام را به وسيله يكى از اصحاب و ياران خود فرستاد و برخى گفته‏اند:همه نامه‏ها را نوشتند و فرستادگان همه در يك روز به سوى مأموريت خود عزيمت كردند و برخى نيز گفته‏اند:به طور مختلف و پراكنده نامه‏ها را بردند،و مجموع نامه‏هاى آن حضرت را كه جمع‏آورى كرده‏اند قريب به چهل نامه است كه به افراد مختلف و كشورها و قبايل نگاشته و فرستاده است. (3)

و به هر صورت برخى چون مقوقس با كمال ادب و احترام پاسخ نوشتند و هدايايى نيز ضميمه كرده براى پيغمبر اسلام فرستادند و مانند نجاشى پادشاه حبشه،و برخى چون پرويز و پادشاهان غسان از خواندن نامه خشمناك شده و آن را دريدند و پاسخى هم ندادند و بلكه افرادى را مأمور كردند براى دستگيرى و يا تهديد آن حضرت به حجاز بروند ولى بى‏نتيجه به نزد آنها بازگشتند،به شرحى كه در تواريخ مضبوط است.

در پايان اين فصل بد نيست قضاوتى را كه يكى از شخصيتهاى جهان معاصر ما درباره نامه‏هاى پيغمبر اسلام به سران جهان نموده است بخوانيد:

نهرو در كتاب خود،نگاهى به تاريخ جهان مى‏نويسد:

محمد(ص)از شهر مدينه پيامى براى حكمرانان و پادشاهان جهان فرستاد و آنها را به قبول وجود خداى يگانه و رسول او دعوت كرد،لابد اين پادشاهان وحكمرانان حيرت كردند كه اين مرد گمنام كيست كه جرئت كرده است براى آنها دستور صادر كند.

از فرستادن همين پيامها مى‏توان تصور كرد كه حضرت محمد(ص)چه اعتماد و اطمينان فوق العاده‏اى به خود و رسالتش داشته است و توانست همين اعتماد و ايمان را در مردم كشورش نيز به وجود آورد و به آنها الهام ببخشد،به طورى كه آن مردان توانستند بدون دشوارى بر نيمى از جهان معلوم آن زمان مسلط گردند،ايمان و اعتماد به نفس چيز بزرگى است و اين ثمرات عالى را به وجود مى‏آورد. (4)

پى‏نوشتها:

1.«كراع الغميم»تا مكه 30 ميل و حدود 10 فرسخ فاصله دارد.

2.«احابيش»ـبه گفته برخىـنام قبايلى بود كه با قريش همسوگند شدند كه تا شب و روز برجاست و كوه«حبشى»برپاست از يكديگر دفاع كنند و چون اين پيمان در پاى كوه«حبشى»بسته شد آنها را«احابيش»مى‏گفتند.

3.اين جريان را همه مورخين نوشته‏اند و بدون اظهار نظر از آن گذشته‏اند،و ما نيز تجزيه و تحليل و اظهار نظر درباره آن را به خود خواننده محترم واگذار مى‏كنيم و مى‏گذاريم .

4.باز هم تجزيه و تحليل در اين داستان را به خواننده محترم وامى‏گذاريم و مى‏گذريم!

5.اشاره است به داستان جنگ صفين و صلحنامه‏اى كه ميان آن حضرت و معاويه تنظيم شد كه چون خواستند بنويسند:«هذا ما صالح عليه امير المؤمنين على بن ابيطالب...»عمرو بن عاص گفت:بايد اين عنوان پاك شود زيرا اگر ما تو را امير المؤمنين مى‏دانستيم با تو جنگ نمى‏كرديم .

6.در برخى تواريخ به جاى ده سال چهار سال و در برخى دو سال نوشته شده ولى مشهور همان ده سال است.

7.دانشمند ارجمند آقاى احمدى در كتاب مكاتيب الرسول تحقيقى درباره نتايج صلح حديبيه نموده كه خلاصه آن در زير آمده است.

1.خواننده محترم مى‏تواند به دو كتاب نفيسى كه سالهاى اخير به قلم دو تن از فضلاى محترم حوزه علميه قمـيكى به فارسى و ديگرى به عربى نگاشته شده،يعنى كتاب محمد و زمامداران و كتاب مكاتيب الرسول مراجعه كند و اين نامه‏ها را به تفصيل بخواند.

2.اين پادشاه غير از نجاشى اول است كه شرح حال او و اسلامش را به دست جعفر بن ابيطالب در داستان هجرت به حبشه نقل كرديم.

3.به مكاتيب الرسول،صص 59ـ35 مراجعه شود.

4.نگاهى به تاريخ جهان،ج 1،ص .
برچسب‌ها: داستان, ابو بصير
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |

اِبْن‌ِ مَخْلَد، لقب‌ دو تن‌ از ديوان‌ سالاران‌ و وزيران‌ ايرانى‌ نژاد عهد عباسى‌ در سده‌هاي‌ 3 و 4ق‌/9 و 10م‌ و شاخه‌اي‌ از خاندان‌ ابن‌ جرّاح‌ (ه م‌) كه‌ اصلاً از ديرقُنّى‌ نزديك‌ بغداد برخاستند:
1. ابومحمدحسن‌ بن‌ مخلدبن‌ جراح‌ (209- 268ق‌/824 -881م‌)، كاتب‌ و وزير چند تن‌ از خلفاي‌ عباسى‌. از آغاز و چگونگى‌ پيوستن‌ حسن‌ به‌ دستگاه‌ خلافت‌ اطلاعى‌ در دست‌ نيست‌. در منابع‌ نخستين‌ بار از او به‌ عنوان‌ جانشين‌ ابراهيم‌ بن‌ عباس‌ رئيس‌ ديوان‌ ضياع‌ ياد شده‌ كه‌ پس‌ از مرگ‌ ابراهيم‌، از سوي‌ متوكل‌ در 243ق‌ به‌ رياست‌ آن‌ ديوان‌ گماشته‌ شد (طبري‌، 9/209). ابن‌ طقطقى‌ (ص‌ 344) او را كاتبى‌ چيره‌ دست‌ خوانده‌ است‌ كه‌ به‌ جهت‌ ثبت‌ جزئيات‌ اموال‌ مناطق‌ مختلف‌ قلمرو خلافت‌ و آنچه‌ به‌ ديوان‌ مى‌رسيد، نسبت‌ به‌ همة آنها احاطه‌ و آگاهى‌ كاملى‌ داشت‌. حسن‌ تا اواخر خلافت‌ معتزّ (مق 255ق‌/869م‌) رئيس‌ ديوان‌ ضياع‌ بود. در اين‌ تاريخ‌ صالح‌ بن‌ وصيف‌ او را همراه‌ با چند تن‌ ديگر از ديوانيان‌، به‌ اتهام‌ سوء استفاده‌ از بيت‌المال‌ دستگير كرد و به‌ زندان‌ افكند و اموال‌ و ضياع‌ آنان‌ را، پس‌ از شكنجة فراوان‌، مصادره‌ كرد و خليفه‌ نيز پس‌ از اين‌ واقعه‌ معزول‌ شد (يعقوبى‌، 2/504؛ طبري‌، 9/387- 388) و حسن‌ بن‌ مخلد نيز از زندان‌ آزاد گرديد (طبري‌، 9/398، 399). او مدتى‌ كاتب‌ الموفق‌ پسر متوكل‌ بود (صفدي‌، 12/267).
خليفه‌ معتمد عباسى‌ در ذيقعدة 263، پس‌ از مرگ‌ وزير عبيدالله‌ بن‌ يحيى‌ بن‌ خاقان‌ وزارت‌ را در سامرا به‌ وي‌ سپرد (طبري‌، 9/532). چون‌ موسى‌ بن‌ بغا چند روز بعد به‌ سامرا آمد، ابن‌ مخلد به‌ بغداد گريخت‌ و سليمان‌ بن‌ وهب‌ از طرفداران‌ الموفق‌ در 6 ذيحجة همان‌ سال‌ به‌ درخواست‌ موسى‌ به‌ وزارت‌ نشست‌ و كس‌ به‌ بغداد فرستاد تا ابن‌ مخلد را گرفتند و يك‌ ميليون‌ دينار از اموالش‌ را مصادره‌ كردند. پس‌ از مرگ‌ موسى‌ بن‌ بغا كه‌ كار سليمان‌ به‌ ضعف‌ گراييد، ابن‌ مخلد باز نيرو يافت‌ و سليمان‌ او را در امور وزارت‌ شركت‌ داد (صفدي‌، 12/267، 268). پس‌ از گرفتار شدن‌ سليمان‌ (27 ذيقعدة 264)، ابن‌ مخلد دوباره‌ به‌ وزارت‌ منصوب‌ شد (طبري‌، 9/540). وزارت‌ او اين‌ بار نيز چندان‌ دوام‌ نيافت‌ و الموفق‌ براي‌ پيشبرد مقاصد خود به‌ سامرا رفت‌ و با اصرار و تهديد او، سليمان‌ آزاد شد و به‌ وزارت‌ بازگشت‌ (8 ذيحجة 264) و حسن‌ بن‌ مخلد گريخت‌ و اموال‌ او و اطرافيانش‌ را مصادره‌ كردند، با اينهمه‌ ظاهراً (همو، 9/541) يك‌ بار ديگر (265ق‌) مدتى‌ به‌ وزارت‌ برگزيده‌ شد (ابن‌ عساكر، 9/249) و پس‌ از عزل‌ به‌ مصر تبعيد شد و ابن‌ طولون‌ او را به‌ نيكى‌ پذيرفت‌ و امور نظارت‌ در اقليم‌ را در برابر سالى‌ يك‌ ميليون‌ دينار به‌ وي‌ واگذار كرد، ولى‌ در اثر دسيسه‌هاي‌ عاملان‌ ابن‌ طولون‌ و متهم‌ شدن‌ ابن‌ مخلد به‌ جاسوسى‌ به‌ نفع‌ الموفق‌، به‌ انطاكيه‌ تبعيد شد. ابن‌ طولون‌ به‌ نايب‌ خود در انطاكيه‌ دستور شكنجة او را داد كه‌ در اثر آن‌ درگذشت‌ (صفدي‌، 12/268؛ ذهبى‌، 13/8). از او اشعاري‌ به‌ جاي‌ مانده‌ است‌.
2. ابوالقاسم‌ سليمان‌ بن‌ حسن‌ بن‌ مخلد بن‌ جراح‌ (د 332ق‌/ 994م‌). از آغاز كار او اطلاعى‌ در دست‌ نيست‌. با توجه‌ به‌ آنكه‌ گفته‌اند در 71 سالگى‌ (صفدي‌، 15/363) درگذشت‌، بايد در 261ق‌ متولد شده‌ باشد. چون‌ ابن‌ فرات‌ نخستين‌ بار به‌ وزارت‌ رسيد (296ق‌/909م‌)، سليمان‌ كه‌ متصدي‌ بخشى‌ از ديوان‌ خاصه‌ بود، به‌ رياست‌ آن‌ ديوان‌ منصوب‌ شد. وي‌ مدت‌ 2 سال‌ در اين‌ مقام‌ ماند و چون‌ به‌ ضديت‌ با ابن‌ فرات‌ برخاست‌ او را به‌ زندان‌ افكندند و اموالش‌ را مصادره‌ كردند، اما ابن‌ فرات‌ به‌ سبب‌ دوستى‌ كه‌ با پدر او حسن‌ بن‌ مخلد داشت‌ و نيز به‌ سبب‌ آنكه‌ مادرش‌ مشرف‌ به‌ مرگ‌ بود و آرزوي‌ ديدار فرزند داشت‌، او را رها كرد و رسيدگى‌ به‌ محاسبات‌ اعمال‌ دشت‌ ميشان‌ را در 298ق‌ و بقاياي‌ مالياتى‌ سالهاي‌ قبل‌ را به‌ او واگذاشت‌ (تنوخى‌، 2/141-142؛ صابى‌، 33، 117). وي‌ در 301ق‌ در زمان‌ مقتدر متولى‌ ديوان‌ الدار و كاتب‌ دايى‌ مقتدر شد (قرطبى‌، 42)، اما در 311ق‌ به‌ شيراز تبعيد شد (قرطبى‌، 113) و يك‌ سال‌ بعد آزاد گرديد (همدانى‌، 1/47). پس‌ از بركناري‌ ابن‌ مقلة وزير در 318ق‌/930م‌، مقتدر با صلاحديد على‌ بن‌ عيسى‌ بن‌ جراح‌، ابن‌ مخلد را به‌ وزارت‌ برگزيد و مقرر داشت‌ كه‌ بى‌تأييد على‌ بن‌ عيسى‌ كاري‌ انجام‌ ندهد (قرطبى‌، 150؛ ابن‌ اثير، 7/218)، ولى‌ او نتوانست‌ در آن‌ دوران‌ پرآشوب‌ بر مشكلات‌ چيره‌ شود. در رجب‌ 319، خليفه‌ او را بركنار كرد و عبيدالله‌ كلوذانى‌ را به‌ وزارت‌ برگزيد (قرطبى‌، 161). همدانى‌ اين‌ حادثه‌ را در 318ق‌ ضبط كرده‌ كه‌ درست‌ به‌ نظر نمى‌رسد (1/63). سليمان‌ در دوران‌ خلافت‌ الراضى‌ (322- 329ق‌) بار ديگر به‌ وزارت‌ رسيد و چون‌ خليفه‌ ناتوانى‌ او را در انجام‌ كارها ديد، اين‌ رائق‌ را مقام‌ اميرالامرائى‌ داد و كارها را بدون‌ سپرد و براي‌ سليمان‌ چيزي‌ جز نام‌ و عنوان‌ وزارت‌ نماند (ابن‌ طقطقى‌، 383). وي‌ هنگام‌ مرگ‌ الراضى‌ (329ق‌) همچنان‌ وزير بود و چون‌ متقى‌ عباسى‌ به‌ خلافت‌ رسيد، او را مدت‌ 4 ماه‌ در همان‌ مقام‌ ابقا كرد (همو، 385).
ذهبى‌ (15/327- 328) او را كاتبى‌ چيره‌دست‌ و وزيري‌ بزرگ‌ خوانده‌، حال‌ آنكه‌ ابن‌ طقطقى‌ (ص‌ 372) گويد: وي‌ بى‌كفايت‌ و بى‌خرد بود و صاحب‌ مقام‌ بودنش‌ از بخت‌ و اقبال‌ او بوده‌ است‌.
مآخذ: ابن‌ اثير، الكامل‌؛ ابن‌ طقطقى‌، محمد، الفخري‌، به‌ كوشش‌ درنبورگ‌، پاريس‌، 1894م‌؛ ابن‌ عساكر، على‌، التاريخ‌ الكبير، به‌ كوشش‌ عبدالقادر افندي‌ بدران‌، دمشق‌، 1332ق‌؛ تنوخى‌، محسن‌، الفرج‌ بعد الشدة، به‌ كوشش‌ محمود شالجى‌، بيروت‌، 1398ق‌/1978م‌؛ ذهبى‌، محمد، سيراعلام‌ النبلاء، به‌ كوشش‌ على‌ ابوزيد و ابراهيم‌ الزيبق‌، بيروت‌، 1404ق‌/1984م‌؛ صابى‌، هلال‌، الوزراء، به‌ كوشش‌ عبدالستار احمد فراج‌، قاهره‌، 1958م‌؛ صفدي‌، خليل‌، فوات‌ الوفيات‌، به‌ كوشش‌ رمضان‌ عبدالتواب‌، بيروت‌، 1399ق‌/1979م‌؛ طبري‌، تاريخ‌؛ قرطبى‌، عريب‌، صلة تاريخ‌ الطبري‌، ليدن‌، 1898م‌؛ همدانى‌، محمد، تكملة تاريخ‌ الطبري‌، به‌ كوشش‌ البرت‌ يوسف‌ كنعان‌، بيروت‌، 1958م‌؛ يعقوبى‌، احمد، تاريخ‌، بيروت‌، 1379ق‌/1960م‌.
عبدالامير سليم‌


برچسب‌ها: اِبْن‌ِ مَخْلَد
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |
اعجاز قرآن دانشمند یهودی را مسلمان کرد
مشهور ترین دانشمند یهودی علم ژنتیك، پس از مطالعه آیات قرآنی ، دین اسلام را برگزید.
رابرت گیلهم، یكی از بزرگترین دانشمندان علم ژنتیك است كه تحقیقاتی در زمینه رابطه زوجیت و تأثیرات آن بر زوجین داشته است.

این دانشمند یهودی كه رئیس كانون تحقیقات آلبرت انیشتین نیز می‌باشد، با مطالعه آیات قرآن در رابطه با عده زن مطلقه و مقایسه آن با تحقیقات خود، به این نتیجه رسیده است كه دین اسلام كامل‌ترین دین محسوب می‌شود.

وی در تحقیقات خود به این نتیجه رسیده است كه پس از گذشت سه ماه از جدایی زوجین، اثار زوجیت در طرفین از بین می‌رود و در آیات قرآن كریم نیز آمده است كه زن مطلقه باید ۳ ماه عده نگه دارد. لذا رابرت گیلهم با مقایسه ادله علمی با آیات قرآن به این باور رسیده است كه دین اسلام برتر از دین یهود بوده و تنها دینی است كه پاكی زن را تضمین كرده است؛ بر این اساس زن مسلمان نیز پاك ترین زنان روی زمین خواهد بود.


برچسب‌ها: یهودی مسلمان
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |
اصل ياجوج و ماجوج يأجوج و مأجوج
قبل از بحث خروج ياجوج و ماجوج مناسب ديدم ابتدا اصل آنها و سپس معني لغوي (ياجوج) و (مأجوج) را بدانيم.
ياجوج و مأجوج دو اسم عجمي و يا به گفته برخي عربي هستند بنابراين از «اجّت النار أجيجا» مشتق شده اند يعني شعله آتش ملتهب شد. يا از اجاج: يعني آب بسيار شور که از شدت شوري سوزنده باشد. يا برخي گفته اند از (اجّ): يعني سرعت دويدن و مأجوج از (ماج) يعني اضطراب است. پس يأجوج بر وزن يفعول و مأجوج بر وزن مفعول يا هر دو بر وزن فاعل هستند.
اما اگر دو اسم عجمي باشند اشتقاق ندارند چون الفاظ عجمي از عربي مشتق نمي شوند.
جمهور علماء ياجوج و ماجوج (بدون همزه) نير خوانده اند پس الف زائد است و اصل آن (يجج و مجج) خواهد بود. اما عاصم آنها را با همزه خوانده است.
تمام اشتقاق هاي مذکور مناسب حال آنها است اما اشتقاق از (ماج) به معني اضطراب با اين آيه مناسبتر است خداوند مي فرمايد:{ وَتَرَكْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعًا } (کهف: 99).«ما آنان را رها مي سازيم تا برخي در برخي موج زنند(و آن هنگام خارج شدن آنان از سدّ است».و آنگاه در صور دميده ميشود و ما همه آنها را جمع مي کنيم.
در اصل يأجوج و مأجوج از بني آدم هستند برخي از علماء گفته اند آنها ذريه آدم هستند نه حوا. يعني آدم محتلم شد و منيش با خاک مخلوط گشت و خدا از آن ياجوج و ماجوج را آفريد. اين قول دليلي ندارد و از افراد معتمد صادر نشده است.
ابن حجر مي گويد: «اين قول را از هيچ يک از سلف نديده ام جز از کعب الاحبار و برخلاف حديث مرفوع است که مي فرمايد: آنها از ذريه نوح هستند. و قطعاً نوح از ذريه آدم است».
ياجوج و مأجوج از نوادگان يافث و يافث از اولاد نوح -عليه السلام- است. آنچه دلالت مي کند آنان از ذريه آدم هستند حديثي است که بخاري آن را از ابوسعيد خدري -رضي الله عنه- روايت مي کند. پيامبر -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: «يقول الله تعالى: يا آدم! فيقول: لبيک وسعديک، والخير في يديک، فيقول: أخرج بعث النار. قال: وما بعث النار قال: من کل ألف تسعمائةٍ وتسعة وتسعين. قال: فعنده يشيب الصغير، وتضع کل ذات حمل حملها، و ترى الناس سکارى وما هم بسکارى، ولکن عذاب الله شديد». قالوا: يا رسول الله وأينا ذلك الواحد؟ قال: «أبشروا فإن منكم رجلا ومن يأجوج ومأجوج ألفاً».
«خداوند متعال مي فرمايد اي آدم! آدم مي گويد: گوش به فرمان و خدمتگذارم پروردگارا خير در دست تو است. خداوند مي فرمايد: از بعث النار خارج بشو. گفت بعث النار چيست؟ فرمود از هر هزار نفر نه صد و نود و نه نفر (در آن واقع مي شوند).
پس در آنجا بچه پير مي شود، و هر زن حامله اي وضع حمل مي کند، و مردم را مست مي بيني در حالي که مست نيستند، بلکه عذاب خدا شديد است. گفتند اين يک نفر کداميک از ماست؟ فرمود: «مژده بدهيد از شما يک نفر و از يأجوج و ماجوج هزار نفر است».
عبدالله بن عمر مي گويد: پيامبر -صلى الله عليه وسلم- فرمود: «إن يأجوج و مأجوج من ولد آدم و إنهم لو أرسلوا إلى الناس لأفسدوا عليهم معايشهم ولن يموت منهم أحد إلا ترک من ذرّيته ألفاً فصاعداً».
«يأجوج و مأجوج از بني آدمند. آنها به هر کجا فرستاده شوند زندگي مردم آنجا را به فساد مي کشند و هيچ کدام از آنان نمي ميرد مگر هزار فرزند يا بيشتر به جا بگذارد».
- - صفات ياجوج و مأجوج
صفاتي که احاديث به آنها اشاره کرده اند حاکي است آنان شبيه هم جنسان خودشان (مغول) هستند يعني داراي چشماني کوچک بيني کوچک که انتهاي آن فرو رفته است، موهاي زرد مايل به قرمز، صورت پهن مانند سپر برجسته و شکل و رنگ آنها مانند ترک ها است.
امام احمد از ابو حرمله و او نيز از خاله اش روايت کرد و گفت: پيامبر -صلى الله عليه وسلم- در حالي که انگشتش را به خاطر عقرب گزيدگي بسته بود، سخنراني کرد و فرمود: «إنکم تقولون لا عدوّ وإنکم لا تزالون تقاتلون عدواً حتى يأتي يأجوج ومأجوج، عراض الوجوه، صغار العيون، شهب الشعاف، من کل حدب ينسلون، کأنّ وجههم المجانّ المطرقة». «شما مي گوييد دشمن نيست. همانا شما دائماً با دشمنان قتال مي کند تا اينکه ياجوج و ماجوج مي آيند آنها داراي صورت هاي پهن، چشماني کوچک، موهاي زرد مايل به قرمز هستند آنها از هر زمين مرتفعي بالا مي روند، صورت آنان مانند سپرهاي برجسته است».
ابن حجر بعضي اقوال گذشتگان را دربارة اوصاف ياجوج و ماجوج ذکر کرده است ولي روايات ضعيف اند و نمي توان به آنها اعتماد کرد در اين اوصاف آمده است آنها به سه صنف تقسيم مي شوند.
عده اي از آنها اجسادشان مانند ارز (درختي بسيار بزرگ)
عده اي از آنها طول و عرض آنها هر يک چهار زراع است.
عده اي از آنها روي يکي از گوشهايشان مي خوابند و يکي ديگر را پتوي خود مي کنند.
برخي گفته اند طولشان يک يا دو وجب است و بزرگترينشان سه وجب طول دارد.
آنچه روايات صحيح بيان مي کنند اين است که آنها مرداني نيرومند هستند و هيچ کس تاب مبارزه با آنها را ندارد لذا بعيد است طول آنها يک و يا دو وجب باشد.
در حديث طولاني نواس بن سمعان آمده است خداوند خروج ياجوج و ماجوج را به عيسى -عليه السلام- وحي مي کند و براي او بيان مي کند که هيچ کس توان مبارزه با آنها را ندارد بنابراين به او دستور مي دهد مؤمنان را از سر راهشان دور کند و به او امر مي کند «حرز عبادي إلى الطور» «بندگانم را در کوه طور پناه بده» در بحث خروج آنها اين موضوع را بيشتر شرح خواهيم داد.
- - ادلّه خروج يأجوج و مأجوج
خروج يأجوج و ماجوج در آخر الزمان يکي از نشانه هاي بزرگ قيامت است و در اين راستا دليل هايي در قرآن و سنت وجود دارند.
الف - ادلة قرآني
1- { حَتَّى إِذَا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنسِلُونَ * وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذَا هِيَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِينَ كَفَرُوا يَاوَيْلَنَا قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا بَلْ كُنَّا ظَالِمِينَ } (انبياء: 96-97)
«تا زماني که ياجوج و مأجوج رها مي گردند و آنان از هر بلندي و ارتفاعي مي گذرند. (در اين هنگام) وعدة راستين (روز قيامت) نزديک است پس ناگهان چشمان کفار خيره مي شوند (و از حرکت باز مي ايستدند) و (مي گويند) اي واي بر ما، ما از اين (واقعه) غافل بوديم بلکه ما ستمگر بوديم».
2- خداوند در سياق داستان ذي القرنين مي گويد:
{ ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا * حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِهَا سِتْرًا * كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا * ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا * حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمَا قَوْمًا لا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلا * قَالُوا يَاذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا * قَالَ مَا مَكَّنَنِي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا * آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قَالَ انفُخُوا حَتَّى إِذَا جَعَلَهُ نَارًا قَالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْرًا * فَمَا اسْتَطَاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَمَا اسْتَطَاعُوا لَهُ نَقْبًا * قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا * وَتَرَكْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعًا } ... (کهف: 92-99).
«سپس او از وسيله و ابزار ممکن سود برد. تا آنگاه که به ميان دو سر (کوه) رسيد و در فراسوي آن دو کوه گروهي را يافت که هيچ سخني را نمي فهميدند. گفتند اي ذو القرنين ياجوج و ماجوج در اين سرزمين تبهکارند آيا براي تو هزينه معيني قرار دهيم تا ميان ما و ايشان سد بزرگ و محکمي بسازي. (ذوالقرنين) گفت: آنچه پروردگارم از ثروت و قدرت در اختيار من نهاده است بهتر است پس مرا با نيرو ياري کنيد، تا ميان شما و ايشان سد بزرگ و محکمي بسازم. قطعات بزرگ آهن را براي من بياوريد تا کاملاً ميان دو طرف دو کوه برابر شد (آنگاه) گفت: به آن (آتش) بدميد تا (وقتي که) قطعات آهن را سرخ و گداخته کرد سپس گفت: مس ذوب شده برايم بياوريد تا آن را روي سد بريزيم. (ياجوج و مأجوج) اصلاً نتوانستند از آن بالا روند و نتوانستند در آن سوراخ ايجاد کنند. (در پايان) گفت: اين سد از مرحمت پروردگار من است و هر گاه وعدة خدا فرا رسد آن را ويران و با خاک يکسان مي کند. و وعدة پرودگار من حق است. و در آن روز ما آنان را رها مي سازيم تا برخي در برخي موج زنند و (هنگامي که) در صور دميده مي شود ما آنها را (به شيوه اي خاص) جمع مي کنيم».
اين آيات دلالت مي کنند بر اينکه خداوند متعال ذوالقرنين را توفيق داد تا آن سد عظيم را بنا کند و مانع هجوم قوم ياجوج و ماجوج بر مردم گردد. و هر گاه وعدة خدا فرا رسد (قيامت نزديک شود) اين سد از بين مي رود. ياجوج و مأجوج خارج مي شوند و با سرعتي زياد و جمعي وافر در بين مردم موج مي زنند و فساد برپا مي کنند.
و اين امر نشانه نزديکي نفح صور اول و خراب شدن دنيا و برپايي قيامت است به نحوي که در احاديث صحيح خواهد آمد.
ب - دليل هايي از سنت
احاديث دال بر ظهور ياجوج و مأجوج زيادند و به حد تواتر معنوي رسيده اند ما قبلاً برخي از آنها را ذکر کرديم اکنون در اينجا تعدادي از اين احاديث را بيان مي کنيم.
1- در صحيحين از ام حبيبه دختر ابوسفيان و او نيز از زينب بنت جحش روايت شده است که روزي پيامبر -صلى الله عليه وسلم- با فزع بر او وارد شد و مي گفت «لا إله إلا الله ويل للعرب من شر قد اقترب، فتح اليوم من ردم يأجوج ومأجوج مثل هذه (وحلق بإصبعيه الإبهام والتي تليها)».
«لا اله الا الله» واي بر اعراب از شري که نزديک شد. امروز سد ياجوج و ماجوج اينطور (دو انگشت ابهام و مجاورش را حلقه کرد) باز شد.
زينب بنت حجش مي گويد: گفتم: يا رسول الله! آيا ما در حالي که افراد صالح در ميانمان هستند نابود مي شويم! پيامبر فرمود: «نعم، إذا کثر الخبث». «بلي زماني که خباثت زياد شود».
2- در حديث نواس بن سمعان چنين آمده است «وقتي خدا به عيسى -عليه السلام- وحي کرد که من بندگاني را خلق کرده ام که هيچ کس توان قتال با آنان را ندارد پس بندگانم را در کوه طور پناه بده. خداوند ياجوج و ماجوج را مبعوث مي کند آنان از هر فراز و نشيبي مي گذرند و از درياچه طبرستان نيز گذر مي کنند و همة آب آن را مي نوشند. آخرين دسته از آنها مي خواهد بگذرد مي گويند آيا قبلا در اينجا آب نبوده است؟! حضرت عيسى -عليه السلام- و اصحابش در محاصره قرار مي گيرند تا اينکه يک روزنه کوچک براي هر يک از آنان بهتر از صد دينار کنوني هر يک از شما مي گردد. عيسى و اصحابش به سوي خدا دست به دعا مي شوند پس خداوند دودي بر آنان مي فرستد و مانند يک نفس همه به مرده تبديل مي شوند سپس عيسى و اصحابش به زمين برده مي شوند در زمين يک وجب جا را نمي يابند جز اينکه بوي بد آنها به مشام مي رسد. عيسى و اصحابش به سوي خدا دست به دعا مي شوند پس خداوند پرندگاني را مانند گردن شتر مي فرستد. آنها را حمل مي کنند و به هر جا بخواهند مي برند».
اين حديث را مسلم روايت کرده است و در روايتي بعد از عبارت «لقد کان بهذه مرّة ماء» چند جمله زير را اضافه مي کند.
«ثم يسيرون حتى ينتهوا إلى جبل الخمر وهو جبل بيت المقدس فيقولون: لقد قتلنا من في الأرض، هلمّ نقتل من في السماء فيرمون بنشابهم إلى السماء فيردّ الله عليهم نشابهم مخضوبة دماً».«سپس حرکت مي کنند تا به کوه خمر (کوه بيت المقدس) مي رسند. در آنجا مي گويند ما همه کس را روي زمين کشتيم اکنون بياييد موجودات آسماني را نيز بکشم پس تيرهايشان را به سوي آسمان شليک مي کنند و خداوند تيرهايشان را خونين مي کند و به آنها باز مي گرداند».
3- در حديث حذيفه بن اسيد -رضي الله عنه- درباره نشانه هاي قيامت نام ياجوج و مأجوج نيز آمده بود.
4- عبدالله بن مسعود مي گويد در شب معراج پيامبر -صلى الله عليه وسلم- حضرت ابراهيم، موسي و عيسى -عليه السلام- را ملاقات کرد و از قيامت يادآوري کردند... تا اينکه گفت: «رشته سخن را به عيسى -عليه السلام- دادند او قتل دجال را بحث کرد و در ادامه گفت: سپس مردم به شهرهاي خودشان بر مي گردند و ياجوج و ماجوج به استقبال آنان مي آيند در حالي که از هر زمين مرتفعي بالا مي روند بر هيچ آبي عبور نمي کنند مگر آن را بنوشند و بر هر چيزي بگذرند آن را به فساد مي کشند. مردم به من پناه مي برند تا از خدا بخواهم آنها را نابود کند. زمين مملو از بوي آنهاست پس به من پناه مي برند تا از خدا هلاکت آنها را بخواهم و خدا از آسمان آب زياد نازل مي کند و آنها را به دريا مي ريزد.
5- ابوهريره -رضي الله عنه- از پيامبر -صلى الله عليه وسلم- روايت مي کند (در آن چنين آمده است): «و يخرجون على الناس، فيستقون المياه ويفرّ الناس منهم، ويرمون سهامهم في السماء، فترجع مخضبةً بالدماء فيقولون: قهرنا أهل الارض وغلبنا من في السماء قوةً وعلواً» قال: «فيبعث الله عزوجل عليهم نغفاً في أقفائهم» قال: «فيهلکهم، والذي نفس محمد بيده، إن دواب الأرض لتسمن وتبطر وتشکر شکراً وتسکر سکراً من لحومهم».
«(ياجوج و ماجوج) ظاهر مي شوند، آبها را مي نوشند، مردم از آنها مي گريزند به سوي آسمان تيراندازي مي کنند، تيرهايشان آغشته به خون بر مي گردند آنها مي گويند ساکنان زمين را شکست داديم و با نيرو و قدرتمان بر اهل آسمان هم غلبه کرديم» گفت «خداوند دودي را به ميان آنان مي فرستد». گفت «و آنها را هلاک مي گرداند، قسم به کسي که نفس محمد در دست اوست جانداران زمين همه فربه، شاداب و پر شير و پر گوشت مي شوند» ذوالقرنين سد ياجوج و ماجوج را بنا به درخواست همسايگانشان بنا کرد تا آنها را در برابر تجاوز ياجوج و مأجوج حفظ کند. بطوري که خداوند در قرآن به آن اشاره کرده است.{ قَالُوا يَاذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا عَلَى أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ سَدًّا * قَالَ مَا مَكَّنَنِي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ رَدْمًا } .(کهف: 94-95)
اين آيات در مورد بناء سد ياجوج و مأجوج بحث مي کند که در سمت مشرق است. چون خداوند مي فرمايد:{ حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِهَا سِتْرًا } (کهف: 90).«تا وقتي که به جاي طلوع خورشيد رسيد».
بطور مشخص جاي سد معلوم نيست برخي از پادشاهان و مؤرخين کوشيده اند مکان آن را پيدا کنند. مانند خليفه واثق عباسي: «خليفه واثق برخي از اميران خود را همراه سپاهي فرستاد تا سد را پيدا کنند و هنگام بازگشت آن را براي خليفه توصيف نمايند. آنان شهرها و مناطق را يکي پس از ديگري سپري کردند تا به آنجا رسيدند و بناي ساخته شده از آهن و مس آن را مشاهده کردند. آنها بعداً گفتند در بزرگي را ديده اند که با قفلهاي بزرگي بسته شده بود و ماندة شير و عسل را در يکي از برج هاي آنجا ديدند که توسط نگهبانان هم مرز حراست مي شد. آن برج بسيار بلند و مستحکم بود به نحوي که از کوه هاي اطراف آن بلندتر بود سپس بعد از دو سال بلکه بيشتر پس از مشاهدة مسائل سخت و عجائب فراوان به ديار خود باز کشتند.
اين قصه را ابن کثير در تفسيرش بدون سند ذکر کرده است که خداوند به صحت آن آگاهتر است.
مدلول آيات گذشته مبين اين است که اين سد بين دو کوه بنا شده است. خداوند مي فرمايد: «حَتَّى إِذَا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ» واژه سدين يعني دو کوه متقابل سپس مي فرمايد: «حَتَّى إِذَا سَاوَى بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ» يعني قله دو کوه را با تکه هاي آهن به هم وصل کرد سپس مس مذاب بر آنها ريخت و سد محکمي از آن درست کرد.
امام بخاري مي گويد: «مردي به پيامبر گفت: سدي از جنس فولاد و بسيار محکم است پيامبر فرمود: آن را ديده ام».
سيد قطب مي گويد: «سدي در نزديک شهر (ترمذ) کشف شده است که به (باب الحديد) يعني در آهني مشهور است. در اوايل قرن پانزدهم ميلادي دانشمند آلماني (سيلد يرجو) بر آن عبور کرده و در کتابش آن را ثبت نموده است. همچنين مؤرخ اسپانيايي (کلافيجو) در سفرش در سال (1403 م) آن را ذکر کرده است. و مي گويد: سد شهر باب الحديد بين سمرقند و هندوستان قرار دارد... و احتمال دارد همان سدي باشد که ذي القرنين آن را ساخته است.
شايد اين سد همان ديوار دور شهر (ترمذ) باشد که ياقوت حموي در معجم البلدان آن را ذکر کرده است و سد ذي القرنين نيست.
اين بحث در مشخص کردن محدودة مکان سد ما را ياري نمي دهد بلکه به مضمون آيات و مفاد احاديث صحيح برمي گرديم. يعني سد ياجوج و ماجوج ماندگار است تا زماني که وقت مشخص تخريب آن فرا رسد ياجوج و ماجوج در آخر الزمان خارج شوند. همانطور که خداوند مي فرمايد:{ قَالَ هَذَا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَكَانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا * وَتَرَكْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعًا } (کهف: 98-99).
دليل اينکه اين سد هنوز موجود است حديثي است که ابوهريره -رضي الله عنه- از پيامبر -صلى الله عليه وسلم- نقل کرده است پيامبر -صلى الله عليه وسلم- فرمود: «هر روز آن را حفر مي کنند تا اينکه مي خواهند آن را خراب کنند. رئيسشان مي گويد: برگرديد فردا آن را خراب مي کنيم. گفت: ولي خداوند آن را به محکمترين حالت اوليه خود بر مي گرداند اين روند ادامه دارد تا زماني که وقت خروج آنها فرا مي رسد (نزديک به روز قيامت) رئيسشان مي گويد: برگرديد ان شاء الله فردا آن را تخريب مي کنيم. گفت: آنها بر مي گردند و سد به حالت خود باقي مي ماند. پس فردا مي آيند سد را تخريب مي کنند و بر مردم ظاهر مي گردند آب ها را مي نوشند و مردم از آنان فرار مي کنند».
در حديث صحيحين آمده بود که جزء کوچکي از سد باز شده است لذا پيامبر از آن ترسيد.
استاد سيد قطب اين نظريه را ترجيح مي دهد که سد تخريب شده است و ياجوج و ماجوج خارج شده اند. او مي گويد: آنان قوم تاتار بودند که در قرن هفتم ظاهر شدند و ممالک اسلامي را نابود کردند و در زمين فساد برپا نمودند.
قرطبي درباره تاتار مي گويد: «در اين هنگام عدة زيادي از آنها خارج شدند که جز خداوند کسي تعداد آنها را نمي داند و جز او کسي آنها را از جامعه اسلامي دور نمي کند آنها درست مانند ياجوج و ماجوج و يا مقدمه ظهور آنها هستند».
ظهور قوم تاتار مقارن عصر قرطبي بود، خبر فساد و کشتار آنها به همه جا رسيده لذا قرطبي مي گويد احتمال دارد آنان همان ياجوج و ماجوج يا مقدمه آنها باشند.
اما يکي از نشانه اي بزرگ قيامت خروج ياجوج و ماجوج در آخر الزمان است و تاکنون اين واقعه رخ نداده است زيرا احاديث صحيح دال بر آن هستند که خروج آنها بعد از نزول عيسى -عليه السلام- اتفاق خواهد افتاد و اوست که عليه آنان دست به دعا مي شود خداوند دعاي او را استجابت کرده و آنان را به دريا مي ريزد و تمام بندگان خدا از شرشان راحت مي شوند.

....................................................
نویسنده: يوسف بن عبدالله بن يوسف الوابل


برچسب‌ها: ياجوج و ماجوج, مفسدون فی الارض
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |

خالد بن وليد رضی الله عنه 


خالد بن وليد رضی الله عنه

هفده سال قبل از ظهور اسلام در مكه از دامان لبابه صفري خواهر ام المؤمنين ميمونه ابر مردي پا به عرصه گيتي نهاد كه بعدها تلؤ تلؤ شمشير برنده اش آتش بر ملحدين عالم زد پدرش وليد بن مغيره از اشراف قريش بود ودر مكه جايگاهي بس بزرگ داشت طبق رسوم عرب پرورش خالد كه داراي شش برادر ودو خواهر بود در خارج از مكه در روستاهاي اطراف آن صورت گرفت.


درمحيطي كه وي پرورش مي يافت اسب سواري ،شمشيرزني ومبارزات جنگجو يانه ازسرگرمي هاي آن دياربه شمارميرفت وآن حضرت ازهمان زمان دردليري، هوش وذكاوت ازجوانان منتخب قريش به شمارميرفت.حضرت خالد(رضي الله عنه) قبل از ايمان آوردن همانند پدرش از مخالفين سرسخت اسلام محسوب مي شد. و در رابطه با اموري كه درمخالفت بااسلام ومسلمين صورت مي گرفت، پيشقدم بود. چنانكه درميدان احد تدبير و صلاحيتش، درتهاجم ناگهاني بر لشكر مسلمين از درهّ اي كه در انتهاي كوه احدقرارداشت، دليل اصلي شكست مسلمين در آن غزوه به شمار مي رفت. اما پس از آن حقانيت و محبت اسلام در قلب خالد(رضي الله عنه) به صورت نامحسوسي رشد مي كرد و احساس مي نمود كه روزي تمام ملت عرب در زير پرچم اسلام جمع خواهند شد. بنابراين انديشه، گفتار و سخنان و اعمال حضرت رسول(صلي الله عليه و سلم) رامورد بررسي قرارمي داد. ازطرف ديگر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و سلم) نيز از صلاحيت خالد (رضي الله عنه) با خبر نبود بلكه از طريق وحي به ايشان خبر رسيد كه دل حضرت خالد هر دم با نور اسلام آراسته تر مي شود. سرانجام پس از آنكه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و سلم) فرمود: با وجود آشكار شدن حقانيت و حقيقت اسلام براي خالد چرا او به اسلام مشرف نمي شود. حضرت وليد(رضي الله عنه) برادر حضرت خالد(رضي الله عنه) كه چندي قبل مشرف به اسلام شده بود از طريق نامه اي او را به اسلام دعوت كرد. حضرت خالد مي فرمايد: "هنگامي كه نامه وليد را مشاهده كردم بي اختيار بر زبانم كلمه توحيد جاري گشت و مي خواستم هر چه سريعتر خدمت حضرت رسول(صلي الله عليه و سلم) حاضرشده، جانم را فدايش كنم و همين كه خدمت حضرت پيامبر(صلي الله عليه و سلم) حاضر شدم چونكه ديوانه ديدار حضرتش بودم از خوشحالي همچو پروانه اي خود را به پاي ايشان انداخته و ايمان خود را ابراز كردم" .

حضرت خالد(رضي الله عنه) پس از ايمان آوردن در سريه موته كه در جمادي الاول سال هشتم هجري صورت گرفت به عنوان اولين نبرد ايشان در دفاع از اسلام شركت نمود.

حضرت رسول اكرم(رضي الله عنه) نامه اي توسط حارث بن عمير به شرحبيل فرستاد. شرحبيل بنا بر غرور و مستي قدرت خود حضرت حارث(رضي الله عنه) را به طرز اسفناكي به شهادت رساند هنگامي كه حضرت رسول اكرم(صلي الله عليه و سلم) از شهادت سفير خود باخبر شد براي گرفتن قصاص خون حضرت حارث بن عمير لشكري 3 هزار نفري را به سمت شرحبيل بصري روانه نمود و رهبري لشكر را به زيدبن حارث(رضي الله عنه) سپرد و فرمود كه "اگر زيد به شهادت رسيد جعفر بن ابي طالب رهبري را به عهده گيرد و اگر او هم شهيد شد عبدالله بن رواحه جانشين او شود و در صورت شهادت عبدالله خود با مشورت رهبري را تعيين نمائيد".

حضرت رسول اكرم(صلي الله عليه و سلم) تا محل تثنيه الوداع لشگر راهمراهي كرده و پس از آن بازگشتند. هنگامي كه لشكر به موته (سرزميني كوچك ازشام) رسيد شرحبيل برادرش سدوس را به همراه پنجاه سوار براي ارزيابي سپاه مسلمانان به انجا فرستاد كه پس از درگير شدن بامسلمانان، سدوس به هلاكت رسيد با قتل سدوس شرحبيل به قلعه خود پناه برد و از قيصر روم تقاضاي كمك كرد او نيز لشكري صدهزار نفري را براي كمك به شرحبيل به سوي او اعزام كرد (بعضي شمار لشكر را ازصد هزار نفر هم بيشتر مي دانند)

سرانجام پس از صف آرائي مؤمنين و مشركين جنگ آغاز گشت. پس از شروع جنگ حضرت زيدبن ثابت كه رهبري سپاه را به عهده داشت به شهادت رسيد. پس از شهادت ايشان حضرت جعفر بن ابي طالب پرچم اسلام را برداشته شروع به جنگيدن نمود. پس از زخمي شدن اسب ايشان ،بدون سوار مشغول جنگيدن شد ناگهان شمشير كافري بازوي راست ايشان را قطع كرد وحضرت پرچم را با دست چپ گرفت هنگامي كه آن را هم قطع كرد پرچم را ميان دو بازوي خود گرفت در اين هنگام كافر ديگري از قسمت كمر ايشان حمله ور شد وايشان را از وسط دو نيم كرد وقتي جراحات وارد بر پيكر او را بر شمردند از ميان سينه تا شانه ها و در قسمتهاي جلو نود زخم بر اثر ضربات شمشير ونيزه وارد شده بود. پس از شهادت حضرت جعفر، حضرت عبد الله بن رواحه (رضي الله عنه) پرچم را برداشت و پس از كشتن تعداد زيادي از كفار خود نيز به شهادت رسيد.

بعد از اينكه هر يك از فرماندهان بزرگ، كه توسط رسول اكرم (صلي الله عليه و سلم) تعيين شده بودند، به شهادت رسيدند مردم خالد بن وليد (رضي الله عنه) را به فرماندهي لشكر برگزيدند خالد (رضي الله عنه) پرچم را به دست گرفته و به دفاع مشغول شد. با غروب آفتاب هر دو سپاه به جايگاه اوليه خود باز گشتند. هنگام صبح قبل از شروع جنگ حضرت خالد لشكري را كه روز قبل در سمت راست مي جنگيد در طرف چپ قرار داد و لشكر چپ را به سمت راست آورد.

كفاري كه روزقبل لشكرراديده بودند گمان كردند كه براي مسلمانان نيروي كمكي رسيده به همين علت به خوف وهراس افتاده وتوان مقابله را ازدست دادند وپا به فرار گذاشتند خداوند خالد را پيروز گردانيد و لشكر كفار شكست خورد.

انس بن مالك (رضي الله عنه) ازپيامبر اكرم (صلي الله عليه و سلم) نقل مي كند كه فرمود: زيد پرچم را به دست گرفت، او به شهادت رسيد باز جعفر آن را گرفت، او هم به شهادت رسيد، پس عبدالله بن رواحه پرچم را به دست گرفت، او هم شهيد شد، در حين اين گفتار چشمان مبارك اشكبار بودند. بعد فرمود: اينك شمشيري از شمشيرهاي خداوند پرچم را به دست گرفت وخداوند متعال آنها را به فتح مشرف ساخت.

بعد از آن پيامبر اكرم(صلي الله عليه و سلم) دعا نمود: بار الها خالد شمشير شماست هميشه به او فتح وپيروزي دهيد. از آن پس حضرت خالد بن وليد به سيف الله المسلول (شمشير برهنه خدا) لقب گرفت. وحشت وترس از خالد (رضي الله عنه) آنقدر بود كه با شنيدن نام ايشان كفار لرزه بر اندام مي شدندز او از استعدادهاي زيادي برخوردار بود وبا جرأت مي توان او را مغز متفكر جنگي مسلمانان قلمداد كرد، شجاعت در تمام رگهاي بدنش موج مي زد و هميشه شوق فدا كردن جان در راه خدا را داشت.

در 125جنگ كوچك وبزرگ شركت نمود و در هيچ يك ازآنان شكست نخورد از جنگ موته گرفته تا بزرگترين آنها كه فتح ايران است، حضرت خالد نقش سرنوشت سازي ايفا نمود.

درعرب اين مقوله مشهور بود كه در جنگي كه خالد شركت كند شكست ناپذير است، به همين علت در فتوحات شام سال 17هجري اميرمومنان عمر بن خطاب (رضي الله عنه) وي را از فرماندهي سپاه اسلام عزل كرده و ابو عبيده بن جراح را به عنوان جانشين تعيين نمود اميرمومنان پس از مراجعت حضرت خالد (رضي الله عنه) به مدينه خطاب به ايشان فرمود: (همه ما براي پيروزي و سربلندي اسلام تلاش مي كنيم و هرگز نمي خواهم از اين خواسته عدول نمايم ، اما از آنجا كه مردم ايمان آورده بودند كه پيروزي با خالد است من خواستم كه مردم رابر حذر دارم و به آنها بفهمانم كه پيروزي را خدا مي دهد و فرقي نمي كند كه فرمانده چه كسي باشد و به حق اين قول امير مومنان به تحقيق پيوست آنگاه كه سپاه اسلام به رهبري ابوعبيده بن جراح درغياب خالد بر سپاه كفر پيروز گشت.

در پنجمين يا ششمين سال خلافت حضرت عمر(رضي الله عنه) ، تلألؤ شمشير برهنه خدا روبه خاموشي نهاد.
خالدبن وليد اين ابر مرد تاريخ در آخرين لحظات عمر چنين فرمود: "هيچ جائي از بدنم نيست كه در آن اثر شمشير يا نيزه نباشد. من در جنگهاي مختلف شوق نوشيدن جام شهادت را داشتم، اما افسوس كه امروز موت در بستر به سراغم آمد وشهادت در ميدان جنگ نصيبم نشد".
سرانجام سپهسالار ميدانهاي نبرد در ششمين دهه از عمر گرانمايه اش ديده از جهان فرو بست و مرغ جانش نغمه رضوان سرداد.


برچسب‌ها: خالد بن وليد رضی الله عنه, صحابه رسول
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |
پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: ((خداوند مرا به سوي شما مبعوث كرد شما گفتيد تو دروغ مي گويي، اما ابوبكر گفت راست مي گويد ومرا با جان ومالش ياري داد)).

رهبران واشراف قريش يكي پس از ديگري وپشت سرهم در صحن كعبه جمع مي شدند. زيد بن عمرو بن نفيل در آفتاب نشسته بود وبا تعجب به بت هاي بلندي كه در اين جا و آنجا گذاشته شده بودند نگاه مي كرد. زيد به آئين بت پرستي قانع نبود وبا جديت تلاش مي كرد كه ديني را بپذيرد كه آئين يكتا پرستي باشد، قريش را مي ديد كه شتر وگوسفند و... را براي بت ها سر مي بريدند با خودش فكركرد وگفت: گوسفند را خدا آفريده واز آسمان باران مي باراند وبراي گوسفندان گياه وعلف در زمين مي روياند پس شما چگونه گوسفند را به نام غير از خدا سر مي بريد؟!
زيد هم چنان غرق اين افكار بود كه اميه بن ابي صلت به او نزديك شد وگفت: در چه حالي اي جوينده خير وخوبي؟ زيد گفت كه خوب هستم. اميه پرسيد: آيا چيزي يافتي؟ زيد گفت: نه. اميه گفت: جز آنچه كه خداوند خواسته يا از طرف خداوند باشد. هر ديني روز قيامت سبب هلاكت خواهد بود. اما آيا پيامبري كه منتظرش هستيد از ماست يا از شماست.
ابوبكر اين سخن را شنيد وگفت: من قبلا نشنيده بودم كه پيامبري مبعوث مي شود ومردم منتظر آن هستند، بنابر اين نزد ورقه بن نوفل رفتم او بسيار به آسمان نگاه مي كرد وهمواره چيزي زمزمه مي نمود، داستان گفتگوي اميه وزيد را براي او تعريف كردم. ورقه گفت: بله برادر زاده ام، پيامبري كه مردم منتظر او هستند از نظر نسب از اعراب متوسط است من نسب را مي دانم وقوم تو نسب ميانه ومتوسطي در ميان اعراب دارد. ابوبكر به ورقه گفت: عمو! اين پيامبر چه مي گويد؟ ورقه گفت: هرآنچه به او از جانب خدا گفته شود همان را به مردم خواهد گفت، اما ظلم نمي كند و نمي گذارد كه بر او ظلم شود واز اينكه مردم بر يكديگر ستم كنند جلوگيري مي نمايد.
ابوبكر افزود: ((وقتي پيامبر صلي الله عليه وسلم به پيامبري مبعوث شد من به او ايمان آوردم و او را تصديق نمودم)).
ابوبكر اسلام آورد و پيامبر صلي الله عليه وسلم در مورد اسلام آوردن ابوبكر فرمود: ((هيچ كسي را به اسلام دعوت ندادم مگر ابتدا در پذيرفتن دعوتم دچار ترديد وشك مي شد به جز ابوبكر، هنگامي كه او را دعوت دادم چهره اش را برنگرداند ودر حقانيت اسلام شك نكرد)).
اين چنين ابوبكر رضي الله عنه خيلي زود از جاهليت به اسلام روي آورد.

ابوبكر صديق رضي الله عنه يار پيامبر صلي الله عليه وسلم است كه پس از مسلمان شدن هميشه در سفر وحضر تا دم وفات آن حضرت، درخدمت ايشان بوده و هيچ گاه ازاو جدا نشد. به علت زيبايي چهره اش او را ((عتيق)) لقب داده بودند. نسب او در مره بن كعبه به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي رسد، نامش عبدالله بن ابي قحافه عثمان بن عامر بن عمروبن كعب.... ابن مره بن كعب... قريشي است. مادر ابوبكر رضي الله عنه ام الخير سلمي است. ابوبكر در جاهليت با اسماء بنت عميس وحبيبه ازدواج كرده بود. هنگامي كه ابوبكر رضي الله عنه وفات كرد حبيبه حامله بود. ابوبكر شش فرزند داشت سه دختر وسه پسر. پسران وي به نامهاي عبدالله، عبدالرحمن ومحمد ودخترانش اسماء وام المؤمنين عايشه وام كلثوم رضي الله عنهم بودند.

امت اسلامي به اجماع او را صديق ناميده اند چوت او راستگويي را همواره برخود لازم گرفته بود ونيز بلافاصله رسالت پيامبر صلي الله عليه وسلم را تصديق نمود، هرگز اشتباه و دروغي از او سر نزده كه كسي آن را به ياد داشته باشد. روزي پيامبر صلي الله عليه وسلم در كعبه نماز مي خواند، عقبه بن ابي معيط نزديك وي آمد وچادرش را به گردن پيامبر صلي الله عليه وسلم پيچيد وداشت اورا خفه مي كرد، ابوبكر، عقبه را از كنار پيامبر دور نمود واو را سرزنش كرد وگفت: ((آيا مي خواهي مردي را بكشي كه مي گويد پروردگار من الله است در حالي كه از طرف پروردگارتان دلايل روشني ارائه كرده است)).
در صبح روز اسراء كه پيامبر صلي الله عليه وسلم از معراج برگشته بود، مشركين نزد ابوبكر رضي الله عنه آمدند وگفتند: آيا مي داني دوست تو چه مي گويد، او مي گويد كه ديشب به بيت المقدس برده شده است!
ابوبكر از آنها پرسيد: آيا محمد چنين گفته است؟ مشركين گفتند: بله. ابوبكر رضي الله عنه قبل از اينكه پيامبر صلي الله عليه وسلم را ببيند و از او اخبار اسراء و معراج را بشنود گفت: ((او راست گفته است من او را در چيزي بالاتر از اين كه او مي گويد: اخبار آسماني صبح وشام به او مي رسد تصديق مي كنم)).
ابوبكر رضي الله عنه بزرگوار وسخاوتمند بود و از آنجا كه اموال خود را به كثرت صدقه مي كرد خداوند در قرآن آيه اي در مورد ايشان نازل فرمود:
«وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى» (الشمس: 17- 18).
((ونجات مي يابد از آتش دوزخ كسيكه بيشتر از همه پرهيزكار است. ومال خود را در راه خدا مي دهد تا تزكيه شود)).
حضرت عمر رضي الله عنه در مورد اينكه ابوبكر رضي الله عنه در صدقه كردن اموال خود از تمام صحابه سبقت مي گرفت، مي گويد: پيامبر صلي الله عليه وسلم به ما دستور داد تا در راه خدا صدقه كنيم، نزد من هم مقدار مال بود با خود گفتم امروز از ابوبكر سبقت خواهم گرفت ومن نصف دارايي خود را صدقه كرده و پيش پيامبر صلي الله عليه وسلم آوردم. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: براي خانواده ات چه گذاشتي؟ گفتم: همين مقدار را در خانه نيز گذاشته ام. اما ابوبكر رضي الله عنه تمام اموال ودارايي خود را آورده بود، پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: اي ابوبكر براي خانواده ات چه گذاشته اي؟ گفت: براي آنها خداوند وپيامبر را گذاشته ام. عمر رضي الله عنه با خود گفت درهيچ چيزي از او سبقت نمي توانم بگيرم. اين واقعه در روز آماده كردن لشكر عسره در غزوه تبوك روي داده است.
ابوبكر رضي الله عنه بسيار دانا وهوشيار بود، درمقابل مانعين زكات قاطعانه ايستاد وفرمود: ((سوگند به خدا! با كسي كه ميان نماز وزكات فرق مي گذارد خواهم جنگيد، سوگند به خدا! اگر زانو بند شتري را كه آنها به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي دادند، ندهند با آنها مي جنگم)).
ابوبكر رضي الله عنه با زيركي خود هدف پيامبر صلي الله عليه وسلم را از سخنانش فهميد، كه آن حضرت صلي الله عليه وسلم فرمود: ((خداوند تبارك و تعالي بنده اي را اختيار داده كه از دنيا يا آخرت يكي را قبول كند و آن بنده آنچه را نزد خداست اختيار نمود )).
ابوبكر رضي الله عنه بعد از شنيدن اين سخن پيامبر صلي الله عليه وسلم بلافاصله منظور پيامبر صلي الله عليه وسلم را درك نمود وشروع به گريه كرد وگفت: ((پدر و مادرهايمان فدايت باد)) ياران پيامبر صلي الله عليه وسلم ازگريه ايشان تعجب كردند. اما هنگامي كه وفات پيامبر صلي الله عليه وسلم نزديك شد و اجلش فرا رسيد آنها دانستند كه بنده اي كه آنچه نزد خدا هست آن را قبول كرده، پيامبر صلي الله عليه وسلم است ونيز دانستند كه ابوبكر رضي الله عنه مردي زيرك وهوشيار است.
شجاعت وجرأت نيز از صفات بارز ابوبكر رضي الله عنه بود كه در صحنه هاي مختلفي اين صفت متجلي شد، در صدر اسلام، وقتي كه مسلمانان تعداد انگشت شماره بودند ابوبكر رضي الله عنه از پيامبر صلي الله عليه وسلم خواست تا از خانه ابي ارقم بيرون بروند ودر كعبه، آشكارا مردم را به اسلام دعوت دهند، همه با رأي ابوبكر موافقت كرده وبه قصد كعبه از خانه ابي ارقم بيرون رفتند، وقتي به كعبه رسيدند متوجه شدند كه اشراف وسران قريش نشسته اند و به گفتگو مشغول اند، مسلمانان نزديك آنها نشستند وابوبكر رضي الله عنه بلند شد و براي مردم سخنراني كرد و آنها را به يگانگي خداوند ويكتا پرستي دعوت داد وقدرت بزرگ الله ونعمتهاي گسترده اش را به آنها ياد آوري نمود پيامبر صلي الله عليه وسلم به سخنان دوست خود گوش مي داد. ابوبكر رضي الله عنه استاده بود گويا او قريش و اشراف آن را به مبارزه مي طلبيد، عتبه بن ربيع يكي از اشراف قريش به سخنراني ابوبكر رضي الله عنه اعتراض كرد اما ابوبكر رضي الله عنه همچنان سخنانش را ادامه داد تا اينكه حاضرين شورش كردند وبه ابوبكر رضي الله عنه حمله ور شدند وبر سر وصورت او كوفتند خون از چهره اش سرازير شد و ابوبكر رضي الله عنه بيهوش بر زمين افتاد، خبر بيهوشي ابوبكر رضي الله عنه پخش شد وعموزاده هاي ابوبكر رضي الله عنه از قبيله بني تميم آمدند، آنها فكر كردند ابوبكر رضي الله عنه مرده است، او را همچنان كه بيهوش بود به خانه اش منتقل كردند وبا همديگر عهد كردن كه اگر ابوبكر رضي الله عنه بميرد عتبه بن ربيع را به قتل برسانند. ابوقحافه پدر ابوبكر رضي الله عنه ومادرش ام الخير سلمي كنار بستر ابوبكر رضي الله عنه نشسته بودند، ديري نگذشت كه ابوبكر به هوش آمد و اولين سخني كه به زبان آورد گفت: محمد چه شد؟ پيامبر خدا صلي الله عليه وسلم چه شد؟ وهمچنان تكرار مي كرد: محمد چه شد؟
وچون مطلع شد كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به خانه ابي ارقم برگشته است همراه مادرش به آنجا رفت وقتي مطمئن شد كه پيامبر صلي الله عليه وسلم سالم است از او خواست كه مادرش را به اسلام دعوت دهد، پيامبر صلي الله عليه وسلم مادر ابوبكر را به اسلام دعوت داد واو بلافاصله اسلام را پذيرفت وابوبكر رضي الله عنه بسيار شادمان و احساس خوشبختي نمود.
حضرت علي رضي الله عنه به شجاعت ابوبكر رضي الله عنه شهادت داده است. هنگامي كه ازاو پرسيده شد كه دليرترين مردم نزد شما چه كسي است؟ گفت: ابوبكر رضي الله عنه، چون در جنگ بدر وقتي براي پيامبر صلي الله عليه وسلم سايباني ساختيم وگفتيم: چه كسي حاضر است كه همراه پيامبر صلي الله عليه وسلم بنشيند تا مشركين گزندي به ايشان نرسانند، سوگند به خدا جز ابوبكر رضي الله عنه هيچ كس حاضر نشد. ابوبكر شمشير كشيد ودر كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم ايستاد وهيچ كس از مشركين جرأت نداشت كه به سوي پيامبر صلي الله عليه وسلم برود از اينرو مي دانم ابوبكر رضي الله عنه دليرترين مردم است.

ابوبكر رضي الله عنه وصيت كرد كه همسرش اسماء بنت عميس به كمك فرزندش عبدالرحمن او را غسل بدهند، در آخرين لحظات زندگي اش مثني بن حارثه از عراق آمد وخبر پيروزيهاي مسلمين را در آنجا به اطلاع ابوبكر رضي الله عنه رساند در شامگاه دوشنبه هشتم جمادي الاول سال سيزدهم هجري ابوبكر رضي الله عنه جان به جان آفرين سپرد.
برچسب‌ها: ابوبكر صديق
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |
ابوعبيده بن جراح امين امت اسلام است، واين لقب را پيامبر صلي الله عليه وسلم را بر او گذاشت، نسب او در فهربن مالك به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي رسد نامش ابو عبيده بن جراح بن عامر بن عبدالله بن الجراح... بن فهر بن مالك است.
مادرش: اميمه دختر غنم بن جابر بن عبدالعزي است. كنيه اش ابوعبيده و پيامبر صلي الله عليه وسلم او را امين اين امت لقب داد. ابوعبيده يكي از افرادي است كه خيلي زود وقبل از ديگران در ابتداء اسلام را پذيرفت او يكي از ده نفري است كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به آنها مژده بهشت داده بود، احاديثي از پيامبر صلي الله عليه وسلم روايت كرده است ودر جنگهاي زيادي همراه پيامبر صلي الله عليه وسلم بوده است.
ابوعبيده لاغر اندام وداراي ريشي نازك وكم مو وچهره اي كم گوشت بود. قامتي دراز داشت وازبس كه قدش دراز بود گويا پشتش كج بود، در جنگ احد، وقتي با دندان تيري را كه به صورت پيامبر صلي الله عليه وسلم فرو رفته بود محكم كشيد كه به پشت سرافتاد وهنگامي كه بلندشد، ديد كه از دهانش خون مي ريزد ودندانهايش شكسته است.

ابو عبيده رضي الله عنه زمزمه مردم را در مورد دعوت محمد صلى الله عليه وسلم شنيد و دانست كه نزديكترين فرد به پيامبر صلي الله عليه وسلم ابوبكر است وتمام كارهاي پيامبر صلي الله عليه وسلم به دست اوست، بنابر اين به خانه ابوبكر رضي الله عنه رفت واز نزديك اسلام را شناخت، ديدار ابوبكر وابوعبيده پايان گرفت وبا هم قرار گذاشتند كه روز بعد با پيامبر صلي الله عليه وسلم ديدار كنند.
پيامبر به تازگي در خانه ارقم بن ابي ارقم اقامت گزيده بود، در روز بعد در وقت مقرر، ابوعبيده به قصد ديدار پيامبر صلي الله عليه وسلم حركت كرد، در راه افرادي را ديد كه آنها هم قصد زيارت پيامبر صلي الله عليه وسلم را داشتند. آنها عثمان بن معظون، عبيده بن حرث بن مطلب وعبدالرحمن بن عوف و ابو سلمه بن عبدالاسد رضي الله عنهم بودند. همه با هم نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم آمدند و اسلام را پذيرفتند پيامبر صلي الله عليه وسلم از آنها به عنوان اولين شاگردان مكتب خود وافراد پيشرو در ايمان واسلام به گرمي استقبال نمود.
خبر مسلمان شدن ابوعبيده به خانواده اش رسيد، بعضي از خويشاوندان او پدرش را طعنه مي زدند كه پسرت ابو عبيده مسلمان شده است و با تو مخالفت كرده واز دين محمد كه مخالف دين پدران و نياكانت مي باشد پيروي كرده است.
همچنان طعنه زدند تا اينكه پدر ابوعبيده به شدت خشمگين شد. شمشيرش را به دست گرفت وفرياد زد: من فرزندم عامر (ابوعبيده) را با اين شمشير مي كشم. اما ابوعبيده از اسلام دست برنداشت تا اينكه جايگاه مهمي ميان مسلمانان اول كه به بهشت مژده داده شده بودند، كسب كرد.

ابوعبيده رضي الله عنه هجرت كرد وافتخار هجرت به حبشه را با مسلمانان به دست آورد او سختي وخستگي فراوان در مسير هجرت را تحمل نمود ودر حبشه ماند تا اينكه پيامبر صلي الله عليه وسلم به مدينه هجرت نمود، آن وقت ابوعبيده از حبشه به مدينه هجرت كرد وبه پيامبر صلي الله عليه وسلم پيوست.
درجنگ بدر، امين امت قهرماني بزرگ واسب سواري دلير و پيشرو بود وشرف افتخار آمرزش اهل بدر كه خداوند گناهان گذشته و آينده آنها را بخشيد، نصيب ابوعبيده نيز گرديد.
در جنگ احد، ابوعبيده مجاهدي بود كه از پيامبر صلي الله عليه وسلم دفاع مي كرد ودندانهايش در اين روز شكسته شد، ابوعبيده از كساني بود كه در برابر تجاوز وسوء قصد قريش به جان پيامبر صلي الله عليه وسلم سينه سپر نمودند.
بعد از اينكه در جنگ احد، دندانهاي پيشين شكسته شده بود، عمر رضي الله عنه مي گفت: مردي كه دندانهاي پيشينش از ته شكسته باشد زيباتر وخوش قيافه تر از ابوعبيده نديده ام.
در جنگ ذات السلاسل، وقتي پيامبر صلي الله عليه وسلم خبر شد كه گروه بزرگي از قبيله قضاعه جمع شده وقصد حمله به مدينه را دارند پرچم را به دست عمر وبن عاص داد واو را براي سركوب دشمن فرستاد، عمرو بن عاص چون به آنجا رفت ومتوجه گرديد كه دشمن بيشتر از آن است كه آنها فكر مي كردند از پيامبر صلي الله عليه وسلم درخواست كمك نمود، پيامبر صلي الله عليه وسلم دويست نفر از مهاجرين وانصار را كه ابوبكر وعمر رضي الله عنهم نيز در ميان آنها بودند به فرماندهي ابوعبيده رضي الله عنه براي كمك به عمر و بن عاص فرستاد. ابوعبيده چون به آنجا رسيد به عمرو بن عاص گفت: پيامبر صلي الله عليه وسلم به من توصيه نموده كه در كنار شما باشم وبا يكديگر اختلاف نكنيم. سوگند به خدا! اگر تو با من مخالفت كني باز هم من از تو اطاعت خواهم كرد. همه راويان اين سريه اتفاق نظر دارند كه ابوعبيده خوش اخلاق ونرم خو بود، ومانند سايرين همه به عمرو بن عاص اقتدا مي كرد. زيرا عمرو در آن روز امير مسلمين بود.

گروه مسيحيان نجران در مسجد پيامبر صلي الله عليه وسلم همراه با علماي يهود حاضر شدند آنها نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم با همديگر اختلاف كردند علماي يهود گفتند: ابراهيم يهودي بوده است ومسيحيان گفتند: ابراهيم مسيحي بوده است در اينجا خداوند اين آيه نازل كرد:
?يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لِمَ تُحَاجُّونَ فِي إِبْرَاهِيمَ وَمَا أُنْزِلَتِ التَّوْرَاةُ وَالْأِنْجِيلُ إِلَّا مِنْ بَعْدِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ * مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيّاً وَلا نَصْرَانِيّاً وَلَكِنْ كَانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ? (آل عمران: 66- 67).
((اي اهل كتاب! چرا در باره ابراهيم مجادله مي كند؟ ابراهيم نه يهودي، نه نصراني ونه مشرك بود بلكه مسلماني راستين بدور از هرگونه كجي ها بود)).
پيامبر صلي الله عليه وسلم همچنان با مسيحيان نجران گفتگو كرد تا اينكه آنها را قانع نمود، سپس آنها از پيامبر صلي الله عليه وسلم خواستند كه كسي را پيش آنها بفرستد تا دين واحكام اسلام و قرآن را به آنها بياموزد، پيامبر صلي الله عليه وسلم دستش را روي شانه ابوعبيده بن جراح گذاشت و به آنها گفت: ((همراه شما مرد اميني را مي فرستم، امين واقعي، امين به حق)) وامين امت به همراه آنها رفت تا به آنها دين جديد وقرآن را بياموزد، پيامبر صلي الله عليه وسلم به ابوعبيده گفت: ((با آنها برو و به آنها دين را بياموز ودر صورت بروز اختلاف در ميانشان قضاوت كن)). اين چنين پيامبر صلي الله عليه وسلم به امانت داري ابوعبيده گواهي داد، امانتداري تنها منحصر به ابوعبيده نيست بلكه او امين تمام امت محمدي مي باشد.

بعد از رحلت پيامبر صلي الله عليه وسلم، وقتي مردم در سقيفه بني ساعده براي انتخاب جانشيني براي پيامبر صلي الله عليه وسلم جمع شدند، ابوعبيده نيز در آنجا بود. او مسلمانان را به وحدت وهمدلي فرا خواند. اما هنگامي كه مردم با هم اختلاف كردند ابوعبيده در ميان انصار ايستاد و به سخنراني پرداخت وگفت: ((اي گروه انصار، شما اولين كساني بوديد كه پيامبر را كمك وپشتيباني نموديد مبادا اولين كساني باشيد كه بعد از او تغيير كرده وايجاد اختلاف نمائيد)).
اين سخنان ابوعبيده آرامش مردم را بازگرداند ودلهاي انصار تسكين يافت وكار با بيعت تمام مسلمين از انصار ومهاجر با ابوبكر صديق رضي الله عنه خاتمه يافت وهمه او را به عنوان جانشين پيامبر صلي الله عليه وسلم پذيرفتند. ابوعبيده در مورد بيعت، با علي سخن گفت علي به ابوعبيده گفت: ((از من چيزي نمي بيني جز آنچه تو را خوشحال كند وابوبكر نيز از ما چيزي نمي يابد جز آنچه او را خشنود خواهد ساخت)).
اين چنين امين امت در گفتارش امين بود، در مواضع خود صادق و مسلمين را به دوستي وهمدلي فرا مي خواند. داراي ايمان قوي وزباني صادق بود، خداوند از او راضي بود و او را خشنود كند.

درجنگ يرموك، ابوعبيده فرمانده لشكر ويكي از قهرمانان مسلمين بود. ابوبكر رضي الله عنه خالد بن وليد را براي كمك ابوعبيده به شام فرستاد ودر نامه اي خطاب به ابوعبيده گفت: ((خالد بن وليد را براي كمك تو وعقب راندن لشكريان روم فرستاده ام ومن او را امير تمام لشكر نموده ام، تو از او اطاعت كن وبا او در چيزي مخالفت نكن)).
در حالي كه معركه يرموك جريان داشت ابوبكر رضي الله عنه وفات كرد و خلافت به عمر بن خطاب رضي الله عنه رسيد، عمر رضي الله عنه، خالد رضي الله عنه را از فرماندهي عزل وابوعبيده را فرمانده لشكر قرار داد. ابوعبيده هنوز به خالد نرسيده بود كه پيروزي توسط خالد بدست آمد وهنگامي كه خبر عزل خالد رضي الله عنه به وي رسيد وگفت: ((خداوند بر ابوبكر رضي الله عنه رحم كند، من او را از همه مردم بيشتر دوست داشتم سپاس خدا را كه بعد از ايشان امر خلافت را به عمر رضي الله عنه سپرد)). خالد اضافه كرد: ((خداوند به تو پاداش نيك بدهد، اي ابوعبيده! من سربازي از سربازانت هستم براي من فرق نمي كند كه فرمانده لشكر باشم يا سربازي در لشكر)).

ابوعبيده بن جراح رضي الله عنه امين امت در سرزمين شام درگذشت. او در جايي بنام فحل نزديك بيسان جان به جان آفرين تسليم نمود.
رحمت خداوند بر او باد وخداوند قبر او را باغي از بهشت بگرداند.


برچسب‌ها: ابوعبيده بن جراح
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |
  مدينه تكان خورد وشنهاي روان به هوا برخاست ومردم صداي شتران را مي شنيدند همه به كاروان شترها خيره شده بودند، مدتي گذشت اما بازهم قطار شتران تمام نمي شد، مردم از هم مي پرسيدند: اين سر وصدا وهياهو چيست؟ خبر رسيد كه اين كاروان قافله عبدالرحمن بن عوف است، كاروان از هفتصد شتر تشكيل مي يافت كه انواع كالا وغذا وديگري نيازمنديهاي مردم را بار داشت. وقتي عايشه پرسيد: اين صداي چيست؟ به او گفته شد كاروان عبدالرحمن بن عوف است. هفتصد شتر از گندم و آرد و غذا، بر پشت دارند. عايشه گفت: خداوند به آنچه در دنيا به او داده بركت بدهد، اما پاداش آخرت بزرگتر است من از پيامبر صلي الله عليه وسلم شنيده ام كه مي گفت: عبدالرحمن بن عوف در حالي كه به خود پيچيده ونشسته وارد بهشت خواهد مي شود. وقبل از آمدن شترهاي نر وماده به عبدالرحمن بن عوف مژده بهشت داد وگفته ام المؤمنين كه او را مژده بهشت داده بود به اطلاع عبدالرحمن بن عوف رسيد، عبدالرحمن بن عوف چون اين مژده را شنيد خودش را شتابان نزد ام المؤمنين عايشه رساند وگفت: مادرم! آيا تو اين را از پيامبر صلي الله عليه وسلم شنيده اي؟! ام المؤمنين عايشه رضي الله عنها گفت: بله. عبدالرحمن بسيار خوشحال شد و ازشادي در پوستش نمي گنجيد وگفت: من ايستاده وارد بهشت مي شوم پس تو را گواه مي گيرم كه تمام اين كاروان شترها با بارشان در راه خدا صدقه مي باشد. اين مژده به عنوان انگيزه ومحركي بود كه عبدالرحمن بن عوف تمام مالش را در باقي مانده زندگي اش همواره در راه خدا صدقه كند، در روايت آمده است كه او چهل هزار سكه طلا وچهل هزار نقره در راه خدا صدقه كرد وپانصد اسب در اختيار مجاهدين راه خدا قرار داد ونيز هزار وپانصد شتر براي سواري مجاهدين در اختيارشان گذاشت. اما عبدالرحمن كه به بهشت وعده داده شده بود چه كسي است؟ عبدالرحمن بن عوف يكي از ده نفر مژده داده شده به بهشت است ويكي از اعضاي شوراي شش نفره اي بود كه عمر بن خطاب رضي الله عنه براي خلافت بعد از خود انتخاب نموده است، ويكي از هشت نفري است كه قبل از ديگران اسلام را پذيرفتند. در دوران جاهليت اسمش عبد عمرو يا عبدالكعبه بود وپيامبر صلي الله عليه وسلم او را عبدالرحمن ناميد. عبدالرحمن بن عوف ده سال بعد از عام الفيل در قبيله زهره بن كلاب به دنيا آمد، مادرش شفاء بنت عوف بود كه نسبش به زهره بن كلاب مي رسد. پدر ومادرش زهري هستند، مادرش به اسلام مشرف شد وهجرت كرد. عبدالرحمن بر ادب وخوبي اخلاق تربيت شد او عربي اصيل وداراي اخلاق اصيل عربي بود، در كودكي از پرستش بتها دوري ميكرد به مجالس لهو وموسيقي مكه شركت نمي كرد، كتابهاي سيرت او را اينگونه تعريف كرده اند: او داراي چهره اي زيبا، قدبلند نازك پوست، سفيد رنگ مايل به سرخي بود، موهاي سر وريشش را رنگ نمي زد قدمهايش كلفت وانگشتانش نيز چنين بودند در جنگ مجروح شد وبر اثر آن مي لنگيد. عبدالرحمن بن عوف بدست ابوبكر رضي الله عنه مسلمان شد قبل از آنكه پيامبر صلي الله عليه وسلم به خانه ارقم بن ابي ارقم بيايد. بعد از اينكه پيامبر صلي الله عليه وسلم به مسلمين اجازه هجرت به مدينه را داد، عبدالرحمن نيز از مكه هجرت كرد او پيشاپيش مهاجريني كه براي خدا مكه را ترك وبه سوي مدينه هجرت مي كردند، قرار داشت. در مدينه، پيامبر صلي الله عليه وسلم ميان او وسعد بن ربيع انصاري عقد برادري برقرار كرد، سعد بن ربيع به عبدالرحمن بن عوف گفت: اي عبدالرحمن بن عوف، من از همه اهالي مدينه بيشتر مال دارم، من دوتا باغ ودوتا زن دارم، نگاه كن كدام باغ را بيشتر مي پسندي تا آن را به تو بدهم وكدام زنم را بيشتر مي پسندي تا آن را طلاق بدهم وتو با او ازدواج كني. عبدالرحمن به برادر انصاري خود گفت: خداوند به خانواده ومالت بركت بدهد مرا به بازار راهنمايي كن تا كسب وكار كنم، سعد بن ربيع او را به بازار راهنمايي كرد وعبدالرحمن تجارت را شروع كرد واز تجارت سود مي برد وقسمتي از سودش را پس انداز مي نمود. چند روزي نگذشت تا اينكه پول ازدواج خود را پس انداز كرد وازدواج نمود، سپس خود را پيشاپيش پيامبر صلي الله عليه وسلم رساند در حالي كه بوي خوشبويي وعطر از او به مشام مي رسيد. پيامبر صلي الله عليه وسلم به او گفت: چه شده عبدالرحمن! عبدالرحمن گفت: ازدواج كرده ام. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: به همسرت چه مهريه داده اي؟ عبدالرحمن گفت: به اندازه وزن يك هسته خرما به او طلا داده ام. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: وليمه كن گرچه يك گوسفند باشد، خداوند در مالت برايت بركت بدهد. عبدالرحمن مي گويد: به بركت دعاي پيامبر صلي الله عليه وسلم دنيا به من روي آورد طوري كه اگر سنگي را از زمين بلند مي كردم انتظار داشتم كه زيرش طلا يا نقره اي باشد. عبدالرحمن بن عوف مجاهد بزرگي بود، در جنگ بدر حق جهاد در راه خدا را ادا كرد، دشمن خدا، عمير بن عثمان بن كعب تميمي را به قتل رساند. در جنگ احد همچنان ثابت قدم و پابرجا بود وهنگامي كه مسلمانان شكست خورده وپا به فرار گذاشتند او در كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم باقي ماند ومقاومت كرد. بعد از اينكه جنگ به پايان رسيد بيش از بيست زخم كه بعضي خطرناك بودند بر بدنش نمايان بود. اين جهاد جاني او بود، اما جهاد مالي اش از حد گذشته بود، او وقتي از پيامبر صلي الله عليه وسلم شنيد كه مي خواهد لشكري را مجهز نمايد و مي گفت: ((در راه خدا صدقه بدهيد مي خواهم لشكري را به جايي بفرستم)). در اين هنگام عبدالرحمن دوان دوان به خانه اش رفت وچهار هزار درهم آماده كرد وگفت: پيامبر خدا صلي الله عليه وسلم من چهار هزار درهم داشتم دو هزار را به خدايم قرض مي دهم ودو هزار را براي خانواده ام باقي گذاشتم. پيامبر خدا صلي الله عليه وسلم فرمود: ((خداوند به آنچه بخشش كرده اي بركت بدهد وبه آنچه براي خود باقي گذاشته اي بركت بدهد)). در غزوه تبوك عبدالرحمن بن عوف دويست اوقيه طلا كمك كرد. عمر بن خطاب رضي الله عنه به پيامبر صلي الله عليه وسلم گفت: به نظر من عبدالرحمن بن عوف مرتكب گناهي شده چون براي خانواده اش چيزي باقي نگذاشته است، پيامبر از عبدالرحمن بن عوف پرسيد: آيا براي خانواده ات چيزي باقي گذاشته اي اي عبدالرحمن؟ عبدالرحمن گفت: بله براي آنها بيشتر وبهتر از آنچه انفاق نموده ام گذاشته ام، پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: چقدر گذاشته اي؟ عبدالرحمن بن عوف گفت: آنچه خداوند وپيامبرش از روزي وخوبي وپاداش وعده داده اند آن را برايشان گذاشته ام. خداوند مي خواست عبدالرحمن بن عوف را اكرام كند، او نماز مي خواند و پيش نماز مردم بود و پيامبر صلي الله عليه وسلم به او اقتدا كرده وپشت سر او نماز خواند. در جنگ تبوك وقت نماز فرا رسيد و پيامبر صلي الله عليه وسلم در آن لحظه حضور نداشت، عبدالرحمن بن عوف پيش نماز مردم شد و نزديك بود كه ركعت اول تمام شود پيامبر صلي الله عليه وسلم سر رسيد و به صف نمازگزاران پيوست عبدالرحمن خواست عقب بيايد اما پيامبر صلي الله عليه وسلم او را اشاره كرد كه در جايش بماند و همچنان امام مردم در نماز باشد وعبدالرحمن نماز خواند وپيامبر صلي الله عليه وسلم پشت سر او نماز را ادا كرد و به او در نماز اقتدا نمود. عبدالرحمن بن عوف هنگام وفاتش تعداد زيادي از بردگانش را آزاد كرد ووصيت كرد كه به هر فردي از اهل بدر چهار صد دينار طلا بدهند وتعداد افرادي كه آن زمان بدري بودند صد نفر بود كه هر يك چهار صد دينار گرفت ونيز وصيت كرد كه به هر يك از همسران پيامبر مال زيادي بدهند. عايشه گفت: خداوند او را از چشمه سلسبيل كه در بهشت است بنوشاند. او طلا ونقره زيادي از خود به جاي گذاشت اين همه مال وثروت او را به فتنه مبتلا نكرده بود، جنازه اش را سعد بن ابي وقاص دايي پيامبر به دوش گرفت وعثمان رضي الله عنه بر او نماز خواند وحضرت علي رضي الله عنه در جنازه اش شركت کرد و ميگفت: او صفاي دنيا وخوبي آن را دريافت واز كجي وانحراف دنيا دور بود. رحمت خداوند بر عبدالرحمن بن عوف باد.
برچسب‌ها: عبدالرحمن بن عوف, عشره میشره, صحابی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ توسط فایق شریعت پناه |
عمر كسي بود كه پيامبر صلي الله عليه وسلم او را فاروق لقب داد چون خداوند بوسيله عمر حق را از باطل جدا كرد، پيامبر صلي الله عليه وسلم در مورد عمر فاروق رضي الله عنه فرموده است: ((من شيطانهاي انس وجن را مي بينم كه از عمر فرار مي كنند)).
پيامبر صلي الله عليه وسلم به عمر رضي الله عنه مي گفت: اي فرزند خطاب! سوگند به ذاتي كه جانم در دست اوست شيطان از راهي كه تو از آن گذر كني نخواهد رفت.
عمر بن خطاب رضي الله عنه سيزده سال پس از پيامبر صلي الله عليه وسلم به دنيا آمد. پدرش خطاب بن نفيل، مخزومي، قريشي ومادرش حنتمه دختر هاشم، از اينكه صاحب فرزندي شده بودند خوشحال شدند. عمر بن خطاب بن نفيل بن عبدالعزي است وقريشي از بني عدي است ودر كعب بن لؤي نسبش به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي رسد. كنيه اش ابو حفص است، حفص يعني بچه شير، پيامبر صلي الله عليه وسلم در جنگ بدر اين لقب را به عمر رضي الله عنه گذاشت. او سيزده سال بعد از عام الفيل به دنيا آمد.
پيامبر صلي الله عليه وسلم داماد عمر رضي الله عنه بود چون پيامبر صلي الله عليه وسلم با حفصه، دختر عمر رضي الله عنه ازدواج كرد. عمر رضي الله عنه زير نظر پدر ومادرش بزرگ شد و آنها به خوبي او را تربيت كردند، هنگامي كه عمر جوان ونيرومند شد گاهي تجارت مي كرد وگاهي پدرش او را چوپان گله خود ميكرد.
عمر داراي چهره سفيد مايل به سرخي بود وقامتي بلند وسينه اي پهن داشت.
بازوهايش قوي بود هنگام را ه رفتن سريع مي رفت وهمراهانش كمتر مي توانستند در هنگام راه رفتن به او برسند. جوانان قريش خيلي از او حساب مي بردند.
عمر رضي الله عنه رقيب نيرومند براي همسن وسالهايش بود، هرگاه با كسي كشتي مي گرفت او را به زمين مي زد، روزي در بازار عكاظ كشتي گرفت، مردم اطراف او و حريفش جمع شده بودند واين مبازره را تماشا مي كردند ديري نگذشت كه عمر رضي الله عنه حريف خود را به زمين زد وبر او پيروز شد. عمر اسب سوار ماهري بود كه همواره اسب سواري را تمرين مي كرد ونيز شاعر بود كه خواندن وحفظ كردن شعر را دوست مي داشت.
پيامبر صلي الله عليه وسلم می فرمود: ((بار خدايا هريك از اين دومرد، ابوجهل وعمر بن الخطاب را بيشتر دوست داري اسلام را به وسيله او كمك كن)).
اسلام آوردن عمر رضي الله عنه باعث شادي وسرور مسلمين شد داستان اسلام آوردن او از اين قرار است: عمر رضي الله عنه قبل از اينكه اسلام بياورد گفت: مي خواهم محمد را به قتل برسانم، اما وقتي مردم به او گفتند كه خواهر وشوهر خواهرش مسلمان شده اند، به شدت خشمگين شد گويا آتشي وجود او را فراگرفته بود ودر همين حال عازم خانه خواهرش شد و چون به خانه خواهرش رسيد، شنيد كه آيه هاي قرآن در آن تلاوت مي شود: «طه * مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى * إِلاَّ تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشَى * تَنْزِيلاً مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّمَاوَاتِ الْعُلَى» (طه: 1-4).
اين جا بود كه قلب عمر نرم شد واز خشونت وسختي به مهرباني و نرمي مبدل گرديد. پرسيد: محمد كجاست؟ وقصد رفتن به جايي را نمود كه پيامبر صلي الله عليه وسلم در آنجا ساكن بود. عمر قبل از اينكه نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم بيايد در خانه خواهرش فاطمه بنت خطاب غسل كرده وقرآن را تلاوت كرده بود و هنگامي كه به خانه ارقم بن ابي ارقم رسيد ودر زد، يكي از ياران پيامبر صلي الله عليه وسلم بلند شد ونگاه كرد سپس دوباره نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم برگشت وگفت: اي پيامبر خدا! پسر خطاب شمشير خود را به كمربسته و مي آيد. در اينجا حمزه بن عبدالمطلب بلند شد وگفت: اي پيامبر خدا! به او اجازه بده اگر اراده خير داشته باشد مسلمان مي شود، وقصد بدي داشته باشد او را به قتل مي رسانم.
پيامبر صلي الله عليه وسلم به عمر رضي الله عنه اجازه ورود داد واز جايش برخاست. به محض اينكه عمر را ديد لباسهايش را گرفت و به شدت به طرف خود كشيد وگفت: اي عمر، آيا به جانب اسلام نمي آيي تا خداوند آيه هايي در مورد رسوايي تو نازل نكند هم چنان كه وليد بن مغيره را رسوا كرد.
عمر گفت: گواهي مي دهم كه هيچ معبودي جز خدا نيست و گواهي مي دهم كه تو بنده وپيامبر خدا هستي، اي پيامبر خدا! من آمده ام تا به خدا و پيامبرش و آنچه از جانب خدا آورده اي ايمان بياورم.
پيامبر صلي الله عليه وسلم تكبير بلندي گفت كه ياران دانستند عمر مسلمان شده است. حاضران نيز تكبير گفتند ودر آن روز مسلمانان در دو صف بيرون آمدند كه در يك صف حمزه رضي الله عنه قرار داشت و در صف ديگر عمر رضي الله عنه بود. قريش وقتي آنها را ديدند به شدت ناراحت شدند. ودر آن روز پيامبر صلي الله عليه وسلم عمر را فاروق ناميد چون خداوند به وسيله او قدرت اسلام را ظاهر كرد وميان حق وباطل فرق گذاشت(1). واين گونه خداوند اسلام را با عمر رضي الله عنه عزت واقتدار بخشيد و عمر رضي الله عنه به گروه اولين مردان اسلام پيوست.

پيامبر صلي الله عليه وسلم شناخت بسيار خوبي از عمر رضي الله عنه داشت. او شجاعت و شهامت وغيرت عمر رضي الله عنه را مي دانست. لذا در حديثي با اشاره به اين صفات عمر رضي الله عنه گفت: ((من در خواب ديدم كه دربهشت هستم زني را ديدم كه در كنار قصري نشسته ومي درخشد. گفتم: اين قصر مال چه كسي است؟ گفتند: از عمر رضي الله عنه است. من به ياد شهامت وغيرت او افتادم و از آنجا روي گردانده وبرگشتم. هنگامي كه عمر رضي الله عنه اين سخن پيامبر صلي الله عليه وسلم را شنيد به گريه افتاد وگفت: آيا ممكن است نسبت به شما غيرتم به جوش بيايد؟!)).
عمر رضي الله عنه مرد دليري بود كه مردم از او ميترسيدند. شهامت و دليري او در روزي كه از مكه به سوي مدينه هجرت كرد متجلي گرديد. هنوز پيامبر از مكه هجرت نكرده بود، مسلماناني كه از مكه به مدينه هجرت ميكردند مخفيانه و به دور از چشم مشركين هجرت مي كردند. اما عمر رضي الله عنه شمشيرش را به كمر بسته وتير وكمان خود را برداشت وتير به دست گرفته وبه كعبه رفت. مردم قريش اطراف كعبه جمع بودند عمر رضي الله عنه هفت بار كعبه را طواف كرد ودر مقام ابراهيم نماز گزارد، سپس به افراد قريش گفت: هر كسي مي خواهد كه مادر به عزايش بنشيند وفرزندانش يتيم وزنش بيوه شود پشت اين دره با من در بيفتد. بعد از آن، به سوي مدينه حركت كرد. وهنگامي كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به مدينه آمد او همراه مردم به استقبال پيامبر صلي الله عليه وسلم رفت واز رسيدن پيامبر صلي الله عليه وسلم شادي وصف ناپذيري به عمر رضي الله عنه دست داد و عمر رضي الله عنه براي هميشه در مدينه ماند.
در روز صلح حديبيه، پيامبر صلي الله عليه وسلم با كفار عهد نامه صلح امضاء نمود عمر رضي الله عنه چون شرايط صلح را شنيد و از آنجايي كه به ظاهر، صلح نشانگر ضعف وناتواني مسلمين بود، ناراحت وخشمگين شد ونزد ابوبكر آمد وگفت: اي ابوبكر! آيا اين مرد پيغمبر خدا نيست؟ ابوبكر گفت: بله. عمر گفت: آيا ما مسلمان نيستيم؟ ابوبكر گفت: بله، اي عمر. عمر با سرزنش وخشم گفت: پس چرا ما در مورد دين خود ذلت را قبول كنيم وبپذيريم؟
بعد از آن عمر رضي الله عنه پيش پيامبر صلي الله عليه وسلم آمد وآنچه به ابوبكر گفته بود به پيامبر هم گفت، پيامبر صلي الله عليه وسلم در پاسخ او گفت: من بنده خدا و پيامبرش هستم، هرگز از دستور خدا سرپيچي نمي كنم، ونيز هرگز خداوند مرا شكست نخواهد داد. در اين موقع عمر رضي الله عنه سخنش را پايان داد و همه به مدينه برگشتند ودر مدينه مژده از آسمان آمد وسوره فتح بر پيامبر صلي الله عليه وسلم نازل شد: «إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً» (الفتح: 1). مشركين شرايط صلح را نقض كردند وصلح حديبيه كه عمر برآن اعتراض مي كرد سبب فتح مكه شد، فتح مكه، فتح بزرگي بود كه مسلمين بعداز سالها دوري از مكه ودر حالي كه با ترس ووحشت از مكه هجرت كرده بودند، بار ديگر قدرتمندانه به مكه بازگشتند، مسلمانان در هنگام فتح مكه بتها را درهم شكستند. حضرت عمر رضي الله عنه به دنيا ومتاع آن بي علاقه بود. در زمان خلافت ايشان سفيران پادشاهان وامرايشان كه به مدينه مي آمدند گمان مي كردند اميرالمؤمنين داراي قصر بزرگي است كه نگهبانان اطراف آن را گرفته اند. اما هنگامي كه عمر رضي الله عنه را فروتن وبا لباسهاي ساده مي ديدند، تعجب وحيرت آنها را فرا مي گرفت. ام المؤمنين حفصه رضي الله عنها دختر عمر رضي الله عنه وقتي بي علاقگي پدرش نسبت به دنيا را ديد به او گفت: اي اميرالمؤمنين! اگر لباس مي پوشيدي كه از اين لباس نرم تر مي بود و غذايي مي خوردي كه از اين غذايت بهتر بود بسيار خوب بود، چون خداوند روزي وخير فراوان نصيب مسلمين كرده است. عمر رضي الله عنه گفت: مگر به ياد نداري كه پيامبر صلي الله عليه وسلم چگونه با سختي زندگي مي گذارانيد؟ وهمچنان عمر حالات زندگي پيامبر صلي الله عليه وسلم و خليفه اش ابوبكر را به حفصه يادآوري نمود تا اينكه حفصه به گريه افتاد سپس عمر رضي الله عنه گفت: سوگند به خدا اگر بتوانم
مانند آنها به سختي دنيا را بگذرانم اميد است كه در زندگي پرآسايش آخرت با آنها شريك شوم.
ياران عمر رضي الله عنه به قاطعيت وصلابت وي شهادت داده اند، حضرت معاويه رضي الله عنه مي گويد: عمر به خاطر خدا مردم را مي ترساند. حضرت عمر رضي الله عنه عادل بود وقبل از همه عدالت را بر خود اجرا مي نمود سپس بر ديگران، در طول سالهايي كه مسلمانان از فقر و تنگدستي در مضيقه بودند او نيز جز نان وروغن چيز ديگري نمي خورد چون او مي خواست هرچه مردم مي خورند او نيز بخورد.

عمر رضي الله عنه از خداوند مي ترسيد واز روز قيامت هراس داشت يكي از ياران او ميگويد: عمر رضي الله عنه را ديدم كه پر كاهي را از زمين برداشت وگفت: ((كاش كه من پركاهي بودم، كاش من چيزي نمي بودم، كاش كه مادرم مرا نمي زائيد!)) حضرت عمر رضي الله عنه درحالت امامت نماز صبح بود كه ابولؤلؤ مجوسي بر او حمله نمود وايشان را مجروح ساخت، سپس حضرت به فرزندش عبدالله گفت: نزد ام المؤمنين عايشه برو وبه ايشان بگو عمر بن خطاب به تو سلام مي گويد ونگو امير المومنين، چون از امروز به بعد من امير المومنين نيستم وبگو عمر اجازه مي خواهد در كنار يارانش (محمد صلي الله عليه وسلم وابوبكر رضي الله عنه ) دفن شود، اگر عايشه اجازه داد من را در آنجا دفن كنيد واگر اجازه نداد آنگاه در قبرستان عمومي مسلمانان دفنم كنيد. ام المؤمنين با خواسته عمر رضي الله عنه موافقت نمود واجازه داد كه ايشان در كنار يارانش محمد صلي الله عليه وسلم وابوبكر رضي الله عنه به خاك سپرده شود. عهد خلافت حضرت عمر رضي الله عنه سرشار از خوبي وعدالت بود وفتوحات بزرگي نصيب مسلمانان گرديد واسلام در دورترين نقاط دنيا منتشر شد.
رحمت خدا بر فاروق اعظم باد ومبارك باد او را بهشتي كه به آن مژده داده شده بود

برچسب‌ها: عمر فاروق, عمر خطاب

اسلایدر